پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٦٤٢)
خط واحد:[ گفتاری] ۱ - شبکه اتوبوسرانی شهری، ۲ - اتوبوس متعلق به آن شبکه. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خط میدان:[ مکانیک] فاصله میان اندازه اسمی و اندازه حقیقی یک جسم. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خط لوله: مجموعه ای از لوله و تجهیزات به هم پیوسته برای انتقال یک سیال. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خط کسری: خطی که دو کمیّت را در بالا و پایین آن می نویسند و به مفهوم تقسیم کمیت بالایی بر پایینی است. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی ...
خط کرسی: خط افقی که جایی قرار گرفتن هر یک از حروف الفبا را نشان می دهد. آ در بالای خط کرسی و م در زیر آن قرار دارد. ( صدری افشار، غلامحسین و همکارا ...
خط قرمز: ۱ - [مجازی] مرز خطر، مرزی که عبور از آن آزاد نیست ۲ - نشانه باطل کردن چیزی ( مانند یک نوشته ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارس ...
خط فاصله: خط کوچکی میان دو بخش یک واژه مرکب. مانند: انگلیسی - فارسی، رادیو - تلویزیون. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خط شَجَری:[قدیمی] از خط های متداول در ایران که حرف های الفبا به صورت خط عمودی کوچکی با یک یا چند شاخه مورب صعودی نوشته می شد. ( صدری افشار، غلامحسی ...
خط سیریلی: خطی که زبان روسی و برخی زبان های دیگر به آن نوشته می شود و آن شکل اقتباس شده از خط یونانی است. الفبای سیریلی. ( صدری افشار، غلامحسین و ه ...
خط ساحل: مرز میان تودهٔ آب و توده خشکی. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خط زنجیر:۱ - صفی از افراد که دست یکدیگر را گرفته و زنجیری پدید می آورند ۲ - ردیفی از جانداران در حال حرکت در پشت سر یکدیگر. ( صدری افشار، غلامحسین ...
خط ریز: خطی که با قلم دارای نوک نازک برای تمرین خوشنویسی نوشته می شود ۲ - نوشته ای که حروف آن ریز است. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارس ...
خط درشت: ۱ - خطی که با قلم دارای نوک پهن معمولاً قلم نی برای تمرین خوشنویسی نوشته می شود ۲ - نوشته ای که حروف آن درشت است. ( صدری افشار، غلامحسین و ...
خط خوانا: نوشته ای که به آسانی خوانده می شود. به همین قیاس خط خوش. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خط خرچنگ قورباغه:[مجازی] شیوه نوشتن ناشیانه، ناهموار و بد ترکیب. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خط حامل:[موسیقی] ۵ خط موازی که در نت نویسی به کار می رود. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خط چینی: خطی که زبان های کشور چین به آن نوشته می شود. به همین قیاس: خط عربی، خط فارسی. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خط تیره: خط افقی کوچیکی که میان دو عدد یا برای جدا کردن بخشی از جمله به کار می رود. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خط تولید: مجموعه تجهیزات و فراینده های تولید انبوه یک فرآورده. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خط تاریخ: خط موهوم در امتداد نصف النهار ۱۸۰ نسبت به نصف نهار گرینویچ، که بر اساس توافق بین المللی، شبانه روز عرفی از آنجا آغاز می شود، یعنی تقویم در ...
خط برنج: وسیله ای که برای نقش کردن خط در حروف چینی دستی به کار می رود. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خط اتوبوس: مجموعه ای شامل چند اتوبوس در مسیر ویژه کار می کند. به همین قیاس: خط مینی بوس، خط کشتیرانی، خط هوایی. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، ف ...
خط آزاد: مسیر یک وسیله ی ارتباطی که آماده بهره گیری است. ( خط آزاد تلفن ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خط انتقال نیرو: شبکه ای از تجهیزات به هم پیوسته که نیروی برق را از جایی به جایی می برد. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خط اتو: اثر یا تایی که بر اثر کشیدن اتو بر سطح پارچه پدید می آید.
