🖤MANI🖤

🖤MANI🖤 🖤 MANI🖤

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



epoch١٨:٥٤ - ١٤٠١/٠٧/٢٠عهد ( دور ) = epoch دوره = period دوران = era اَبَردوران = eon ابردوران > دوران > دوره > عهد eon > era > period > epochگزارش
7 | 0
eon١٨:٥٥ - ١٤٠١/٠٧/٢٠عهد ( دور ) = epoch دوره = period دوران = era اَبَردوران = eon ابردوران > دوران > دوره > عهد eon > era > period > epochگزارش
7 | 0
era١٨:٥٤ - ١٤٠١/٠٧/٢٠عهد ( دور ) = epoch دوره = period دوران = era اَبَردوران = eon ابردوران > دوران > دوره > عهد eon > era > period > epochگزارش
9 | 0
period١٨:٥٤ - ١٤٠١/٠٧/٢٠عهد ( دور ) = epoch دوره = period دوران = era اَبَردوران = eon ابردوران > دوران > دوره > عهد eon > era > period > epochگزارش
5 | 0
شفا١٤:٥٣ - ١٤٠١/٠٧/٠٧شَفا = مرگ شِفا = بهبودیگزارش
5 | 0
behold١٤:٠١ - ١٤٠١/٠٧/٠١زنهارگزارش
5 | 0
rhetorical question١٣:٢٦ - ١٤٠١/٠٦/٢٧استفهام انکاری / پرسش تاکیدیگزارش
2 | 0
سنا١٨:٤٧ - ١٤٠١/٠٥/٢٤♦️ واژگان هم آوا را اشتباه نگیریم: ثَنا : ستایش و سپاس سَنا: نور و روشناییگزارش
7 | 1
velocity١٦:٢٤ - ١٤٠١/٠٥/٢١velocity = سرعت ( برداری و دارای جهت ) speed = تندی ( نرده ای و فاقد جهت )گزارش
5 | 1
codon٢١:٤٥ - ١٤٠١/٠٥/٠٨code = رمز = توالی سه نوکلئوتیدی در دی ان ای codon = رمزه = توالی سه نوکلئوتیدی در آر ان ایگزارش
2 | 1
bay٢١:٢٢ - ١٤٠١/٠٥/٠١خور ( خلیج کوچک )گزارش
2 | 1
antiparallel١٧:٢٥ - ١٤٠١/٠٤/٣٠The two DNA chains are antiparallel that is, they run parallel but in opposite directions. دو زنجیره DNA ناهمسو هستند، یعنی موازی اند اما در جهت ها ... گزارش
2 | 1
substrate١٣:٤٠ - ١٤٠١/٠٤/٣٠[زیست شناسی] پیش ماده ترکیباتی که آنزیم روی آنها عمل می کند، پیش ماده ( substrate ) و ترکیباتی که حاصل فعالیت آنزیم هستند، فراورده ( product ) خواند ... گزارش
12 | 0
slippery slope١٢:١٩ - ١٤٠١/٠٤/١٢If someone is on a slippery slope, they are involved in a course of action that is difficult to stop and that will eventually lead to failure or trou ... گزارش
7 | 1
fob١٤:٤٣ - ١٤٠١/٠٤/١٠Forward Operating Base = پایگاه عملیاتی خط مقدمگزارش
5 | 0
sip٠١:٣٨ - ١٤٠١/٠٤/٠٧one more sip = یه قلپ دیگهگزارش
7 | 0
computed٠٠:٣١ - ١٤٠١/٠٤/٠٦تنها ترجمه قابل قبول این کلمه �محاسبه شده� می باشد.گزارش
5 | 0
transceiver٠١:٠١ - ١٤٠١/٠٤/٠٥مخفف شده ی �Transmitter & Receiver� یعنی �فرستنده و گیرنده�گزارش
2 | 0
peg٢٠:٠٨ - ١٤٠١/٠٤/٠٣peg someone for something = make a judgment about that personگزارش
5 | 0
SOP١٩:٣٤ - ١٤٠١/٠٤/٠٢standard operating procedures = رویه های عملی استانداردگزارش
2 | 1
