🖤MANI🖤

🖤MANI🖤 🖤 MANI🖤

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



fatso٠٠:٠٤ - ١٤٠٠/١١/٠١an insulting word for someone who is fat چاقالو، خیکی، بشکه، خپل، گامبوگزارش
0 | 0
sugar pop٠٠:٠٠ - ١٤٠٠/١١/٠١پاپا شکری!گزارش
0 | 0
motel٢٣:٥٧ - ١٤٠٠/١٠/٣٠همون هتل ( ولی از نوعی که جای پارک برای ماشین داره )گزارش
0 | 0
corny٢٢:٤٣ - ١٤٠٠/١٠/٣٠corny joke = جوک لوس و بی مزهگزارش
0 | 0
square٢٢:٣٣ - ١٤٠٠/١٠/٣٠یکی از معانی مصطلح آن Old fashioned ( کهنه فکر یا اُمُّل ) هستش.گزارش
0 | 0
piercing٢٢:١٦ - ١٤٠٠/١٠/٣٠a hole made through part of your body so that you can put jewellery there سوراخی ست که توی بخشی از بدن ایجاد می شه تا بشه توش زیورالات قرار داد واژه ... گزارش
0 | 0
ballpark٢١:٢٤ - ١٤٠٠/١٠/٣٠it's the same ballpark = یه چیزی تو همون مایه هاسگزارش
0 | 0
غاذی١٣:٣٩ - ١٤٠٠/١٠/٣٠نان غاذی = نان غذادِه = لقمه نانگزارش
0 | 0
loud and clear١٣:١٥ - ١٤٠٠/١٠/٣٠واضح و روشنگزارش
0 | 0
نماد١٠:٢٣ - ١٤٠٠/١٠/٢٩تلفظ: نِماد / nemadگزارش
0 | 0
مرحم١٠:١٤ - ١٤٠٠/١٠/٢٩مرهم به معنای دوا و دارو و . . . است! نه مرحم!گزارش
0 | 0
twenties١٥:٣١ - ١٤٠٠/١٠/٢٨بیست و اندی سالگیگزارش
0 | 0
thirties١٥:٣١ - ١٤٠٠/١٠/٢٨سی و اندی سالگیگزارش
0 | 0
telecommunications٢٠:٣٩ - ١٤٠٠/١٠/٢٦telecommunication = ارتباط از راه دور telecommunications = مخابراتگزارش
0 | 0
laser٢٠:٢٦ - ١٤٠٠/١٠/٢٦light amplified by stimulated emission of radiation تقویت نور به روش گسیل القایی تابشگزارش
0 | 0
ufo٢٠:٢٤ - ١٤٠٠/١٠/٢٦UFO = Unidentified Flying Object Object = شی، جسم، اسباب، چیز، آلت، تجهیزات، دستگاه، لوازم، وسایل، وسیله Flying = پرنده، پران، در حال پرواز Uniden ... گزارش
2 | 0
هما٢٠:٠٨ - ١٤٠٠/١٠/٢٦[سرواژه] هما: هواپیمایی ملی ایرانگزارش
0 | 0
well cooked١٩:٠٦ - ١٤٠٠/١٠/٢٦خوش پخت ترجمه اشتباهی برای این عبارت است. ترجمه ی درست آن "به خوبی پخته شده" می باشد؛ زیرا well - cooked یک صفت مرکب مفعولی است، نه صفت فاعلی.گزارش
0 | 0
common sense١٨:٠٤ - ١٤٠٠/١٠/٢٥the ability to behave in a sensible way and make practical decisions توانایی رفتار به روشی معقول و گرفتن تصمیماتِ عقلانی natural ability to make go ... گزارش
0 | 0
stereotype٢٣:٣٥ - ١٤٠٠/١٠/٢٤A stereotype is a fixed general image or set of characteristics that a lot of people believe represent a particular type of person or thing a belief ... گزارش
0 | 0
ibis١٨:٣٩ - ١٤٠٠/١٠/٢٤Internet - Based Information Systems سامانه اطلاعاتی مبتنی بر اینترنتگزارش
0 | 0
medium build١٦:٥٦ - ١٤٠٠/١٠/٢٢هیکل متعادلگزارش
0 | 0
cfc١٤:٠٢ - ١٤٠٠/١٠/١٩Chloro Fluoro Carbon کلرو - فلوئورو - کربنگزارش
