پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,١٢٩)

بازدید
٣٤,٦٢٠
پیشنهاد
٠

درجه ممر کوکب ؛ ( اصطلاح هیئت ) درجه ای است از فلک البروج که بر دائره نصف النهار گذر کند با گذر کردن کوکب بر آن. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) . و رجوع ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

درجه گونه ؛ مرتبه. دستامک. در حکم پایگاه : پس از گذشتن خداوندش چون درجه گونه ای یافت و نواختی از سلطان مسعود، اما ممقوت شد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 25 ...

پیشنهاد
٠

درجه طلوع کوکب ؛ ( اصطلاح هیئت ) درجه ای است از فلک البروج که طلوع می کند از افق با طلوع کوکب. ( کشاف اصطلاحات الفنون ) . و رجوع به التفهیم ص 204 شود.

پیشنهاد
٠

درجه غروب کوکب ؛ ( اصطلاح هیئت ) درجه ای است از فلک البروج که غروب می کند با غروب کوکب. و مراد از طلوع و غروب کوکب ، طلوع آنست از جانب مشرق ؛ زیرا اع ...

پیشنهاد
٠

درجه دادگاهها ؛ ( اصطلاح حقوقی ) محلی که یک محکمه در سلسله مراتب دادگاههای هم صنف ( مدنی یااداری یا کیفری ) دارد، درجه آن دادگاه است. مثلاً در دادگاه ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

درجه قرابت ؛ ( اصطلاح حقوقی ) از روی عده نسلها معین می شود. مثلاً فرزند چون نسل اول پدر است ، قرابت او با پدر قرابت درجه اول است و قرابت نواده که نسل ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

درج در ؛ کنایه از دهان معشوق. درج تنگ. ( برهان ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

درج یاقوت ؛ کنایه از دهان معشوق. درج تنگ. درج در : در درج یاقوت بگشود و گفت که از کار تو مانده ام در شگفت. فردوسی.

پیشنهاد
٠

درج گهر گشودن ؛ کنایه از سخن خوب و خوش نقل کردن. ( از برهان ) ( از ناظم الاطباء ) : چو مهمان را نیامدچشم بر زر ز لب بگشاد خسرو درج گوهر. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

درج تَنگ ؛ کنایه از دهان معشوق. ( برهان ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) . بمناسبت آنکه دهان دارای دندانهای گوهرمانند است. ( حاشیه برهان ) : یافت فراخی گه ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مجازاً، دهان و لبها که دهانه صندوقچه را بیاد می آورد : عجب تر چیست درج دلستانت که دو رسته کواکب می نماید. عطار.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

درج بدرج ؛ صندوقچه بدنبال صندوقچه. پیرایه دان در پی پیرایه دان. کلاً. تماماً : بود هفت اختر و دوازده برج پیش او سرگشاده درج بدرج. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

درج درر ؛ صندوقچه جواهر : آن زلف درازش بر خویش کشیدم پس یک دو سه بوسه زدم آن درج درر بر. سوزنی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

درج دهقان ؛ کنایه از کتاب تاریخ است چه دهقان مورخ را می گویند، و قول دهقان را نیز می گویند و به معنی سخن معتبر و غیرمعتبر هم هست. ( برهان ) .

پیشنهاد
٠

از درج کلام ساقط شدن ؛ از جمع کلام بیرون شدن. و رجوع به درج کردن و درج شدن شود. || مندرج. منطوی. و به مجاز پنهان : حرص بط از شهوت حلق است و فرج در ر ...

پیشنهاد
٠

دربند چیزی نبودن ؛ علاقه مند نبودن. دلبستگی نداشتن به چیزی. ( فرهنگ عوام ) .

پیشنهاد
٠

دربند غیر بودن ؛ کنایه از کسی که یار خود را گذاشته به اغیار پیوندد. ( آنندراج ) : نازم برسم دیر که دربند غیر را صد خرقه گر دریده مریدش نمی کنند. ؟ ( ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

دربندان غیب ؛ سرحدهای عالم غیب. مرزهای نادیدنی. ( فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ) : حمله بردی سوی دربندان غیب تا نیایند این طرف مردان غیب. مولوی.

پیشنهاد
٠

دربند کسی یا چیزی بودن ؛ در قید و گرفتار و دلبسته و در فکر او بودن : نه دربند گاهم نه دربند جاه نه خورشید خواهم نه روشن کلاه. فردوسی. و چون ایاک نع ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

در و دربند ؛ در با آلات بستن آن از چفت و رزه و کلان و کلیدان و غیره.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بی در و دربند ؛ بی هیچ مانعی در مدخل.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

دربند عدم ؛ دژ بی نشانی. قلعه عالم بی نشانی. دنیای حقیقی که در دسترس اندیشه بشری نیست. ( فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ) : کی رسد جاسوس را آنجا قدم کی ب ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

دربدرشده ؛ بی خانمان. آواره.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

دربدر کردن ؛ آواره کردن. بی خانمان کردن. پریشان ساختن : مرا سیلاب محنت دربدر کرد تو رخت خویشتن برگیر و برگرد. نظامی.

