محمد م

محمد م

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



as oppose to٢٢:١٧ - ١٣٩٧/٠٩/١٨در تقابل با ، در برابرِ Practical knowledge as oppose to theoretical knowledgeگزارش
9 | 1
it occured to me١٣:١١ - ١٣٩٧/٠٩/١٦یهو یادم افتاد که . . . با اضافه کردن had و has میتونیم زمان جمله رو تغییر بدیم : It had occurred to me that I forgot something at the grocery. It ... گزارش
16 | 1
let's go dutch١٩:٥٣ - ١٣٩٧/٠٩/١٥هر کی دنگ خودشو بدهگزارش
25 | 0
other day٢٢:٥١ - ١٣٩٧/٠٩/١٣If you say that something happened the other day, you mean that it happened a few days ago.گزارش
44 | 1
so it is١٧:٥٥ - ١٣٩٧/٠٩/٠١پس اینطورگزارش
16 | 1

فهرست جمله های ترجمه شده



leave١٧:٠٠ - ١٣٩٧/١٠/٠٤
• Leave the chair in the corner; it looks good there.
اجازه بده صندلی همون گوشه باقی بمونه. اونجا اون خوب به نظر میرسه.
9 | 1
figure out١٤:٣٩ - ١٣٩٧/١٠/٠٤
• It's a complex game, and it took us some time to figure out how to play it.
این یک بازی پیچیده است و یاد گیری نحوه بازی کردن آن ، از ما مقداری زمان گرفت.
92 | 6
critical١٧:٢٦ - ١٣٩٧/١٠/٠٣
• Her mother-in-law was so critical that it seemed impossible please her.
مادرخوانده اش به قدری خرده گیر بود که راضی کردن او به نظر غیر ممکن می رسید.
48 | 2
occur١٦:٢٦ - ١٣٩٧/١٠/٠٣
• The idea that he might hurt himself never occurred to him.
این ایده که ممکن است او به خودش صدمه وارد کند، هرگز برایش اتفاق نیفتاد.
23 | 1
occur١٦:٢٣ - ١٣٩٧/١٠/٠٣
• She had dreamed of winning the award, but she was surprised when it actually occurred.
او رویای برنده شدن جایزه را تصور کرده بود، اما وقتی واقعا این اتفاق افتاد او شگفت زده شد.
28 | 3
regular١٤:٣٤ - ١٣٩٧/١٠/٠٣
• We'll meet at our regular place tomorrow.
ما فردا در جای همیشگی همدیگر را ملاقات خواهیم کرد.
44 | 1
breathe١٣:٣٤ - ١٣٩٧/١٠/٠٣
• We knew he wasn't dead because he was still breathing.
ما فهمیدیم که او نمرده است چون هنوز نفس می کشید.
16 | 1
stuff١٢:٤١ - ١٣٩٧/١٠/٠٣
• Will you keep an eye on my stuff?
آیا تو مراقب وسایلم هستی ؟
69 | 1
feed٢٣:٤٣ - ١٣٩٧/١٠/٠٢
• This roast will feed four people.
این کباب چهار نفر را سیر خواهد کرد.
21 | 1
fine٢٣:٢٨ - ١٣٩٧/١٠/٠٢
• I know a fine wine when I taste it.
من وقتی یه شراب رو مزه کنم ، میفهمم که خوبه
30 | 3
inherit٢٣:٤١ - ١٣٩٧/١٠/٠١
• I inherited this watch from my uncle.
من این ساعت را از عمویم به ارث بردم.
16 | 0
inherit٢٣:٤١ - ١٣٩٧/١٠/٠١
• She inherited several million dollars upon her father's death.
او چندین میلیون دلار بعد از مرگ پدرش به ارث برد
14 | 1
find out١٤:٢٦ - ١٣٩٧/٠٩/٢٩
• They finally found out where he hid the money.
آنها بالاخره به جایی که او پول را مخفی میکند پی بردند
25 | 1
find out١٤:٢٣ - ١٣٩٧/٠٩/٢٩
• Did you find out her name yet?