0 | 0
b c e١١:٣٨ - ١٤٠٠/١٠/١٩Before the Common Era پیش از دوران رایجگزارش
2 | 0
your highness١٨:٠٦ - ١٤٠٠/١٠/١٧اعلی حضرتگزارش
0 | 0
olivine٠٩:٢٧ - ١٤٠٠/١٠/١٧زِبَرجَدگزارش
0 | 0
زبرجد٠٩:٢٧ - ١٤٠٠/١٠/١٧olivineگزارش
0 | 0
sort out١٤:٢١ - ١٤٠٠/١٠/١٦جمع و جور کردنگزارش
2 | 0
annulment٠٠:٢٠ - ١٤٠٠/١٠/١٦فسخ نامهگزارش
2 | 0
flood١٩:٥٥ - ١٤٠٠/١٠/١٥a very large amount of water that covers an area that is usually dry مقدار بسیار زیادی آب که ناحیه ای که معمولاً خشک است را می پوشاند. an overflow ... گزارش
2 | 0
sheepish١٦:٣٣ - ١٤٠٠/١٠/١٥A sheepish girl = A sheep ish girl = دختری ساده لوح A sheepish girl = A shy ish girl = دختری نسبتاً خجالتیگزارش
5 | 0
bobblehead١٥:٤٨ - ١٤٠٠/١٠/١٥"سر ورجه وورجه ای" یا "سرحبابی"، که به آن "اشاره گر" یا "تکان دهنده" یا "تلوتلودهنده" نیز گفته می شود، نوعی عروسک کلکسیونی است. سر آن در مقایسه با ... گزارش
2 | 0
needy١٥:٢٢ - ١٤٠٠/١٠/١٥نیازمند، مجاب، ملزوم، محتاج، بایسته، در احتیاج، دارای کمبود، درمانده، بی چیز، تنگدست، فقیرگزارش
2 | 0
cheesy٠٠:٠٥ - ١٤٠٠/١٠/١٥خَزگزارش
2 | 0
looker٢٣:٢٨ - ١٤٠٠/١٠/١٤خوش تیپگزارش
2 | 0
overlearning٢٢:٥١ - ١٤٠٠/١٠/١٤بیش یادگیریگزارش
2 | 0
be right back٢٢:٢٣ - ١٤٠٠/١٠/١٤زودی میام!گزارش
2 | 0
gem٢٢:١١ - ١٤٠٠/١٠/١٤گوهر یا جواهر ( Gem ) ، شامل سنگ ها و کانی های قیمتی و نیمه قیمتی است که به دلیل زیبایی، درخشش، سختی زیاد، رنگ و کمیاب بودن، از سایر کانی ها و سنگ ها ... گزارش
5 | 0
gravy١٥:٤٩ - ١٤٠٠/١٠/١٤عصاره ی گوشت، آبگوشتگزارش
2 | 0
life hutch١٤:٣٦ - ١٤٠٠/١٠/١٤کابین نجاتگزارش
2 | 0
greater good١٤:١٢ - ١٤٠٠/١٠/١٤مصلحت عمومگزارش
2 | 0
addition١٠:٥٥ - ١٤٠٠/١٠/١٤وصلهگزارش
2 | 0
drift١١:٢٧ - ١٤٠٠/١٠/١١drift velocity = سرعت سوقگزارش
5 | 0
variant٠١:٣٤ - ١٤٠٠/١٠/١٠سویهگزارش
7 | 0
riddle٠١:٤٨ - ١٤٠٠/١٠/٠٩something that you do not understand and cannot explain چیزی که متوجه نمی شوی و نمی توانی آن را توضیح دهی. a puzzle or joke in which you ask a ques ... گزارش
5 | 0
manipulate١٩:٠٠ - ١٤٠٠/١٠/٠٧دستخوش شدن، دستخوش کردن دستخوش: آنچـه یا آنکـه در معرض چیـزی قرار گرفتـه یـا تحت غلبه و سـیطرۀ آن اسـت؛ بازیچهگزارش
7 | 0
مباد١٢:٠١ - ١٤٠٠/١٠/٠٧جز عشق مباد سرنوشتم = خدایا چیزی به جز عشق در سرنوشت من قرار نده مباد = فعل دعاییِ منفیگزارش
5 | 1
hyphen١٥:٣٠ - ١٤٠٠/١٠/٠٥خط واصلهگزارش
2 | 0
candy١٤:٣٩ - ١٤٠٠/١٠/٠٥a sweet food made from sugar or chocolate خوراکی ای شیرین که از شکر یا شکلات ساخته شده است. candy = آب نبات، شکلات و. . .گزارش
5 | 1
carton١٣:٠١ - ١٤٠٠/١٠/٠٥a carton of milk = یک پاکت شیرگزارش
0 | 1

