پیشنهادهای R@M!N (٣٥٨)
٤,٧٥١
٤ سال پیش
٣
شهادت دادن ( همراه با قسم ) در دادگاه برای بیان حقیقت
٤ سال پیش
٣
فرد آزار دیده فرد شکنجه شده
٤ سال پیش
١٦
تحمیل کردن در حال فعل مثلا Imposing much higher taxes
٤ سال پیش
٣
چشم بسته به کسی اعتماد کردن مثلا I can rely on her and trust her blindly.
٤ سال پیش
٥
بیش از حد بیش از اندازه ای که باید باشد مثلا: The punishment was out of all proportion to the crime
٤ سال پیش
٨
when a particular situation happens
٤ سال پیش
٨
توافق ، تراضی طرفین
٤ سال پیش
٣٦
می تونه به معنی درست کردن مو ( حالت دادن ) استفاده بشه مثلا: he wears his hair up موهاشو به سمت بالا شونه می کنه