پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٦٤٢)
لقمه گلوگیر بودن:[کنایی] کار به ظاهر سودمندی که موجب آسیب و گرفتاری می شود. ( مراقب باش این لقمه گلوگیر است و ممکن است خفه ات کند. ) ( صدری افشار، ...
لقمه گرفتن:1 - پیچیدن نان خروش در لای نان ( از این کتلت برایت یک لقمه بگیرم. ۲ - [ مجازی] کاری را معمولاً بر خلاف میل و آگاهی کسی برایش انجام دادن. ( ...
لقمه کردن: در داخل لقمه قرار دادن ( این را هم لقمه کن بگذار توی کیفت ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
لقمه را هم جویدن و توی دهان کسی گذاشتن:[ کنایی] تنبل و نالایق بودن او ( چرا به خودت زحمت نمی دهی؟ مثل اینکه لقمه را هم باید جوید توی دهان تو گذاشت ) ...
لقمه را دور سر چرخاندن:[کنایه] کار را از راه غلط و پر دردسر انجام دادن. ( چرا لقمه را دور سرت می چرخانی؟ این کار را از جایش بگیر و بپیچان ) ( صدری ...
لقمه را از دست کسی قاپیدن: ( کنایه ) کار سودمند را در مرحله سودآوری از دست او بیرون کردن. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
لقمه چپ کردن:۱ - به آسانی و به تندی خوردن. ( یک ران مرغ را لقمه چپ خودش کرد ) 2 - [ مجازی] به آسانی شکست دادن. ( تو را لقمه چپ خودش می کند. ) ( صدر ...
لقمه ای بزرگتر از دهان خود برداشتن:[ کنایی] به کاری فراتر از توانایی خود پرداختن. ( پسر جان این کار تو نیست، لقمه بزرگتر از دهان خودت برداشته ای. ) ...
خرچنگ منزوی: گونه ای خرچنگ از راسته ۱۰ پایان دارای بدن کشیده و محکم که بیشتر در صدف خالی حلزون ها یا نرم تنان دیگر زندگی می کند. خرچنگ صدف نشین، خرچن ...
به خرج کسی نرفتن:[ مجازی] مورد پذیرش او واقع نشدن. ( هرچی می گفتم به خرج او نمی رفت ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
به خرج دادن: به کار بردن، ( خیلی حوصله به خرج دادم تا عصبانی نشوم ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خرج گذاشتن: خرج کردن، هزینه کردن. ( من روی این خانه خیلی خرج گذاشته ام ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خرج کسی کردن: برای او خرج کردن. ( پولت را خرج این و آن نکن ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خرج روی دست کسی گذاشتن: برایش موجب تولید هزینه شدن، او را به خرج کردن پولی واداشتن. ( عروسی نیم میلیون تومان خرج روی دستش گذاشت ) . ( صدری افشار، غ ...
خرج دادن: برای ثواب و آمرزش، مهمانی و خیرات کردن. ( دیروز خانه حاجی خرج می دادن ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خرج خود را درآوردن: ۱ - هزینه مورد نیاز برای گذران زندگی را به دست آوردند ( پسر بزرگم خرج خودش را در می آورد و باری به دوش ما نیست ) ۲ - هزینه به کار ...
خرج تراشیدن: هزینه ناروا یا دروغین پدید آوردن. ( هر روز یک جور خرج می تراشید و از من پول می گرفت ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی مع ...
خرج بالا آوردن: هزینه درست کردن، هزینه پدید آوردن ( دو ماه مریض شدم و کلی خرج بالا آوردم ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
خرج سفره: پولی جز حقوق، که برای هزینه پذیرایی از مهمانان به برخی ماموران پرداخت می شود. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
تصفیه حساب کردن ؛ حساب را روشن کردن. تهاتر و پایاپای کردن معامله.
از حساب گذشتن ؛ بسیار شدن. بی نهایت شدن : یکی توئی که به فضل از حساب بگذشتی یکی بود که رساند حساب را به هزار. ادیب صابر.
حرف حسابی ؛ حرف حساب. حرف حق. سخن بحساب. سخن درست. ادعای صحیح.
بحساب نیامدن ؛ بچیزی شمرده نشدن : شایدکه در حساب نیاید گناه ما آنجا که فضل و رحمت بی منتهای تست. سعدی ( غزلیات ) . فردا که حساب جمله عالم طلبند آن ...
حق و حساب ؛ نَصَفَت. انصاف : اگر احدی از قانون حق و حساب و امور مستمره. . . تخلف و تجاوز نماید. . . . ( تذکرةالملوک ص 6 ) . - || این ترکیب در تداول ...
