پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٧٦٣)
به کله ی کسی افتادن: [عامیانه، کنایه ] به سر کسی زدن، به وسوسه افتادن.
به کسی رو دست زدن : [عامیانه، کنایه ] به کسی حقه زدن، کسی را فریب دادن.
به کسی نگفتن که بالای چشمت ابروست : [عامیانه، کنایه ] به کسی که ساده ترین مطلب را نمی پذیرد یا تحمل نمی کند و زود رنج یا زود خشم است نمی توان چیزی گف ...
به کرسی نشاندن حرف: [عامیانه، کنایه ] سخن خود را تحمیل کردن، مقصود خود را ثابت کردن.
به کسی رفتن : [عامیانه، کنایه ] به کسی شباهت داشتن.
به کارخوردن : [عامیانه، کنایه ] بدرد خوردن، کارآمد بودن
به قوزک پای کسی نرسیدن: [عامیانه، کنایه ] در برابر کسی بسیار حقیر و ناچیز یودن.
به غوره مویز شدن: [عامیانه، کنایه ] آموزش ندیده و بی تجربه ادعا داشتن.
به قدر پشت خاک انداز: [عامیانه، کنایه ] بسیار کوچک و محقر.
به عمل آوردن: [عامیانه، کنایه ] به اجرا در آوردن، برای استفاده آماده کردن.
به صرافت افتادن: [عامیانه، کنایه ] به فکر انجام کاری افتادن.
به عرب و عجمی بند نبودن: [عامیانه، کنایه ] هیچ پشت و پناهی نداشتن.
به عرصه رسیدن: [عامیانه، کنایه ] به سن پختگی رسیدن، بزرگ شدن.
به سیم آخر زدن : [عامیانه، کنایه ] بی قید شدن، از روی ناامیدی کاری را که نباید کرد انجام دادن. دل به دریا زدن .
به سر کشیدن: [عامیانه، اصطلاح] یکباره نوشیدن، بالا انداختن.
به سر و کول هم پریدن: [عامیانه، کنایه ] دعوا کردن، شلوغ بازی درآوردن.
به سر دویدن نگا. با سر رفتن.
به سر کسی زدن: [عامیانه، کنایه ] ناگهان فکری به سر کسی آمدن، عقل خود را از دست دادن.
به زمین انداختن روی کسی : [عامیانه، کنایه ] در خواست کسی را رد کردن.
به زخم خود زدن : [عامیانه، کنایه ] دردی را درمان کردن، گوشه ای از گرفتاری خود را سامان دادن.
به ریش کسی خندیدن: [عامیانه، کنایه ] کسی را مسخره کردن.
به روی کسی نیاوردن: [عامیانه، کنایه ] از طرح موضوعی خودداری کردن، به سکوت برگزار کردن. به روی کسی نیاوردن ؛ نگفتن به او که آنچه را از نقص و عیب نها ...
به روز کسی افتادن : [عامیانه، کنایه ] وضعی مانند وضع کسی پیدا کردن.
به روی خود نیاوردن : [عامیانه، کنایه ] اهمیت ندادن، به سکوت برگزار کردن، خود را به آن راه زدن.
به روز سگ افتادن: [عامیانه، کنایه ] بدبخت و بیچاره شدن، به فلاکت افتادن. در زبان آذری گفته می شود . " گؤنی ایت گؤنی " روزش روز سگ
به روی کسی آوردن : [عامیانه، کنایه ] به چشم کسی آوردن، به کسی یادآوری کردن.
به راه انداختن : [عامیانه، کنایه ] راه انداختن، به کار انداختن.
به دهان ها افتادن : [عامیانه، کنایه ] فاش شدن، بر سر زبان ها افتادن.
به راست راست : [عامیانه، اصطلاح]فرمان نظامی برای گردش به راست.
