پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٧٢)
- شرف کردن ؛ افتخار کردن. آبرو کسب کردن : گرچه به خاندانش سلاطین شرف کنند این بانوی جهان شرف خاندان اوست. خاقانی. جمال من ازو نوری به کف کرد که مه ...
شرف ملازمت ؛ افتخار بواسطه ملازمت در خدمت و فرمانبرداری. ( ناظم الاطباء ) .
شرف نفاذ؛ دارای افتخار نفاذ. افتخار رواج دارنده : جای او که می ایستد آن است که در صف قورچیان یراق ، در پهلوی قورچی صدق که مهردار مهر �شرف نفاذ� نیز ب ...
شرف صدور یافتن ؛ افتخار صدور به دست آوردن : اگر امراء و ارکان. . . متقاعد نگردند به خدمت بندگان قبله عالمیان عرض و بدانچه امر اقدس شرف صدور باید از آ ...
شرف خدمت ؛ افتخار بواسطه خدمتگزاری و طاعت. ( ناظم الاطباء ) .
شرف صدور ارزانی داشتن ؛ افتخار صادر شدن بخشیدن.
شرف تحسین ؛ افتخار بواسطه پسندیده شدن و تحسین نمودن. ( ناظم الاطباء ) .
شرف افزودن ؛ فزونی یافتن افتخار و عظمت کسی. آبرو و حرمت بسیار بدست آوردن : بحر ارجیش فزود از قدم من زآنسانک برج برجیس ز یونس شرف افزود شرف . خاقانی ...
شرف الزمان ؛ موجب بزرگی عصر و روزگار. ( فرهنگ فارسی معین ) .
دعاوی شرعیة ؛ ادعاها و اختلافات شرعی : دستور آن بود که قاضی اصفهان بغیر از جمعه در خانه ٔخود به تشخیص دعاوی شرعیه مردم. . . می رسید. ( تذکرةالملوک ص ...
علی شرف ؛ بر طرف و کناره چیزی. ( ناظم الاطباء ) .
شرع باب به طریق ؛ گشودن در به راه نافذ. لازم و متعدی است. ( از اقرب الموارد ) . در خانه بر راه گشادن. ( آنندراج ) .
شرع و عرف ؛ قضاوت شرعی و حکومت پادشاهی. ( ناظم الاطباء ) .
شرع و عقل ؛ دین و فلسفه ، کلما حکم به الشرع حکم به العقل. ( یادداشت مؤلف ) . || مثل و مانند. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . مانند و مثل چیزی. یقال ...
- شرع منزل ؛ گشوده شدن آن بسوی راه نافذ. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . متصل شدن باب راه. ( ناظم الاطباء ) .
شرع کردن با کسی ؛ ترافع و داوری کردن. ( یادداشت مؤلف ) : محمود کاشانی پیش اصفهبد رسول فرستاد که سلطان با تو شرع می کند با سلطان به شرع باید والا آنچ ...
شرع مصطفی ؛ کنایه از دین محمدی. دین اسلام : توسن دلی و رایض تو قول لااله اعمی وشی و قائد تو شرع مصطفی. خاقانی. دندانهای تاج بقا شرع مصطفی است عقل آ ...
حکام شرع ؛ متصدیان و متولیان احکام شرعی. پیشوایان دین و شریعت : مجملاً لازمه منصب مطلق صدارت ، تعیین حکام شرع و مباشرین اوقاف و. . . با اوست. . . و ح ...
- شرع شریف ؛ شریعت اسلام. ( یادداشت به خط دهخدا ) .
اهل شرع ؛ مجتهد و قاضی و فقیه و مفتی و وکیل. ( ناظم الاطباء ) .
پیمان نامه ، قرارداد
بشرطی که ؛ موافق قراردادی که. ( ناظم الاطباء ) .
شرطة الخمیس ؛ نامی که امیرالمؤمنین علی ( ع ) به یکی از چهار طبقه شیعه خویش داد و آنان را شرطة الخمیس از آن گویند که آنحضرت فرمود: چنانکه پیامبری از ...
شرط عادی ؛ مانند نطفه در رحم برای تحقق ولادت. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
شرط شرعی ؛ مانند داشتن طهارت برای نماز گزاردن زیرا این شرط را شرع و دستور خدا مقرر کرده است. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
به شرط چاقو خریدن ، بشرط کارد خریدن ، خربزه و هندوانه را ؛ بشرط بریدن خریدن. رسم است که خربزه یا هندوانه را از جهت امتحان پختگی آن بشرط کارد میخرند و ...
بشرطها و شروطها ؛ در تداول مردم بجای این جمله جوابی بکار رود: در صورتی که موافق شرایط باشد. در حالیکه مطابق همه قرارها و قواعد باشد.