فهرست جمله های ترجمه شده



abandon١٨:٥٤ - ١٤٠٠/٠٨/١٠
• The Mardi Gras crowds danced in the streets with abandon.
توده های مردمی "ماردی گراس" با بی خیالی در خیابان ها رقصیدند.
0 | 0
abandon١٨:٥٢ - ١٤٠٠/٠٨/١٠
• He abandoned himself to hysteria.
او خودش را به هیستری ( هیجان و احساسات غیرقابل کنترل ) زده بود.
0 | 1
abandon١٨:٥٠ - ١٤٠٠/٠٨/١٠
• They abandoned the project when they realized it was too costly.
آنها وقتی پی بردند بسیار پرهزینه است، پروژه را رها کردند.
2 | 1
abandon١٨:٤٨ - ١٤٠٠/٠٨/١٠
• He abandoned his dream of becoming an actor.
او بیخیال رویای بازگیر شدنش شد.
2 | 1
abandon١٨:٤٧ - ١٤٠٠/٠٨/١٠
• The army abandoned the fort.
ارتش دژ را ترک کرد.
2 | 1
abandon١٨:٤٦ - ١٤٠٠/٠٨/١٠
• The families were forced to abandon the village that had been their home.
خانواده ها مجبور به رهاکردن روستایی شدند که خانه شان بود.
2 | 1
abandon١٨:٤٤ - ١٤٠٠/٠٨/١٠
• He abandoned his family and moved far away.
او خانواده اش را رها کرد و به جای بسیار دوری نقل مکان کرد.
2 | 1
abandon١٨:٤٢ - ١٤٠٠/٠٨/١٠
• They abandoned the old car in the ditch.
آنها آن اتومبیل فرسوده را در جوی رها کردند.
7 | 1
dynamic٢٠:٣٧ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• This is a dynamic period in history.
این یک عصر پرتکاپو در تاریخ است.
5 | 0
dynamic٢٠:٣٥ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• The dynamic of the market demands constant change and adjustment.
پویایی بازار , تحول و تعدیل دائمی می طلبد.
5 | 0
dynamic٢٠:٣٢ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• These countries are characterized by highly dynamic economies.
این کشورهابه عنوان اقتصاد های شدیدا پویا تعریف می شوند.
5 | 0
dynamic٢٠:٢٨ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• We need a dynamic expansion of trade with other countries.
ما به توسعه ای فعال در بازرگانی با دیگر کشور ها نیازمندیم.
5 | 0
dynamic٢٠:٢٦ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• He was a dynamic personality in the business world.
او یک چهره فعال در جهان تجارت بود.
2 | 0
dynamic٢٠:٢٥ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• The programme is 90 minutes of dynamic Indian folk dance, live music and storytelling.
این برنامه ۹۰ دقیقه از رقص پرانرژی قوم هندی , موسیقی زنده و داستان سرایی است.
2 | 1
dynamic٢٠:٢٢ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• This is a dynamic world.
این دنیایی پر جنب و جوش است.
7 | 1
dynamic٢٠:٢٢ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• Jones favours a dynamic, hands-on style of management.
جونز سبکی از مدیریت فعال و با حرمت نفس ( وقتی کسی خودش کار هارا انجام میدهد ) را ترجیح میدهد.
2 | 1
dynamic٢٠:١٥ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• Wish you can benefit from our online sentence dictionary and make progress every day!
امیدواریم از دیکشنری جمله ای آنلاین ما بهره مند شوید و هر روز ترقی و پیشرفت کنید!
5 | 1
dynamic٢٠:١١ - ١٣٩٩/١٠/٠٧
• He seemed a dynamic and energetic leader.
او یک رهبر فعال و پرانرژی به نظر می رسید
2 | 0