پیشنهادهای سادات خاتمی (٣٥٠)
به غیر از، به جز عدا، حاشا و خلا حروف جرّ هستند و معنی استثناء دارند.
یاقان: یقین، به یقین
در الصحاح می گوید: آن گل خالص آمیخته به خاک است که چون بخشکد ( وقت دست زدن ) صدا می دهد، و چون آن را بپزند فخّار گویند. صَلصَلَ در اصل صدا کردن است. ...
وَلوَلَ: فریاد و آه و ناله کرد، واویلا گفت، شیون و زاری کرد فعل رباعی مجرّد، مصدر: ولولَه، وَلوال
سوره آل عمران ، ۱۸۵ . . . فَمَن زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ. . . و هر کس از آتش دوزخ دور شده، و به بهشت وارد شود، نجات ...
هَمْهَمَ: ( فعل رباعی مجرّد ماضی ) زمزمه کرد، آهسته سخن کرد، غرغر کرد. مصدر: همهمَه
🔹شَعشَعَ: فعل رباعی مجرّد 🔹معانی: درخشید و منتشر شد، تابید و پراکنده شد، شروع به تلالؤ و برق زدن کرد. 🔸شعشعَتِ الشّمسُ: أَرْسَلَتْ ضِیاءَها وان ...
زن بچّه دار نگیری به کار، می خوره ناهار، می کنه فرار! معنی این ضرب المثل واضح است. در کمک گرفتن، به امید زن بچّه دار نباش.
اگر کار تو ناقص و ناکافی است، غصّه نخور، خدا که چاره ساز و بخشنده است. در موقعیتی می گویند که کاری از دست آدم برنمی آید و توکّلش به خداست.
دختر داری، قلعه داری: وقتی فرزند دختر داری، باید حسابی حواست به او باشد و از او محافظت و مراقبت کنی.
وقتی فرزند دختر داری باید حسابی حواست به او باشد و از او محافظت کنی. ( ضرب المثل گرمساری ها )
این کار را که شروع کرده بودی تمام کن، بعد سراغ کار جدید برو. این خرابی را که به بار آورده ای درست کن، بعد سراغ کار دیگر برو.
یعنی هنوز این کار را که شروع کرده بودم تمام نکرده ام که بخواهم کار دیگری را شروع کنم. کارم ناتمام مانده.
کَبْکَبَ: به روی درافکند، نگون سار کرد رباعی مجرّد کَبکَبَ ( ماضی ) ، یُکَبکِبُ ( مضارع ) ، کَبکَبَه ( مصدر )
خطیب، زبان آور
بچّه داری، سرِ داری یعنی بچًه داشتن و رسیدگی به او و تربیتش این قدر سخت است که گویا بالای دار هستی!
بَلکَن: بلکه
نومزِه یا نامزه: نامزد
أیْم: سوگند، قسم أیمُ اللّٰه: به خدا قسم
قُشار: فشار قشار دادن: فشار دادن، هول دادن
گشنگی نکشیدی عاشقی یادت بره، تنگت نگرفته هر دو تاش یادت بره! موقعی به کار می رود که فرد هنوز با وضعیت های سخت تر از وضعیت فعلی مواجه نشده است.
وِرده وِرده: گوله گوله، غذایی خمیرمانند و نیمه جامد ( مثل فرنی ) که صاف و یکدست نشود.
گولّه ( گلوله ) : مچاله
شغال مرغای من نیست: عددی نیست. برای من تهدیدی به حساب نمی آید.
گیر گرفتن: گیر کردن
لورچ یا لورچ و پورچ: چروک
کَل پدر: ناپدری
تنبیه: بیدارسازی، ریشه نبه تنبیح که شما نوشتید از ریشه نبح به معنای بانگ سگ و نیز غوغا کردن، هجو گفتن است. البته در این باب استعمال نمی شود.
کتک کتک کردن: زدن حرف ها و انجام کارهایی که کتک خوردن در پی دارد. - حواست باشه. داری کتک کتک می کنی ها؟!!
زیر شال کسی پُر بودن: سیر بودن اطمینان داشتن به رسیدن غذای بهتر یا حمایت از جای دیگر - چرا غذاتو نمی خوری؟ نکنه زیر شالت پُره؟!
گران بازی: گران فروشی گرون باز: گرون فروش
قاپک: قوزک پا و زانو
اصطلاح به خود افتادن به خودش افتاده: ۱. هول شده و داره سرخود یه کارایی به نفع خودش می کنه. ۲. بدون توجّه به دیگران یا دور از چشم دیگران داره حسابی م ...
سنگ افتادن در کتری یا ظرف غذا: دیرجوش بودن، وقتی می گوییم که غذای مایع یا آب به جوش نمی آید. - اینم که جوش نمی آد، انگار سنگ افتاده توش!
- غذا سه ساعته رو گازه آخ نگفته! یعنی نپخته، همون جور مثل اوّلش مونده. - همه چی رو به هم ریخت یک آخ نگفت. یعنی عکس العملی نشون نداد عین خیالش نب ...
گُر گُر، گُرّ و گُر: رفت و آمد پشت سر هم و زیاد زیاد و فراوان - وایسا، نیا! داره گر گر ماشین رد می شه.
کوت کردن، کود کردن: روی هم انبار کردن، تلنبار کردن
( کاری را ) از خود دیدن: اطمینان به توانایی خود در انجام کاری - از خودش می بینه که پیش قدم شده. از خود ندیدن: در خود سراغ نداشتن، حال و حوصله و توا ...
دم و دستگاه دیدن: دم و دستگاه چیدن، تدارک عالی برای مهمانی
تُکُم، تَکُم: تکان
گَل: گلو، گردن
چَپی: چفیه، چپیه
لا زدن: تا زدن، تا کردن لباس و پارچه
بادی که صبح دم خروس رو تکون بده تا شب دم خر رو می کنه ( ضرب المثل ) : باد صبح زود، تا شب طوفان می شه. از اوّلش که این طور قوی و شدیده، آخرش چی می ش ...
بکُش کاری را انجام دادن: کاری را خیلی سریع و بدون اتلاف وقت انجام دادن
سِبِر: با پشتکاری فراوان، مُصِرّانه و پیگیرانه
Can I get/have your number? What's your number? Would you give me your ( phone number ) , please? Could I have your phone number? Let me get your num ...
خُرد ( صفت ) : کودک، کوچک، حقیر خُردی ( حاصل مصدر ) : کودکی، کوچکی، حقارت
عینِ ثابت یعنی حقیقتِ ثابتِ هر چیز در علم خداوند قبل از تجلّی و ظهور در عالم. هر موجودی در جهان، تجلّیِ عینِ ثابتِ مخصوصِ خودش است.
ضیق، مضیقه ضاقَ فعل است، یعنی: تنگ شد، ناتوان شد، محدود شد.