پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٧٢)
یکسو بودن ؛ ضد مخالف. سوی دیگر بودن : داند همه چیزی جزاز آن چیز که راهش یکسو بود از ملت پیغمبر مختار. فرخی.
به یکسو شدن ؛ جدا شدن به کناری رفتن. بیرون شدن : بیا تا بدانش به یکسو شویم ز لشکر وگر چند ازین لشکریم. ناصرخسرو.
سنه ماضیه ؛ سال گذشته. ( فرهنگستان ) ( یادداشت بخط مؤلف ) .
سنه موت الفقهاء ؛ سال 94 از هجرت است در این سال عده کثیری از عالمین به احکام و قرآن بمردند. ( یادداشت بخط مؤلف ) .
سنةالحمار ؛ اعراب هر صد سال را سنةالحمار گویند. ( حبیب السیر جزء 2 ج 2 ص 70 سطر 8 ) .
سنه شمسیه ؛ مدت سیصد و شصت و چهار روز و ربع روز. ( از بحر الجواهر ) .
سنه قمریه ؛ مدت سیصد و پنجاه و چهار روز. ( از بحر الجواهر ) .
اهل سنن ؛ پیروان سنت : نوازنده اهل علم و ادب فزاینده قدر اهل سنن. فرخی.
ناخوشی سنگین ؛ مرض شدید. ناخوشی شدید.
نرخ سنگین ؛ قیمت گران.
گوش سنگین ؛ گوش کسی که آواز آهسته نشنود. گران گوش. سامعه ثقیل.
مرض سنگین ؛ مرض شدید و سخت.
مهمانی سنگین ؛ مهمانی پرخرج.
طبع سنگین ؛ مقابل طبع روان : مرا از طبع سنگین آنچه زاید صدای اصطکاک آن سفال است. انوری ( از آنندراج ) .
عروسی سنگین ؛ عروسی بسیار خرج سنگین.
غم سنگین ؛ غم سخت و شدید.
قافله سنگین ؛ قافله از سنگ. - || قافله ممتد و طولانی : در سرانجام سفر باش که در لوح مزار خیمه بیرون زد و خوش قافله سنگین است. اسماعیل ایما ( از آن ...
سنگین شدن چشم ؛ غلبه کردن خواب بر آن.
سنگین شدن زن ؛ بزرگ شدن بچه درشکم و نزدیک شدن بزادن.
سنگین شدن مریض ؛ سخت شدن مرض او.
سنگین شدن آبستن ؛ نزدیک شدن وضع حمل.
سنگین شدن بیماری ؛ سخت شدن بیماری. اغما و ضعف ممتد : روایت کرده اند که چون رسول را بیماری سخت تر شد و سنگین افتاد، ابوبکر پیش رسول آمد. ( قصص الانبیا ...
دسته سنگین ؛ پرجمعیت.
دست سنگین ؛ آنکه زخم دست او سخت درد آرد.
سندس رومی ؛ نوعی از سندس است که از روم می آورند : سندس رومی در نارونان پوشانند خرمن مینا بربیدبنان افشانند. منوچهری. ثوب عتابی گشته سلب قوس قزح سند ...
سندان کین ؛ کنایه از کین استوار و دشمنی سخت است : دریغ آمد او را سپهبد بمرگ که سندان کین بد سرش زیر ترگ. فردوسی.
مثل سندان ؛ سخت ِ سخت : از هر سوئی فراغ بجان تو بسته یخ است پیش چو سندانا. ابوالعباس.
سردسندان ؛ تعبیری است مثلی ، تسلیم ازناچاری. ( یادداشت دهخدا ) .
سندان را مشت زدن ؛ کار لغو و بی حاصل کردن : پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم غایت جهل بود مشت زدن سندان را. سعدی.
بسنجیده ؛ سخته. موزون. جاافتاده. پخته : بسنجیده چون کار هر نیکخو پسندیده چون مهر هر مهربان. فرخی.
معنی سنجیده ؛ از روی اندیشه : معنی سنجیده را اوقات باید صرف کرد گر بهایی دارد این یوسف ز نقد فرصت است. محسن تأثیر ( ازآنندراج ) . گر سخن گستر ندار ...
سنجیدن خرد و جان ؛ برکشیدن عقل و جان. اندازه گرفتن خرد و جان : خرد را و جان را همی سنجد او در اندیشه سخته کی گنجد او. فردوسی.
سنجیدن سخن ؛ سخن سنجیدن. تعمق کردن در آن. اندیشه کردن در گفتار : بدان کز زبانست مردم به رنج چو رنجش نخواهی سخن را بسنج. فردوسی. سخن سنج دینار و دره ...
سنجد هندی ؛ ثمر مولوسری است. ( فهرست مخزن الادویه ) .
سنجد گرگان ؛ عناب. ( از فرهنگ فارسی معین ) : سنجد گرگان بدو نیمه شده نقطه بسرمه بر یک یک زده. رودکی.
سنجد گرگانی ؛ جیلان. غبیرا. چیلان. ( صحاح الفرس ) . پستانک. پستنک.
سنجد کرجی ؛ بلغت اصفهانی بار درخت نیم است.
سنجد کلاغی ؛ غبیرا.
سنجد گرجی ؛ کنار. سدر. ( فرهنگ فارسی معین ) .
سنجد جیلان ؛ سنجدگیلان. عناب. سنجد گرگانی.
سنجد خراسانی ؛ عناب.
سنجد صحرایی ؛ کام. ( فرهنگ فارسی معین ) .
سنجد تلخه ؛ کثات.
سنبل کوهی ؛ سنبل جبلی. ( فرهنگ فارسی معین ) .
سنبل هندی ؛ گیاهی است از تیره گندمیان که ریشه های افشانش در تداوی همانند ریشه سنبل الطیب مورد استعمال است. ناردین هندی. عجر مکی. حب العصافیر. ( فرهنگ ...
سنبل ختایی ؛ گل فرشته. ( فرهنگ فارسی معین ) .
سنبل رومی ؛ سنبل الطیب. ( فرهنگ فارسی معین ) : دو است : هندی و رومی ، هندی را سنبل الطیب و سنبل عصافر گویند و رومی را ناردین گویند. ( ذخیره خوارزمشاه ...
سنبل زرد ؛ گیاهی است از تیره صلیبیان که بعنوان گیاه زمینی در باغها نیز کشت میشود آلوسن الیسون. از دانه این گیاه که شبیه دانه قدومه است در طب استفاده ...
سنبل ایرانی ؛ گونه ای سنبل که گلهایش سفیدرنگند و بعنوان زینت نیز کشت میشود. گل سنبل ایرانی. سنبل بری. قسطل الارض. ( فرهنگ فارسی معین ) .
سنبل بری ؛ لاله وحشی. ( فرهنگ فارسی معین ) .