پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٧٢)
سنبل جبلی ؛ یکی از گونه های سنبل الطیب است که برای ریشه آن اثر مدر و اشتهاآور و معرق ذکر کرده اند. سنبل کوهی. ( فرهنگ فارسی معین ) .
سنای پانصدنفری ؛ سنای پانصدنفری مجلسی بود که کلیس تنس در سال 510 ق. م. از تریبوس های ده گانه آتن در آن شهر تأسیس کرد. عده اعضای سناتا آن زمان چهار ن ...
سن و سال ؛ عمر و زندگانی. ( ناظم الاطباء ) .
سن قانونی ؛ سال و مدت عمری که پس از آن قانون اجازه میدهد کلیه معاملات را شخصاً انجام دهد.
سن رشد ؛ سن قانونی. بلوغ سن.
سن شباب ؛ جوانی. ( ناظم الاطباء ) .
سن شیخوخت ؛ پیری. ( ناظم الاطباء ) .
سن بلوغ ؛ هنگامی که شخص مکلف شود و به تکلیف رسد. ( ناظم الاطباء ) .
سن تمیز ؛ هنگامی که شخص شاعر شود و خوب و بد را بشناسد.
بنفشه گرد سمن دمیدن ؛ کنایه از کنار رخسار موی درآوردن است : برخسارگان چون سهیل یمن بنفشه دمیده بگرد سمن. فردوسی.
سمسارالارض ؛ نیک ماهربه احوال زمین. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) .
ابل سمه ؛ شتران بر سر خود گذاشته. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) .
سمت الرأس ؛ جانب سر و اکثر از این لفظ میان فلک ، یعنی وسط السماء مراد باشد. چه انسان را کاچک سرخود محاذی وسط آن معلوم میشود. ( آنندراج ) . نقطه عمود ...
سماک یا سماک رامح یا رامح فلکی ؛ بیرون از صورت عوا ستاره ای است بزرگ برابر بنات النعش او را سماک رامح خوانند. ( التفهیم ص 101 ) . ستاره ای است که نزد ...
سماک اعزل ؛ نام ستاره ای ازقدر اول در صورت سنبله در جنوب سماک رامح و آن منزل چهاردهم از منازل قمر است و برابر او ( سماک رامح ) سوی جنوب دیگر ستاره ای ...
سماک یا سماک رامح یا رامح فلکی ؛ بیرون از صورت عوا ستاره ای است بزرگ برابر بنات النعش او را سماک رامح خوانند. ( التفهیم ص 101 ) . ستاره ای است که نزد ...
لب مکیدن ؛ مزیدن آن را : هم ساده گلی هم شکری هم نمکی بر برگ گل سرخ چکیده نمکی پیغمبر مصریی به خوبی نه مکی من بوسه زنم لب بمکم تو نمکی. عسجدی ( از یا ...
سماق کاذب ؛ سماق هرز. ( فرهنگ فارسی معین ) .
سماق هرز ؛ گونه ای سماق که در صنعت از صمغ مستخرج از تنه آن استفاده میکنند و از آن نوعی لاک بنام �لاک ژاپن � میسازند. سماق کاذب. ( فرهنگ فارسی معین ) .
سماق سمی ؛ گونه ای سماق که در آمریکای شمالی فراوان میروید و برگهایش در تداوی در معالجه نقرس و روماتیسم و فلج بکار میرود. مقداری که از این گیاه در تدا ...
مجلس سماع ؛ تذکر. وعظ : [ امیر خلف ] جامه لشکر بر طاق نهاد و سلب علما و فقها پوشید و طاق و طیلسان و مجلس علم و علما را نزدیک کرد و سفه ها را خوار کرد ...
در سماع آمدن ؛ در رقص و پایکوبی آمدن : بیار ای لعبت ساقی بگوی ای کودک مطرب که صوفی در سماع آمد دوتایی کرد و یکتایی. سعدی. بهار آمد که هر ساعت رود خ ...
در سماع آوردن ؛ بوجد ورقص آوردن : چون رسول روم این الفاظ تر در سماع آورد شد مشتاق تر. مولوی. گلبنان پیرایه بر خود کرده اند بلبلان را درسماع آورده ا ...
