میرحسین سیاوشی خیابانی

میرحسین سیاوشی خیابانی میرحسین سیاوشی خیابانی

دانشجوی رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه تبریز

شماره تماس ( واتساپ و تلگرام ) :09036349226

ایمیل:siavoshiamirhossein005@gmail

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



تقلید کردن١٦:٤١ - ١٤٠٠/١٠/٢٨طریق کسی برگرفتن ؛ بر راه او رفتن. روش او گزیدن : دلم دل از هوس یار برنمی گیرد طریق مردم هشیار برنمی گیرد. سعدی.گزارش
0 | 0
برملاسازی١٦:٣٧ - ١٤٠٠/١٠/٢٨پرده از روی چیزی برگرفتن ؛ آشکار ساختن. فاش نمودن. برملا ساختن : این سفره ز پشت بار برگیر وین پرده ز روی کار برگیر. نظامی. با وی از هیچ لابه درنگرف ... گزارش
0 | 0
راهی شدن١٦:٤٠ - ١٤٠٠/١٠/٢٨راه برگرفتن ؛ براه افتادن. روانه شدن : چو تاریک شد شب بفرمود شاه از آن جایگه برگرفتند راه. فردوسی. بخوبی برفتند از ایوان شاه ستایش کنان برگرفتند را ... گزارش
0 | 0
روانه شدن١٦:٣٩ - ١٤٠٠/١٠/٢٨راه برگرفتن ؛ براه افتادن. روانه شدن : چو تاریک شد شب بفرمود شاه از آن جایگه برگرفتند راه. فردوسی. بخوبی برفتند از ایوان شاه ستایش کنان برگرفتند را ... گزارش
0 | 0
گمراه گردانیدن١٦:٣٨ - ١٤٠٠/١٠/٢٨از راه برگرفتن ؛ از راه دور کردن. کنایه از گمراه کردن ، فریب دادن ، اغوا کردن : یار من بستد ز من در چاه برد برگرفتش از ره و بیراه برد. مولوی.گزارش
0 | 0
قطع امید١٦:٣٥ - ١٤٠٠/١٠/٢٨دل از جان برگرفتن ؛ قطع امید کردن. دل از جان برداشتن : بنالید و دل را ز جان برگرفت سزد گر بمانی بدین در شگفت. فردوسی. بگفت ودل از جان او برگرفت بر ... گزارش
0 | 0
گمراه کردن١٦:٣٨ - ١٤٠٠/١٠/٢٨از راه برگرفتن ؛ از راه دور کردن. کنایه از گمراه کردن ، فریب دادن ، اغوا کردن : یار من بستد ز من در چاه برد برگرفتش از ره و بیراه برد. مولوی.گزارش
0 | 0
برملا کردن١٦:٣٧ - ١٤٠٠/١٠/٢٨پرده از روی چیزی برگرفتن ؛ آشکار ساختن. فاش نمودن. برملا ساختن : این سفره ز پشت بار برگیر وین پرده ز روی کار برگیر. نظامی. با وی از هیچ لابه درنگرف ... گزارش
0 | 0
در حال١٦:٢٧ - ١٤٠٠/١٠/٢٨در کارِ . . . . . . . . . . . علی در کارِ مطالعه بود که ناگهان پدرش سر رسیدگزارش
0 | 0
اشکار کردن١٦:٣٦ - ١٤٠٠/١٠/٢٨پرده از روی چیزی برگرفتن ؛ آشکار ساختن. فاش نمودن. برملا ساختن : این سفره ز پشت بار برگیر وین پرده ز روی کار برگیر. نظامی. با وی از هیچ لابه درنگرف ... گزارش
0 | 0
افتاب عالمتاب١٦:٢٩ - ١٤٠٠/١٠/٢٨نیزه به کف ؛ کنایه از آفتاب عالمتاب است. ( از برهان ) ( آنندراج ) .گزارش
0 | 0
قطع امیدکردن١٦:٣٥ - ١٤٠٠/١٠/٢٨دل از جان برگرفتن ؛ قطع امید کردن. دل از جان برداشتن : بنالید و دل را ز جان برگرفت سزد گر بمانی بدین در شگفت. فردوسی. بگفت ودل از جان او برگرفت بر ... گزارش
0 | 0
از خواب بیدار شدن١٦:٣٤ - ١٤٠٠/١٠/٢٨سر از خواب برگرفتن ؛ سر برداشتن. بیدار شدن : ز نوشین خواب چون سر برگرفتند خدا را آفرین از سر گرفتند. نظامی.گزارش
0 | 0
ریش دراز١٦:١٨ - ١٤٠٠/١٠/٢٨کشیده ریش . [ ک َ / ک ِ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) درازریش . ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) . رجوع به کشیده و ترکیبات آن شود.گزارش