نان بیار کباب ببر: بازی دو نفری که یکی کف دست هایش را روی کف دست های دیگری می گذارد و دومی می کوشد با غافل کردن وی بر پشت دست هایش ضربه بزند. ( صدر ...
نان بری:/nānbori/ اسم، [ گفتاری] از میان بردن درآمد یا گذران زندگی کسی. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
به نان شب محتاج بودن:[ مجازی] بسیار بی چیز بودن. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
از نان خوردن افتادن:[مجازی] دیگر گذران زندگی فراهم نشدن ) ( دستم شکست و از نان خوردن افتادم ) به همین قیاس از نان خوردن انداختن. ) ( صدری افشار، غل ...
نان کسی را بریدن: درآمد و گذران زندگی او را از میان بردن. ( چرا نان مردم را می بری؟ ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
نان کسی توی روغن بودن:[ مجازی] موفق بودن، وضع مالی خوبی داشتن. ( با این کاری که پیدا کردی دیگر نانت توی روغن است. ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکارا ...
نان کسی آجر شدن:[ مجازی] درآمد و گذران زندگی او از میان رفتن ( کار خوابید و نان ما آجر شد ) به همین قیاس: نان کسی را آجر کردن ( صدری افشار، غلامحسین ...
نان کردن: سود یا درآمد داشتن. ( این کار برای من نام نمی کند ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
نان درآوردن: درآمد برای گذران زندگی به دست آوردن. ( از ۱۴ سالگی نان خودش را درآورده بود ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
نان خود را خوردم و هلیم حاج عباس را هم زدن: بیهوده و نابجا در کار دیگران مداخله کردن ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
نان چیزی یا کسی را خوردن: از آن درآمد داشتن یا به وسیله آن زندگی را تامین کردن ( نان قلبش را می خورد نه قلمش را ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، ...
نان توی کاری بودن:[مجازی] از آن سودی عاید شدن ( این روزها نان توی بساز بفروشی است. ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
نان پشت شیشه مالیدن:[ کنایی] بیش از حد خسیسی کردن. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
نان به نرخ روز خوردن:[ مجازی] فرصت طلب و بی مسلک بودن. ( او دارد نان به نرخ روز می خورد و از کسی که بر سر کار است تعریف می کند ) ( صدری افشار، غلام ...
نان به نان کسی نرسیدن:[مجازی] قادر به تامین غذای روزانه نبودن ( نان به نانمان نمی رسید ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
نان به نان کسی نرسیدن:[مجازی] قادر به تامین غذای روزانه نبودن ( نان به نانمان نمی رسید ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
نان به دامن کسی گذاشتن:[ مجازی] درآمدی برای او فراهم کردن ( می خواست نانی به دامن او بگذارد ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
نان به کسی قرض دادن:[ مجازی] با دادن چیزی یا انجام کاری درصدد جلب همکاری کسی برآمدن ( این آقایان نان به هم قرض می دهند. ) ( صدری افشار، غلامحسین و ...
نان مفت:[مجازی] گذران زندگی از محصول کار یا درآمد دیگران. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
نان ماشینی:هر یک از نان هایی که با وسیله های مکانیکی آماده و پخته می شوند. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
نان گدایی:[ مجازی] درآمدی که از راه گدایی به دست می آید به همین قیاس نان نوکری. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
نان پنجره ای: نان شیرینی مشبکی محتوای، آرد، شیر، تخم مرغ، شکر و عطریات. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
نان بخور و نمیر:[مجازی] غذا یا درآمد در کمترین حد لازم ( نان بخور و نمیری داشتیم، بد نبود ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
نان بخور و نمیر:[مجازی] غذا یا درآمد در کمترین حد لازم ( نان بخور و نمیری داشتیم، بد نبود ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
لق و لوق /lagg - o - lug/صفت، [گفتاری] لق، نااستوار، متزلزل ( یک تخت خواب لق و لوق به من دادند که هر لحظه می ترسیدم بشکند و بیفتم زمین. ( صدری افشا ...