پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٧٦٣)
چاهی : چای ( ( " یه ساعت پیش رفتم که برم دکون اکبره سیگار بگیرم از بسکه سرد بود نرفتم گفتم وختی خواسم برم خونه، یه بارگی با چاهی و قند و تریاک با هم ...
( ( " زنیکه ی جنده خودش شیپیشش منیجه خانومه ، به مال مردم که می رسه از گُه سگم بر نمی گرده " ) ) ( صادق چوبک ، پیرهن زرشکی )
چرچر : خوش چریدن، خوب خوردن و خوش بودن. سورچرانی، خوش گذرانی، عیش ونوش ( ( راسی راسی مگه من چمه ؟ صدیقه هه ننه من حساب میشه , تازه اول چرچر شه ) ) ( ...
( ( قیافه ی ( مرده ) آرام بود و حق بجانب بود . تو چهره اش لج بازی پرکینه ای یخ بسته بود . ) ) ( صادق چوبک ، پیرهن زرشکی )
( ( لب های خاکستری نیمه باز مرده به هم کشیده شده بود و رنگ ماتیک بنفش کهنه ای رویشان داغمه بسته بود . ) ) ( صادق چوبک ، پیرهن زرشکی )
( ( زیر پیراهن رکابی جرسه چرکی را که تازه از تن او کنده بود روی کت ، تو تابوت انداخت و دست بکار بیرون آوردن پستان بند و تنکه مرده شد . ) ) ( صادق چوب ...
( ( کلثوم . . . یک ده شاهی مسی و یک تکمه و یک تکمه صدف و سه تکه کرپ موس رنگ وارنگ که به هم سنجاق شده بود و چند دانه تخمه کدو و یک موچین و یک تکمه قاب ...
جخ : بدن مرده , نعش ( ( خاک عالم ، شب شد و جخ دو تای دیگه هم رو زمین مونده . . . ) ) ( صادق چوبک ، پیرهن زرشکی ) .
بر افتادن از کار: [عامیانه، اصطلاح] بر کنار شدن، بی اعتبار شدن.
برادر خواندگی: [عامیانه، اصطلاح] ایجاد برادری با دیگری، دوستی بسیار نزدیک و صمیمی.
برادر دینی: [عامیانه، اصطلاح] هم کیش ، هم مذهب.
برادر اندر برادر : [عامیانه، اصطلاح] ناتنی، نا برادری.
برادر تنی: [عامیانه، اصطلاح] برادر حقیقی.
بدهکار نبودن گوش کسی : [عامیانه، کنایه ] سخنان را شنیدن و به آن اعتنا نکردن .
بَده کردن کسی را : [عامیانه، کنایه ] بد وانمود کردن، کنفت کردن، از چشم انداختن.
بدون معطلی: [عامیانه، اصطلاح] بی درنگ، فورا.
بِدو بِدو : [عامیانه، اصطلاح] با شتاب، سریع.
بد خواب شدن : [عامیانه، کنایه ] بی خواب شدن، خواب آسوده نکردن.
بد دماغ : [عامیانه، اصطلاح] کسی که زود رنج است و زود قهر می کند.
بد بیاری: [عامیانه، کنایه ] بد شانسی، ناسازگاری بخت، چپلی.
بد تا کردن : [عامیانه، کنایه ] بد رفتار کردن، بد معامله کردن.
بد آوردن : [عامیانه، کنایه ] بد شانسی آوردن، زیان دیدن بر اثر پیشامد بد.
بد به دل آوردن ( راه دادن ) : [عامیانه، کنایه ] فال بد زدن، پیشگویی بد کردن.
بد ادا :[عامیانه، اصطلاح] بد اطوار، بد گوشت، کسی که در بهانه جویی افراط می کند و به انجام تشریفات علاقه دارد.
بد آمدن : [عامیانه، اصطلاح] برخوردن به کسی، ناراحت شدن.
بد آب و رنگ: [عامیانه، اصطلاح] نازیبا، بی رونق، بی جلوه.
بخیه به آبدوغ زدن: [عامیانه، کنایه ] کار بی هوده کردن.
بخور بخور: [عامیانه، کنایه ] خوردن فراوان از مال دیگران. خر تو خری .
بخیر و خوبی : [عامیانه، کنایه ] صحیح و سالم، بسلامتی.
بخت گشا : [عامیانه، اصطلاح] شانس آور، سبب خوش اقبالی، مایه ی سفید بختی.
بخرج دادن: [عامیانه، کنایه ] نشان دادن، مصرف کردن، جلوه دادن.
بخاری از کسی بلند نشدن : [عامیانه، کنایه ] به حال دیگری سودی نداشتن، توانایی و برش نداشتن.
بخار: [عامیانه، اصطلاح] توانایی، شایستگی.
بچه گولزنک: [عامیانه، کنایه ] غیر واقعی، بی ارزش.
بچه بازی : [عامیانه، کنایه ] لواط، کارهای کودکانه، ساده انگاشتن کار .
بچه ی سر راهی: [عامیانه، کنایه ] بچه ای که او را سر راه گذاشته اند تا برده شود.
بچگی کردن: [عامیانه، کنایه ] بیخردانه ( کودکانه ) رفتار کردن.
بچاپ بچاپ: [عامیانه، کنایه ] اوج سوء استفاده و دزدی.
بجایی رسیدن : [عامیانه، کنایه ] به مقصود رسیدن، مقام یافتن. به نان و نوا رسیدن . به جایی رسیدن ؛ ثمربخش بودن. نتیجه دادن. ( یادداشت مؤلف ) : گوش ا ...
بته مرده: [عامیانه، کنایه ] بی اصل و نسب، بی کس و کار.
با یک دست چند هندوانه برداشتن: [عامیانه، کنایه ] در آن واحد چند کار انجام دادن.
بپا : [عامیانه، اصطلاح] مواظب باش، متوجه باش.
بای بسم الله : [عامیانه، اصطلاح] اول کاری، آغاز چیزی.
بای دادن : [عامیانه، کنایه ] رشوه دادن، باج دادن.
با هم کنار آمدن : [عامیانه، کنایه ] با هم ساختن.
با هم شیر و شکر بودن: [عامیانه، کنایه] نهایت دوستی با هم داشتن.
با هم خواندن: [عامیانه، کنایه ] تطبیق کردن، هماهنگ بودن.
بانی خیر: [عامیانه، اصطلاح] نیکوکار، کسی که اثر خیر از خود بجا گذاشته است.
باور کسی شدن: [عامیانه، اصطلاح] گرفتار توهم شدن، تحسین و تمجید دیگران را حقیقت دانستن.
با نگاه کسی را خوردن : [عامیانه، کنایه ] با چشم خریدار یا شهوانی به کسی نگریستن.