0 | 0
بیدار شدن١٦:٣٣ - ١٤٠٠/١٠/٢٨سر از خواب برگرفتن ؛ سر برداشتن. بیدار شدن : ز نوشین خواب چون سر برگرفتند خدا را آفرین از سر گرفتند. نظامی.گزارش
2 | 0
رخت بربستن١٦:٣٢ - ١٤٠٠/١٠/٢٨رخت برگرفتن ؛ رخت بربستن. ترک گفتن. فروگذاشتن. مهاجرت کردن : چنان تنگ آید از شوریدن بخت که بر باید گرفتش زین جهان رخت. نظامی. مرا سیلاب محنت دربدر ... گزارش
0 | 0
دراز ریش١٦:١٨ - ١٤٠٠/١٠/٢٨کشیده ریش . [ ک َ / ک ِ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) درازریش . ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) . رجوع به کشیده و ترکیبات آن شود.گزارش
0 | 0
طفیلی کردن یاشدن١٦:٣٠ - ١٤٠٠/١٠/٢٨نیزه شدن ؛ سربار وطفیلی دیگری شدن. به پرروئی از دیگران چیزی ستدن.گزارش
0 | 0
مردن١٦:٣٢ - ١٤٠٠/١٠/٢٨رخت جان بربستن ؛ آماده مرگ شدن. مهیای رحلت گشتن. سفر آخرت راست کردن. مردن : رخت جان بربند خاقانی از آنک دل در غمخانه بگشاده ست باز. خاقانی.گزارش
0 | 0
مهاجرت کردن١٦:٣١ - ١٤٠٠/١٠/٢٨رخت برگرفتن ؛ رخت بربستن. ترک گفتن. فروگذاشتن. مهاجرت کردن : چنان تنگ آید از شوریدن بخت که بر باید گرفتش زین جهان رخت. نظامی. مرا سیلاب محنت دربدر ... گزارش
0 | 0
سربار شدن١٦:٣٠ - ١٤٠٠/١٠/٢٨نیزه شدن ؛ سربار وطفیلی دیگری شدن. به پرروئی از دیگران چیزی ستدن.گزارش
0 | 0
افتاب١٦:٢٩ - ١٤٠٠/١٠/٢٨نیزه به کف ؛ کنایه از آفتاب عالمتاب است. ( از برهان ) ( آنندراج ) .گزارش
0 | 0
شوریدن١٦:١٤ - ١٤٠٠/١٠/٢٨شمشیر کشیدن بر روی یا بروی کسی یا کسانی ؛ شوریدن. قیام کردن و برای جنگ با او یا آنان آماده شدن : گرگانیان به روی خداوند خویش شمشیر کشیدند و عاصی شدند ... گزارش
0 | 0
شعاع افتاب١٦:٢٨ - ١٤٠٠/١٠/٢٨نیزه آتشین ؛ کنایه از شعاع آفتاب است در وقت طلوع و غروب. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) .گزارش
0 | 0
برامدن خورشید١٦:١٢ - ١٤٠٠/١٠/٢٨شمشیر کشیدن خورشید ؛ کنایه از سر زدن خورشید. طلوع آن : چو خورشید شمشیر رخشان کشید شب تیره را گشت سر ناپدید. فردوسی.گزارش
0 | 0
مشغول١٦:٢٧ - ١٤٠٠/١٠/٢٨در کارِ . . . . . . . . . . . علی در کارِ مطالعه بود که ناگهان پدرش سر رسیدگزارش
0 | 0
بسیار بلند١٦:٢٠ - ١٤٠٠/١٠/٢٨سربه فلک کشیدهگزارش
0 | 0
ازرده١٦:١٧ - ١٤٠٠/١٠/٢٨کشیده خاطر. [ ک َ / ک ِ دَ / دِ طِ ] ( ص مرکب ) آزرده دل. شکسته دل. ( آنندراج ) . رنجیده. آزرده. ( ناظم الاطباء ) .گزارش
0 | 0
طلوع خورشید١٦:١٣ - ١٤٠٠/١٠/٢٨شمشیر کشیدن خورشید ؛ کنایه از سر زدن خورشید. طلوع آن : چو خورشید شمشیر رخشان کشید شب تیره را گشت سر ناپدید. فردوسی.گزارش
0 | 0
رنج کشیده و سختی دیده١٦:٢٢ - ١٤٠٠/١٠/٢٨رنج آزموده فرهنگ فارسی عمید ( صفت ) [قدیمی] ranj[']āz[e]mude رنج دیده؛ محنت کشیده؛ سختی دیده.گزارش
0 | 0
برامدن١٦:١٢ - ١٤٠٠/١٠/٢٨شمشیر کشیدن خورشید ؛ کنایه از سر زدن خورشید. طلوع آن : چو خورشید شمشیر رخشان کشید شب تیره را گشت سر ناپدید. فردوسی.گزارش
0 | 0
بلندبالا١٦:١٦ - ١٤٠٠/١٠/٢٨کشیده قامت ؛ بلندبالا : کشیده قامتی چون نخل سیمین دو زنگی بر سر نخلش رطب چین. نظامی.گزارش