پیشنهاد
٠

دربدر دنبال کسی گشتن یا گردیدن ؛ تفحص تمام و جستجویی تام کردن. پژوهشی بی رد انجام دادن. از این سوی و آن سوی در جستجوی کسی رفتن : دربدر هر ماه چون گرد ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

دربدر شدن ؛بی خانمان گشتن. آواره شدن. پریشان شدن. بی منزل و مأوی شدن. خانه بدوش گردیدن. سرگردان شدن : دربدر شدی زینب ، بی پسرشدی زینب ، خونجگر شدی ز ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

تآتر درآوردن ؛ نمایش دادن.

پیشنهاد
٠

تعزیه درآوردن ؛ نمایش دادن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بازی درآوردن ، بقال بازی درآوردن ؛ چون بقالان دبه و چانه زدن آغاز کردن.

پیشنهاد
٠

از پی درآوردن ؛ اعقاب. تردیف. ( دهار ) . || معمول داشتن. اعمال. نمایش دادن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

ادای کسی را درآوردن ؛ برای تفریح و تمسخر و مجلس آرایی ، مانند کسی راه رفتن یا سخن گفتن و حرکات او را تقلید کردن. ( فرهنگ لغات عامیانه ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بهم درآوردن ؛ نزدیک کردن. جمع کردن : شرج ؛ بهم درآوردن گوشه جوال. ( دهار ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ادا درآوردن ؛ شکلک ساختن. والوچاندن. خمانیدن.

پیشنهاد
٠

سر درآوردن با کسی ؛ نزدیک وی رفتن. با او همداستانی وموافقت کردن : اگر با تو به یاری سر درآرم من آن یارم که از کارت برآرم. نظامی.

پیشنهاد
٠

بانگ درآوردن ؛ایجاد و تولید بانگ کردن. خارج ساختن صدا : به بربط چون سر زخمه درآورد ز رود خشک بانگ تر درآورد. نظامی.

پیشنهاد
٠

به آواز درآوردن ؛ ایجاد آواز کردن. به آواز کردن واداشتن : چو بر زخمه فکند ابریشم ساز درآورد آفرینش را به آواز. نظامی. درآوردند مرغان دهل ساز سحرگه ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

برگ درآوردن ؛ شکفتن برگ و سبز شدن درخت. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بزیر درآوردن ؛ بزیر کشیدن : گمانم که روز نبرد این دلیر تن و بال رستم درآرد بزیر. فردوسی.

پیشنهاد
٠

سر بفرمان درآوردن ؛ اطاعت کردن : سر به فرمان او درآوردند همه با هم موافقت کردند. سعدی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

بدرآوردن ؛ خارج کردن : گاه بدین حقه پیروزه رنگ مهره یکی ده بدرآرد ز چنگ. نظامی. عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست عجب از زنده که چون جان بدرآورد سل ...

پیشنهاد
٠

از پای درآوردن ؛ هلاک کردن : تا پدر را به تیغ از پای درآرمی. ( سندبادنامه ص 75 ) . از پای درآورد و بر زمین برآورد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 449 ) . رجوع ...

پیشنهاد
٠

پای در بالا ( =اسب ) درآوردن ؛ سوار شدن : ز کین تند گشت و برآمد ز جای به بالای جنگی درآورد پای. فردوسی.

پیشنهاد
٠

در نسخت درآوردن ؛ جای دادن. ثبت کردن در نسخه : نسختی نبشت ، همه اعیان تازیک را در آن درآورد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 608 ) .

پیشنهاد
٠

به دیده درآوردن ؛ در چشم آوردن. در دیده ظاهر کردن : گر از شاه توران شدستی دژم به دیده درآوردی از درد غم. فردوسی.

پیشنهاد
٠

پای به پشت بارگی درآوردن ؛ سوار شدن : به عزم خدمت شه جستم از جای درآوردم به پشت بارگی پای. نظامی.

پیشنهاد
٠

درآوردن سر به چیزی ؛ توجه کردن بدان : که با من سر بدین حاجت درآری چو حاجتمندم این حاجت برآری. نظامی.

پیشنهاد
٠

درآوردن سر کسی به مهر ؛ رام و مطیع کردن وی. با محبت بسته کردن : برآیی به گرد جهان چون سپهر درآری سر وحشیان را به مهر. نظامی.

پیشنهاد
٠

شکست درآوردن به کار کسی ؛ او را شکستن. در او ایجادشکست کردن : بدو گشته بدخواه او چیره دست به کارش درآورده گیتی شکست. نظامی.

پیشنهاد
٠

به بند درآوردن ؛ بسته کردن. گرفتار کردن : تو دانی که این تاب داده کمند سر ژنده پیلان درآرد به بند. فردوسی.

پیشنهاد
٠

به سیم درآوردن در و دیوار ؛ سیم اندود کردن آن : از آن عطاکه به من داد اگر بمانده بدی به سیم ساده درآوردمی در و دیوار. فرخی.