TIA١٥:٤٠ - ١٤٠١/٠٤/٠٢transient ischemic attack = حمله کم خونی گذرا TIA سبب سکته مغزی خفیف می شود.گزارش
5 | 0
TP١٦:٠١ - ١٤٠١/٠٤/٠١Toilet paper = دستمال توالتگزارش
2 | 0
i've been made١٣:٠٩ - ١٤٠١/٠٤/٠١لو رفتمگزارش
2 | 0
furnished٢٠:٣٤ - ١٤٠١/٠٣/٣١furnished apartment = آپارتمان مبلهگزارش
2 | 0
take offense١٩:٠٦ - ١٤٠١/٠٣/٣٠I take offense = بهم برخوردگزارش
2 | 0
chicken coop١٥:٠٩ - ١٤٠١/٠٣/٣٠لانه مرغگزارش
2 | 0
body bag١٢:٠٦ - ١٤٠١/٠٣/٣٠کفن، مرده پوشگزارش
2 | 0
catacomb١١:٢٧ - ١٤٠١/٠٣/١٨دخمه مردگانگزارش
2 | 0
lifestyle١٢:١٧ - ١٤٠١/٠٣/١٧💎سبک زندگی یا همان Lifestyle چیست؟ the way a person or group of people live, including the place they live in, the things they own, the kind of job ... گزارش
2 | 0
obssesive١٦:٤٢ - ١٤٠١/٠٣/١٣املای درستش obsessive هست.گزارش
18 | 1
بی حوصله١٩:٠٥ - ١٤٠١/٠٣/١٠boredگزارش
2 | 0
بی حوصلگی١٩:٠٤ - ١٤٠١/٠٣/١٠boredomگزارش
2 | 0
تحمیدیه١٢:٤٣ - ١٤٠١/٠٣/٠٧ستایش گری، ثناگوییگزارش
2 | 0
executioner٢٠:١٨ - ١٤٠١/٠٣/٠٤اعدام گر، اعدام چی، جلادگزارش
2 | 0
brokeback٠٨:٢٨ - ١٤٠١/٠٢/٢٦Homoerotic; homosexual, gayگزارش
2 | 0
raft٢٣:٢٤ - ١٤٠١/٠٢/٢١a flat floating structure, usually made of pieces of wood tied together, used as a boat ساختاری شناور و مسطح، معمولاً ساخته شده از قطعات بهم پیوسته چ ... گزارش
2 | 0
whack shack٢٠:١٠ - ١٤٠١/٠٢/١٥بیمارستان روانی ها تیمارستانگزارش
2 | 0
INS١٥:٣٥ - ١٤٠١/٠٢/١٥Immigration and Naturalization Service سرویس مهاجرت و قبول تابعیتگزارش
0 | 1
odyssey١٢:٢٧ - ١٤٠١/٠٢/١٥a series of experiences that teach you something about yourself or about life مجموعه ای از تجربیات که چیزی را در مورد خودتان یا در مورد زندگی به شما ... گزارش
5 | 0
bench warmer١٢:١٣ - ١٤٠١/٠٢/١٥نیمکت گرم کنگزارش
2 | 0
لوزی١٤:١٩ - ١٤٠١/٠٢/١١لوزی = rhombus ( با تلفظ رامبِس )گزارش
2 | 0
extracurricular٢٣:٣٧ - ١٤٠١/٠٢/٠٦extracurricular activities are not part of the course that a student is doing at a school or college فعالیت های فوق برنامه بخشی از خط سیری که دانش آم ... گزارش
2 | 0
hummingbird٢٣:٠٧ - ١٤٠١/٠٢/٠٢مرغ شهدخوارگزارش
5 | 0
lightsaber٢٣:٥٦ - ١٤٠١/٠١/١٩شمشیر نوری - شمشیر لیزریگزارش
2 | 0
سنخیت١٠:٠١ - ١٤٠١/٠١/١٦هم خوانیگزارش
25 | 1
cut some slack١٥:٢٩ - ١٤٠١/٠١/١٥پشت گوش انداختنگزارش
2 | 0
state the obvious١٤:٤٠ - ١٤٠١/٠١/١٥اظهار بدیهیاتگزارش
2 | 1
conglomerate company١٦:١٩ - ١٤٠٠/١٢/٢٧شرکت خوشه ایگزارش
2 | 0
dbaa١٥:٠٥ - ١٤٠٠/١٢/٢٧Don't Be an Assholeگزارش
9 | 0
tiara١٦:٣٩ - ١٤٠٠/١٢/٢٥تِل ( دخترانه )گزارش
5 | 0