2 | 0
رنج دیده١٦:٢١ - ١٤٠٠/١٠/٢٨رنج آزموده فرهنگ فارسی عمید ( صفت ) [قدیمی] ranj[']āz[e]mude رنج دیده؛ محنت کشیده؛ سختی دیده.گزارش
0 | 0
خواجه١٦:٢٠ - ١٤٠٠/١٠/٢٨خایه کشیده. [ ی َ / ی ِ ک َ / ک ِ دَ /دِ ] ( ن مف مرکب ) خصی کرده. اخته کرده. ( آنندراج ) . اخته. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ شعوری ج 1 ص 379 ) . مجبوب.گزارش
0 | 0
اخته١٦:١٩ - ١٤٠٠/١٠/٢٨خایه کشیده. [ ی َ / ی ِ ک َ / ک ِ دَ /دِ ] ( ن مف مرکب ) خصی کرده. اخته کرده. ( آنندراج ) . اخته. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ شعوری ج 1 ص 379 ) . مجبوب.گزارش
0 | 0
مستعد١٦:١٨ - ١٤٠٠/١٠/٢٨کشیده کمر. [ ک َ / ک ِ دَ / دِ ک َ م َ ] ( ص مرکب ) کنایه از مستعد و آماده . ( آنندراج ) .گزارش
0 | 0
شورش کردن١٦:١٤ - ١٤٠٠/١٠/٢٨شمشیر کشیدن بر روی یا بروی کسی یا کسانی ؛ شوریدن. قیام کردن و برای جنگ با او یا آنان آماده شدن : گرگانیان به روی خداوند خویش شمشیر کشیدند و عاصی شدند ... گزارش
0 | 0
ازرده دل١٦:١٧ - ١٤٠٠/١٠/٢٨کشیده خاطر. [ ک َ / ک ِ دَ / دِ طِ ] ( ص مرکب ) آزرده دل. شکسته دل. ( آنندراج ) . رنجیده. آزرده. ( ناظم الاطباء ) .گزارش
0 | 0
طلوع کردن١٦:١٢ - ١٤٠٠/١٠/٢٨شمشیر کشیدن خورشید ؛ کنایه از سر زدن خورشید. طلوع آن : چو خورشید شمشیر رخشان کشید شب تیره را گشت سر ناپدید. فردوسی.گزارش
0 | 0
رشید١٦:١٦ - ١٤٠٠/١٠/٢٨کشیده قامت ؛ بلندبالا : کشیده قامتی چون نخل سیمین دو زنگی بر سر نخلش رطب چین. نظامی.گزارش
0 | 0
چشم بادامی١٦:١٥ - ١٤٠٠/١٠/٢٨چشم کشیده ؛ بادامی شکل : لفظی فصیح و شیرین قدی بلند و چابک رویی لطیف و زیبا چشمی خوش و کشیده. حافظ.گزارش
0 | 0
قیام کردن١٦:١٤ - ١٤٠٠/١٠/٢٨شمشیر کشیدن بر روی یا بروی کسی یا کسانی ؛ شوریدن. قیام کردن و برای جنگ با او یا آنان آماده شدن : گرگانیان به روی خداوند خویش شمشیر کشیدند و عاصی شدند ... گزارش
0 | 0
طلوع افتاب١٦:١٣ - ١٤٠٠/١٠/٢٨شمشیر کشیدن خورشید ؛ کنایه از سر زدن خورشید. طلوع آن : چو خورشید شمشیر رخشان کشید شب تیره را گشت سر ناپدید. فردوسی.گزارش
0 | 0
سر زدن١٦:١٢ - ١٤٠٠/١٠/٢٨شمشیر کشیدن خورشید ؛ کنایه از سر زدن خورشید. طلوع آن : چو خورشید شمشیر رخشان کشید شب تیره را گشت سر ناپدید. فردوسی.گزارش
0 | 0
طلوع١٦:١٢ - ١٤٠٠/١٠/٢٨شمشیر کشیدن خورشید ؛ کنایه از سر زدن خورشید. طلوع آن : چو خورشید شمشیر رخشان کشید شب تیره را گشت سر ناپدید. فردوسی.گزارش
0 | 0
فلاخن١٦:١٠ - ١٤٠٠/١٠/٢٨سنگ قلاب. [ س َ ق ُل ْ لا ] ( اِ مرکب ) فلاخن . کلاسنگ. قلاب سنگ. قلماسنگ. ( یادداشت بخط مؤلف ) .گزارش
0 | 0
تاریک١٦:١١ - ١٤٠٠/١٠/٢٧شبگون. [ ش َ ] ( ص مرکب ) شبرنگ ، چه گون به معنی رنگ آمده است. ( برهان ) . شبرنگ. ( آنندراج ) . سیاه و تار. ( ناظم الاطباء ) : هوا زین جهان بود شبگون ... گزارش
0 | 0
از عرض١٦:١٩ - ١٤٠٠/١٠/٢٧از لا به لای . . . . . . . . .گزارش
0 | 0
کاروانیان١٦:٢١ - ١٤٠٠/١٠/٢٧اهل / اهالی قافلهگزارش
0 | 0
از وسط١٦:٢٠ - ١٤٠٠/١٠/٢٧از لا به لای . . . . . . . . .گزارش
0 | 0