حق و حساب دانی ؛ نَصَفَت داشتن. متصف بودن به صفت انصاف. || حق. درست. صحیح.
دیوان حساب ؛ دفتر حساب : آنروز که روز حشر باشد دیوان حساب و عرض منشور. سعدی ( طیبات ) .
سر توی حساب بودن ؛ کنایه از اطلاع داشتن و شریک بودن در یک ماجرا و واردبودن در آن.
سر حساب رسیدن ؛ به موقع رسیدن ذی حق برای احقاق حق خویش.
حساب پاک کردن ؛ تسویه حساب و کنایه از تسویه معامله است. ( آنندراج ) : بآسان در قیامت پاک نتوان کرد خون من همین جا پاک کن ای سنگ دل از خود حسابم را. ...
حساب پاک گردیدن ؛ کنایه از روشن شدن معامله است : مرا پیمانه پر میگردد از یک قطره چون گوهر اگر ساقی دهد جامی حسابم پاک میگردد. سالک یزدی ( از آنندراج ...
سر بسر شدن حساب ؛پاک گردیدن حساب. ( بهار عجم ) . پایاپای شدن معامله. تهاتر. سری که میطلبیدی به خنجرت دادیم حساب ما و تو گردید سربسر امروز. اشرف ماز ...
در حساب بودن از کسی ؛ ترسیدن از او. اندیشه داشتن و احتیاط کردن. مثلاً شخصی که برای همه کس میدود و همه را زیرچاق یعنی محکوم خود میکند و چون بشخص دیگر ...
حساب پاک بودن ؛ روشن بودن حساب. کنایه از بی آلایشی و روشن بودن معامله است : کسی را که حساب پاک است از محاسبت چه باک.
حساب پاک شدن ؛ پاک گردیدن حساب و معامله.
شماره حساب ؛ عددی که نشان دهنده ردیف حساب جاری در بانک باشد.
حساب برداشتن از کسی ؛ حساب بردن از کسی. حساب گرفتن از کسی. از او ترسیدن : و این بشارت به اطراف فرستادند و ملوک و اشراف باز از او حسابها برداشتند. ( ج ...
حساب به انگشت بودن ؛ حساب بدست بودن. حساب سرانگشتی دادن. برای سهولت حساب به انگشت کردن : سیاهی چو دریا پس پشت او حساب بیابان در انگشت او.
بدست چپ حساب کردن ؛ در حساب عقود انامل آحاد و عشرات را با انگشتان دست راست و مآت و الوف را با دست چپ حسابی کنند، و خاقانی در شعر زیر از �بدست چپ حساب ...
به حساب گذاردن ؛ پول را به حساب جاری در بانگ گذاردن. به حساب ریختن. بحساب خوابانیدن.
حساب برگرفتن. حساب گرفتن. حساب برداشتن. حساب بردن. حساب کردن. حساب نیست. حساب جاری. رجوع به همین کلمات شود.
از حساب برداشتن ؛تحویل گرفتن صاحب حساب جاری مبلغی را از سپرده خویش.
بازنگاشت/bādnegāšt/ا سم: نمودار سرعت و جهت بادها که به وسیله بادنگار فراهم می شود. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
بادمجان دور قابچین: صفت، [ مجازی] چاپلوس، متملق. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
بادکشداران/bādkešdārān/: اسم. رده ای از کرم های انگلی شاخه ی پهن کرمان، دارای یک بادکش دهانی و یک بادکش دهانی و یک بادکش شکمی، لوله ی گوارش منشعب و ب ...
باد سوختگی /bādsuxtegi/اسم. التهاب، سوزش و خشکی پوست بر اثر قرار گرفتن در معرض باد خشک و گرم. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
باد روبش/bādrubeš/: اسم. عمل یا فرایندی روبنده شدن مواد مانند شن و خاک از سطح زمین به وسیله باد. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاص ...
بادبان برافراشتن /کشیدن /گشودن: گشودن و آماده کردن بادبان ۲ - [مجازی] روانه شدن کشتی در دریا. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
پیش کسی کردن ؛ پیش کسی بردن : چون عبداﷲ را [ عبداﷲبن محمدبن صالح را ] پیش وی [ یعقوب لیث ] کردند. ( تاریخ سیستان ) .
نامه کردن ؛ نامه نوشتن : نامه ای کن به خط طاعت خویش علم عنوانش لفظها تکبیر. ناصرخسرو.
به زبانی کردن ؛ترجمه. ( یادداشت دهخدا ) : و چون اول حال به زبان پهلوی بود در زمان سلطنت نوح بن منصور سامانی به پارسی کرده شد. ( دیباچه سندبادنامه ) .