به دندان کشیدن : [عامیانه، کنایه ] خون دل خوردن، کاری پر زحمت انجام دادن. به دندان کشیدن ؛ مجازاً به معنی بردن با تحمل مشقت و رنج زیاد و نمودن علاقه ...
به دو دو افتادن : [عامیانه، کنایه ] گود رفتن چشم بر اثر ضعف یا بیماری.
به دهان کسی نگاه کردن : [عامیانه، کنایه ] مطیع به گفته ی کسی بودن، حرف کسی را بکار بستن.
به دم و دود رسیدن : [عامیانه، کنایه ] سر و سامان یافتن.
به دل چسبیدن : [عامیانه، کنایه ] مطبوع و گوارا بودن.
به دل خود صابون مالیدن: [عامیانه، کنایه ] به خود وعده ی خوش دادن.
به دل گرفتن : [عامیانه، کنایه ] رنجیده خاطر شدن.
به دق آوردن کسی: [عامیانه، کنایه ] تا سر حد بیماری روحی یا مرگ کسی را رنج دادن .
به دل آوردن : [عامیانه، کنایه ] در خاطر نگاه داشتن، از یاد نیردن.
به دست و پا افتادن: [عامیانه، کنایه ] به تلاش و تقلای زیاد افتادن.
به دست و پای کسی افتادن: [عامیانه، کنایه ] با التماس تقاضای ترحم کردن، نهایت خاکساری کردن.
بام پیروزه : کنایه از آسمان . ( ( روز و شب با نماز و با روزه پاسبانان بام پیروزه ) ) ( حدیقه، ۵۱۹ ) ( فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی های سنایی، دکتر ...
بام بوم : خرابه، ویرانی، بامی که جغد در آن می نشیند. ( ( هرکه از دل نخواست تعظیمش بام بوم است بومش از بیمش ) ) ( حدیقه، ۵۳۴ ) ( فرهنگ لغات و تعب ...
بال برنا: ظاهراً به معنی قدرت و نیروی جوان است . ( ( بال برنا نشاط زن باشد صبح اول دروغ زن باشد ) ) ( حدیقه، 309 ) ( فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ...
باغ ابراهیم : اشاره است به آتشی که نیمرود برافروخته بود تا ابراهیم علیه السلام را در آن بیفکند چون ابراهیم علیه السلام را در آتش افکندند آتش به فرمان ...
باسلیق از برای سر نزنند : نظیر " رگ قیفال بهر پای مزن. ( ( در دونی برای زر نزنند با سلیق از برای سر نزنند ) ) ( حدیقه، ۳۱۷ ) ( فرهنگ لغات و تعبیر ...
با سگ در جوال شدن : کنایه از هم خانه شدن با مردم بد خو و معارض شدن با هرز ه گو باشد. ( ( با خری در سوال تا شوی با سگی درجوال تا نشوی ) ) ( سیر الع ...
بازار بر آمدن : کنایه از رونق و اعتبار و پایگاه یافتن است . ( ( گفت مردا سبک بکن کاری تا براید مگرت بازاری ) ) ( حدیقه، ۴۶۵ ) ( فرهنگ لغات و تعب ...
بار کسی را کشیدن : متحمل درد و رنج و غم شدن، تحمل بلا و مصیبت کردن و رنج کشیدن . ( ( گاه بوسد به مهر رخسار ش گاه بنوازد و کشد بارش ) ) ( حدیقه، ۸۶ ...
باچیز : چیزدار، مالدار، متمول، ثروتمند مقابل بی چیز و نادا. ( ( پیر با چیز نیست خواجه عزیز پیر بی چیز را که داشت به چیز ) ) ( حدیقه، ۷۲۰ ) ( فر ...
باب عاریتی: در های عاریتی، در اینجا مراد چهار طبع و چهار عنصر است . ( ( برگذشتی ز باب عاریتی وآمدی در قباب عافیتی ) ) ( شرح سیرالعباد، ۳۲۱ ) ( ف ...