هنوز اسم او را نفهمیدی ؟ ( هنوز به اسم او پی نبردی؟ )
172 | 5
regret١٣:٥٦ - ١٣٩٧/٠٩/٢٩
• I didn't regret the choice I had made.
من از انتخابی که کرده بودم ، پشیمان نبودم
12 | 1
consider١٧:٠٥ - ١٣٩٧/٠٩/٢٨
• I consider you my closest friend.
من تو را نزدیک ترین دوستم در نظر می گیرم.
32 | 1
tough١٦:٣٩ - ١٣٩٧/٠٩/٢٨
• The head of the school board is tough on budget issues.
رئیس هیئت مدیره مدرسه در مورد مسائل مربوط به بودجه سرسخت است
7 | 0
tough١٦:٣٨ - ١٣٩٧/٠٩/٢٨
• The tough soldiers continued to fight under horrible conditions.
سربازان سرسخت ( محکم ) به جنگ تحت شرایط مهیب ادامه دادند.
16 | 0
remedy١٤:٠٤ - ١٣٩٧/٠٩/٢٨
• The speed limit was lowered as a remedy for the frequent occurrence of accidents on that section of highway.
به عنوان یک راه حل برای وقوع تصادفات مکرر در ان قسمت بزرگراه ، حداکثر سرعت مجاز کاهش داده شد.
9 | 1
remedy١٤:٠١ - ١٣٩٧/٠٩/٢٨
• There is no easy remedy for high unemployment.
هیچ علاج ساده ای برای بیکاری زیاد ( آمار بالای بیکاری ) وجود ندارد
18 | 0
solution١٣:٥٨ - ١٣٩٧/٠٩/٢٨
• The solution of the mystery took the police several months.
حل معما چندین ماه از وقت پلیس را گرفت.
74 | 2
pungent١٢:٣١ - ١٣٩٧/٠٩/٢٧
• A good, pungent mustard will make your eyes water.
یک خردل خوب و تند ، اشک شما را در خواهد آورد
21 | 0
fall apart١٢:٢٨ - ١٣٩٧/٠٩/٢٧
• I thought the whole meeting was going to fall apart but you rescued it like a true professional!
فکر کردم جلسه داره از هم می پاشه اما تو مثل یک حرفه ای واقعی جلسه رو نجات دادی
12 | 1
fall apart١٢:٢٦ - ١٣٩٧/٠٩/٢٧
• Sometimes things have to fall apart to make way for better things.
بعضی وقت ها چیزهایی باید از هم پاشیده شوند تا راهی برای چیزهای بهتر ایجاد کنند .
14 | 1
besides١٧:٠٨ - ١٣٩٧/٠٩/٢٦
• It's an interesting job, and the pay is really good besides.
این یک کار جالب است و بعلاوه حقوق پرداختی آن نیز واقعاً خوب است
150 | 6
through١٦:٢٦ - ١٣٩٧/٠٩/٢٦
• ages two through eight
سن های دو تا هشت سال
7 | 2
through١٦:٢٥ - ١٣٩٧/٠٩/٢٦
• I met them through my father.
من بواسطه پدرم آنها را ملاقات کردم.
32 | 4
deal with١٢:٠٦ - ١٣٩٧/٠٩/٢٦
• We must deal with pleasure as we do with honey, only touch them with the tip of the finger, and not with the whole hand for fear of surfeit.
ما باید با لذت همانگونه برخورد کنیم که با عسل برخورد می کنیم، فقط با نوک انگشت آن را لمس کنیم و نه به خاطر زیاده خواهی با تمام دست
74 | 2
obsess٠١:٤٤ - ١٣٩٧/٠٩/٢٦
• I must admit that maps obsess me.
من باید اعتراف کنم که آن نقشه ها ذهن مرا مشغول میکند
9 | 0
obsess٠١:٤٢ - ١٣٩٧/٠٩/٢٦
• It is a subject that seems to obsess him.
به نظر میرسد موضوعی وجود دارد که ذهن او را مشغول میکند.
12 | 1
obsess٠١:٤٢ - ١٣٩٧/٠٩/٢٦