در شرط بودن ؛ درست بودن. مطابق مواد و قیود چیزی بودن : هلاک ایشان بسبب استشعاری که ترا می باشد در شرط نیست. تباه کردن صورتها و آفریده ها در شرع و در ...
بشرط کارد خریدن ، خربزه و هندوانه را ؛ بشرط بریدن خریدن. رسم است که خربزه یا هندوانه را از جهت امتحان پختگی آن بشرط کارد میخرند و قاشی از وی تراشیده ...
شرط عقل ؛ حکم عقل. آنچه با عقل منطبق باشد. آنچه عقل حکم کند : رزق هر چند بیگمان برسد شرط عقل است جستن از درها. سعدی. شرط عقل است صبر تیرانداز که چو ...
شرط لغوی ؛ مانند: �ان دخلت الدار� در عبارت �انت طالق ان دخلت الدار� اهل لغت این ترکیب را وضع کرده اند تا نشان دهند جمله ای که �اِن � بر آن داخل گردید ...
صاحب شرط ؛ همان والی شرط است. رجوع به والی شرط شود
والی شرط ؛ فرمانروا و حاکم شرطه ها : پس عمر یزیدبن بسطام را فرمان دادکه والی شرط او بود تا منادی کرد. . . و یزید بسطام که والی شرط بود کشته شد. ( تار ...
شرط شکستن ؛ نقض عهد و پیمان کردن : هرگاه بشکنم شرطی از شرایط این بیعت را. . . لازم باد بر من زیارت خانه خدا که در میان مکه است سی بار. ( تاریخ بیهقی ...
شرشر شاشیدن ؛ شاشیدن بحالت ایستاده و بی انقطاع. رجوع به شرشره شود.
امیر شرط ؛ فرمانده و رئیس شرطه ها:
آب شرشر ؛ شرشره : ای قلب سوزناک ! مگر خود جهنمی ! ای چشم اشکبار! مگر آب شرشری ! ؟ ( فرهنگ عامیانه جمال زاده ) .
شرشر باران آمدن ؛ باران متصل پیاپی به تندی باریدن.
شرشر خون از سر شکسته سرازیر شدن ؛ بسیار خون آمدن از جای شکستگی.
شیر شرزه و شرزه شیر ؛ شیر خشمناک و غرنده و نیرومند. رجوع به شواهد شرزه شود.
شرر در پیرهن ؛ کنایه از مضطرب و بیقرار. ( بهار عجم ) : فلک با داغ مهر و درد جانکاه شرر در پیرهن از اختر شاه. صائب.
بشرزه ؛ درندگی. خشمناکی و جنگندگی : و معدن شیران است [ کامیفروز ] چنانکه هیچ جای مانندآن شیران نباشد بشرزه و چیرگی. ( فارسنامه ابن البلخی صص 124 - 12 ...
شرحه شرحه ؛ پارچه پارچه. ( غیاث اللغات ) . پاره پاره. قطعه قطعه. پارچه پارچه. ( ناظم الاطباء ) . ریش ریش : سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح ...
شرح و بسط ؛ توضیح و تفصیل : چون عزیمت در این کار پیوست آنچه ممکن شد برای تفهیم متعلم. . . در شرح و بسط تقدم افتاد. ( کلیله و دمنه ) . نامه را مهر خو ...
- شرح مزجی ؛ چون مطلبی را چنان توضیح و تفسیر کنندو به شرح بازگویند که جدا کردن آن توضیح از مطلب متن جز با نشانه های قراردادی ممکن نباشد آن را شرح مزج ...
شرح صدر به چیزی یا بخاطر چیزی ؛ کنایه از شادمان ودلخوش شدن بدان. ( از اقرب الموارد ) . || ربودن دوشیزگی باکره را یا ستان آرمیدن با باکره. ( از منتهی ...
بشرح ؛ مشروحاً. بتفصیل. مفصلاً : صاحب بریدی نامزد میشود از معتمدان ما تا او را تمکین تمام باشد تا حالها را بشرح تر بازمینماید. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص ...
شرح صدر به چیزی یا بخاطر چیزی ؛ کنایه از شادمان ودلخوش شدن بدان. ( از اقرب الموارد ) . || ربودن دوشیزگی باکره را یا ستان آرمیدن با باکره. ( از منتهی ...
شرح صدر ؛ گشادگی دل. وسعت آن. کنایه از آماده شدن برای قبول قول حق. قوله تعالی : فمن یرد اﷲ ان یشرح صدره للاسلام. ( قرآن 125/6 ) . ( از تاج العروس ) .
شرج السماء ؛ راه کهکشان. ( مهذب الاسماء ) .