فهرست جمله های ترجمه شده



abandon١٨:٥٤ - ١٤٠٠/٠٨/١٠
• The Mardi Gras crowds danced in the streets with abandon.
توده های مردمی "ماردی گراس" با بی خیالی در خیابان ها رقصیدند.
0 | 0
abandon١٨:٥٢ - ١٤٠٠/٠٨/١٠
• He abandoned himself to hysteria.
او خودش را به هیستری ( هیجان و احساسات غیرقابل کنترل ) زده بود.
0 | 1
abandon١٨:٥٠ - ١٤٠٠/٠٨/١٠
• They abandoned the project when they realized it was too costly.
آنها وقتی پی بردند بسیار پرهزینه است، پروژه را رها کردند.
2 | 1
abandon١٨:٤٨ - ١٤٠٠/٠٨/١٠
• He abandoned his dream of becoming an actor.
او بیخیال رویای بازگیر شدنش شد.
5 | 1
abandon١٨:٤٧ - ١٤٠٠/٠٨/١٠
• The army abandoned the fort.
ارتش دژ را ترک کرد.
5 | 1
abandon١٨:٤٦ - ١٤٠٠/٠٨/١٠
• The families were forced to abandon the village that had been their home.
خانواده ها مجبور به رهاکردن روستایی شدند که خانه شان بود.
12 | 1
abandon١٨:٤٤ - ١٤٠٠/٠٨/١٠
• He abandoned his family and moved far away.
او خانواده اش را رها کرد و به جای بسیار دوری نقل مکان کرد.
16 | 1
abandon١٨:٤٢ - ١٤٠٠/٠٨/١٠
• They abandoned the old car in the ditch.
آنها آن اتومبیل فرسوده را در جوی رها کردند.
18 | 2
dynamic٢٠:٣٧ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• This is a dynamic period in history.
این یک عصر پرتکاپو در تاریخ است.
7 | 0
dynamic٢٠:٣٥ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• The dynamic of the market demands constant change and adjustment.
پویایی بازار , تحول و تعدیل دائمی می طلبد.
7 | 0
dynamic٢٠:٣٢ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• These countries are characterized by highly dynamic economies.
این کشورهابه عنوان اقتصاد های شدیدا پویا تعریف می شوند.
7 | 0
dynamic٢٠:٢٨ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• We need a dynamic expansion of trade with other countries.
ما به توسعه ای فعال در بازرگانی با دیگر کشور ها نیازمندیم.
7 | 0
dynamic٢٠:٢٦ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• He was a dynamic personality in the business world.
او یک چهره فعال در جهان تجارت بود.
2 | 0
dynamic٢٠:٢٥ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• The programme is 90 minutes of dynamic Indian folk dance, live music and storytelling.
این برنامه ۹۰ دقیقه از رقص پرانرژی قوم هندی , موسیقی زنده و داستان سرایی است.
2 | 1
dynamic٢٠:٢٢ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• This is a dynamic world.
این دنیایی پر جنب و جوش است.
7 | 1
dynamic٢٠:٢٢ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• Jones favours a dynamic, hands-on style of management.
جونز سبکی از مدیریت فعال و با حرمت نفس ( وقتی کسی خودش کار هارا انجام میدهد ) را ترجیح میدهد.
2 | 1
dynamic٢٠:١٥ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• Wish you can benefit from our online sentence dictionary and make progress every day!
امیدواریم از دیکشنری جمله ای آنلاین ما بهره مند شوید و هر روز ترقی و پیشرفت کنید!
7 | 1
dynamic٢٠:١١ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• He seemed a dynamic and energetic leader.
او یک رهبر فعال و پرانرژی به نظر می رسید
2 | 0