• Some women obsess about their thighs and stomachs.
برخی خانم ها ذهنشان همیشه درگیر ران و شکمشان است
16 | 1
obsess٠١:٣٩ - ١٣٩٧/٠٩/٢٦
• She used to obsess about her weight.
او قبلا عادت داشت دائم به وزنش فکر کند
34 | 1
full stop٠٠:٤٦ - ١٣٩٧/٠٩/٢٦
• Her life had simply come to a full stop.
زندگی او به یک بن بست رسیده بود
5 | 0
full stop٠٠:٤٦ - ١٣٩٧/٠٩/٢٦
• Look, I'm not lending you my car, full stop!
ببین! من ماشینمو به تو قرض نمیدم . تماام
5 | 0
full stop٠٠:٤٥ - ١٣٩٧/٠٩/٢٦
• I've already told you—we can't afford it, full stop!
من قبلا بهت گفته ام ، ما نمیتوانیم از عهده آن برآییم ، تمام.
5 | 0
full stop٠٠:٤٢ - ١٣٩٧/٠٩/٢٦
• I don't have to give you any reasons, full stop.
مجبور نیستم برای تو دلیل بیاورم ، تمااام .
7 | 0
bother٢٢:٣٢ - ١٣٩٧/٠٩/٢٥
• She practices the piano during the afternoons when it doesn't bother anyone.
او بعد از ظهر ها پیانو تمرین میکند ، زمانی که مزاحمت برای کسی ایجاد نشود
60 | 3
affair١٥:١٦ - ١٣٩٧/٠٩/٢٥
• I heard that her husband is having an affair with the woman next door.
من شنیدم که شوهرش با زن همسایه رابطه داره
16 | 0
cool١٦:٠٣ - ١٣٩٧/٠٩/٢٤
• You'll need to wear a light jacket on cool spring days.
شما به پوشیدن یک ژاکت سبک در روزهای خنک بهاری ، نیاز خواهی داشت.
34 | 7
blink٠١:٥٥ - ١٣٩٧/٠٩/٢٣
• We saw airplane lights blinking across the night sky.
ما نور چراغ چشمک زن هواپیما را در آسمان شب دیدیم
14 | 0
refuse١٧:٥٢ - ١٣٩٧/٠٩/٢١
• I refuse to lend him any more money.
من از قرض دادن پول بیشتر به او امتناع می کنم
18 | 1
drown١٦:٥٤ - ١٣٩٧/٠٩/٢١
• Depressed, Peter tried to drown himself.
به دلیل افسردگی ، پیتر سعی کرد که خودش را غرق کند
18 | 1
drown١٦:٥٣ - ١٣٩٧/٠٩/٢١
• It is cruel to drown the cat in the river.
غرق کردن گربه در رودخانه یک ظلم است
16 | 1
late١٥:٣٤ - ١٣٩٧/٠٩/٢١
• The late students were not allowed into the exam room.
به دانش آموزانی که تاخیر داشتند، اجازه ورود به اتاق امتحان داده نشد.
30 | 2
tight١٥:١٣ - ١٣٩٧/٠٩/٢١
• tight money
کمبود پول Tight money, also known as dear money, results from a shortage of money when monetary policy decreases money supply and the amount of money banks have to lend, in order to slow down economic activity.
9 | 1
tight١٥:١٠ - ١٣٩٧/٠٩/٢١
• a tight schedule
یک برنامه فشرده
23 | 1
bring٢٢:٤٣ - ١٣٩٧/٠٩/١٩
• I brought no suitcase on this trip.
من در این سفر چمدانی نیاوردم
7 | 3
guy٢٢:٤٠ - ١٣٩٧/٠٩/١٩
• Why don't you guys come with us?
شما بچه ها چرا با ما نمی آیید ؟
14 | 1
grumpy٢٢:٣٩ - ١٣٩٧/٠٩/١٩
• She understands why I get tired and grumpy.
او میفهمد من چرا خسته و بدخلق هستم
2 | 0
grumpy٢٢:٣٨ - ١٣٩٧/٠٩/١٩
• Mina's always a bit grumpy first thing in the morning.
مینا همیشه اول صبح یه مقدار بدخلق است
2 | 0