سماع باره ؛ سماع دوست : حافظان جمله شعرخوان شده اند بسوی مطربان روان شده اند پیر و برنا سماع باره شدند بر براق ولا سواره شدند. ( ولدنامه ) .
چرا خداوند قرآن را "ذَلِکَ الْکِتَابُ" خطاب کرد نه "هذا الْکِتَابُ؟" ذَلِکَ الْکِتَابُ لَا رَیْبَ فِیهِ هُدًی لِلْمُتَّقِینَ ( آیه 2 سوره بقره ( تر ...
واژه الارض در زبان عربی الارض و در زبان عبری "هاآریص" ( הָאָרֶץ ) که ها ( הָ ) در آن معادل" ال" عربی است . هاآریص امروز در کشورغاصب فلسطین اسم یک روز ...
واژه ارض در زبان عربی الارض و در زبان عبری "هاآریص" ( הָאָרֶץ ) که ها ( הָ ) در آن معادل" ال" عربی است . این واژه امروز در کشور قاصب فلسطین اسم یک رو ...
سماء جهواء ؛ آسمان برهنه. ( مهذب الاسماء ) .
سماءالسفلی ؛ آسمان نخستین. ( مهذب الاسماء ) .
سماءالسموات ؛ فلک اعظم. ( کشاف اصطلاحات الفنون ) ( اقرب الموارد ) .
سماءالعلیاء ؛ آسمان زبرین. ( مهذب الاسماء ) .
سماءالعلیاء ؛ آسمان زبرین. ( مهذب الاسماء ) .
باب السماء؛ کهکشان مجره. ( ناظم الاطباء ) .
سماءالردیه ؛ نام فلک البروج. ( کشاف اصطلاحات الفنون ) .
سم الخیاط؛ سوفار سوزن. ( آنندراج ) : که از سم خیاط و مضمم قماط تنگ تر بود بگذشتند. ( ترجمه تاریخ یمینی ) . هر کجا باشد شه ما را بساط هست فخر او را ب ...
- سم الفار ؛ دوایی که موش را میکشد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . ارسنیک. دیگ بر دیگ. دارموش. ( ناظم الاطباء ) .
سم السمک ؛ گیاه ماهی زهره معروف به بوصیر پوست آن درد مفاصل و درد رگ پشت و نقرس را نفع دهد وچون آنرا در آب غدیر اندازند همه ماهی آنرا سست گرداند و برگ ...
سم ابرص ؛ کربسه و بهندی چهپگلی گویند. ( آنندراج ) . کربسه. ( منتهی الارب ) . رجوع به سام ابرص شود.
سم الحاجة ؛ مقصد مرده. ( آنندراج ) .
سم الحمار ؛ گیاه خرزهره. ( آنندراج ) .
ذات السم ؛ هر حیوان زهردار. ( ناظم الاطباء ) .
سلطنت موروثی ؛ پادشاهیی که در آن سلطنت از پادشاهی بفرزند او معمولا به ارث برسد.
سلطنت مشروطه ؛ پادشاهیی که در آن مجلس شورای یا مجلس ( شوری و سنا ) حق وضع قانون دارند.
سلطنت مطلقه ؛ همان سلطنت استبدادی است. ( از فرهنگ فارسی معین ) .
سلطنت استبدادی ( مستبده ) ؛ پادشاهیی که در آن شاه فعال مایشاء باشد و از قانونی پیروی نکند.
سلطنت انتخاباتی ؛ پادشاهیی که در آن شاه از جانب ملت یانمایندگان وی مادام العمر بسلطنت انتخاب میشود.
کباب سلطانی یکی از کباب های سنتی و مشهور ایرانی است که شامل ترکیبی از دو نوع کباب، یعنی کباب برگ و کباب کوبیده، می باشد. این ترکیب خوشمزه معمولاً با ...
دیوار سلطانی ؛ دیوار بلند : کردم از پیش تو سلطانی دیواری برزدم بر سر دیوارتو هر خاری. منوچهری.
سلطان ماضی ؛ منظور سلطان محمود : مرا خداوند سلطان ماضی فرزند خواند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 355 ) . این علی تکین دشمنی بزرگ است از بیم سلطان ماضی آرمی ...
سلطان الدم ؛ جوشش و هیجان خون. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) .