برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1533 100 1
شبکه مترجمین ایران

پارچه

/pArCe/

مترادف پارچه: قماش، منسوج، پاره، تکه، قطعه، لخت

معنی پارچه در لغت نامه دهخدا

پارچه. [ چ َ / چ ِ ] (اِ مصغر) (از پاره ، قطعه. جزء و چه علامت تصغیر) جامه. منسوج. نسیج. نسیجه. قماش. || قطعه. برخ. پاره. تکه : یک پارچه یخ ، یک پارچه سنگ : و نماز دیگر آن روز صلتی از آن وی رسول دار برد دویست هزار درم و اسبی باستام زر و پنجاه پارچه جامه ٔ نابریده. (تاریخ بیهقی ).
- پارچه ای ؛ پاره ای. کمی :
ای روی ترا ز حسن بازارچه ای
در من نگر از چشم کرم پارچه ای.
ابراهیم بن حسین نسفی.
|| پاچه. طعامی که از پاچه ٔ گوسفند سازند : وقتی مالک بیمار شد آرزوی گوشت در دل او افتادصبر کرد چون کار از حد بگذشت بدکان روّاس رفت سه پارچه خرید و در آستین نهاد و برفت رواس شاگردی داشت در عقب او فرستاد تا چه میکند برفت و زمانی بود که شاگرد بازآمد گریان گفت آن بیچاره تا موضعی رسید که پارچه از آستین بیرون آورد و سه بار ببوئید... (تذکرةالاولیاء عطار).

معنی پارچه به فارسی

پارچه
هرچیزبافته شده ازپنبه یاپشم یاابریشم
( اسم ) پاچه خوراک پاچ. گوسفند.
جامه منسوج
( اسم صفت ) جولاه نساج .
نساج جولاه
۱ - عمل و کار پارچه باف ۲- ( اسم ) شغل و پیش. پارچه باف ۳ - دکان و مغازه ای که در آن پارچه بافند .
( اسم ) پاره پاره لخت لخت .
شاخ شاخ پاره پاره
[ گویش مازنی ] /paarche paarche/ تکه تکه - لخته لخته
( مصدر ) پاره پاره کردن .
[ گویش مازنی ] /paarche var maal/ کلاهبردار - فریبکار
( اسم ) پاره پاره لخت لخت .
شاخ شاخ پاره پاره
[ گویش مازنی ] /paarche paarche/ تکه تکه - لخته لخته
[ گویش مازنی ] /seyaa paarche/
فالج نیمه بدن .

معنی پارچه در فرهنگ معین

پارچه
(چِ) (اِمصغ .) ۱ - پاره ، تکه . ۲ - هر چیز بافته شده .
(چِ. چِ) (ص مر.) پاره پاره ، لخت لخت .
(چِ. چِ) (ص مر.) پاره پاره ، لخت لخت .

معنی پارچه در فرهنگ فارسی عمید

پارچه
۱. هرچیز بافته شده از پنبه، پشم، یا ابریشم، جنس ذرعی.
۲. پاره و تکۀ چیزی: یک پارچه سنگ، یک پارچه آجر.
۳. واحد شمارش آبادی و ملک.

پارچه در دانشنامه اسلامی

پارچه
پارچه به تاروپودهای درهم تنیده از الیاف پنبه، پشم و مانند آن گفته می شود. از آن به مناسبت در باب های طهارت، صلاة، تجارت، شفعه و قضاء سخن رفته است.
واجب است میت در سه تکه پارچه (پیراهن، لنگ و سرتاسری) کفن شود.
انداختن پارچه بر روی جنازه
انداختن پارچه روی جنازه پس از مرگ و گرفتن آن بر روی قبر هنگام دفن میّت زن، مستحب است. استنجاء از غائط با هرچه که نجاست را برطرف می کند، از جمله پارچه جایز است. بر مستحاضه ی متوسطه برای نماز صبح و مستحاضه ی کثیره برای نماز صبح، همچنین ظهر و عصر و مغرب و عشا واجب است پنبه ی داخل فرج و پارچه ی روی آن را عوض کند.جنین سقط شده ای که روح در او دمیده نشده (چهار ماهش کامل نگشته) است کفن نمی شود، لیکن واجب است در مثل پارچه ای پیچیده و دفن گردد. برخی این عمل را از جهت احتیاط، واجب دانسته اند. عضو جدا شده از میّت اگر تنها گوشت یا پوست بدون استخوان باشد- بنابر آنچه از مشهور نقل شده- در پارچه ای پیچیده و دفن می شود. اگر تکه ی جدا شده همراه استخوان و از غیر سینه ی میّت باشد در وجوب کفن کردن آن و یا پیچیدن در پارچه اختلاف است.
تطهیر پارچه نجس با آب قلیل
برای تطهیر پارچه ی نجس با آب قلیل، فشردن آن جهت خروج غساله لازم است.
سجده بر پارچه
...

پارچه در دانشنامه ویکی پدیا

پارچه
پارچه لایه ای نرمش پذیر است که از شبکه ای از نخ ها یا الیاف طبیعی یا مصنوعی تشکیل شده است؛ که نوع نخ ها یا الیاف و ساختار و نحوه قرارگیری آن ها در کنار یکدیگر ساختمان پارچه و خصوصیات فیزیکی آن را به وجود می آورد. پارچه را از روش های بافت تاری-پودی، بافت حلقوی (کش بافی یا قلاب بافی)، روشهای بی بافت، گره زدن تولید می شود.
چیت (= پارچهٔ پنبه ای و نقش داری که بیشتر مزین به نقش گل های کوچک و بزرگ بود)
چلوار (= پارچهٔ پنبه ای سفید و آهار دار و بسیار پر مصرفی که از آن پیراهن و زیرجامه و ملحفه و روبالشی تهیه می کردند)
کرباس (= کرباس یا کرپاس، پارچهٔ پنبه ای سفید و درشت بافت که غالباً زنان و مردان روستایی از آن جامه می ساختند و برای کفن نیز به کار می رفت)
متقال (= پارچهٔ پنبه ای سفید شبیه به کرباس اما از آن لطیف تر)
کتان (= پارچه ای که از الیاف ساقهٔ کتان ساخته می شود. کتان گیاه علفی یکساله ای است دارای برگ های سبز مات و ساقهٔ متشکل از الیاف نرم و بلند. از این الیاف نخ کتانی هم به دست می آورند)
مخمل (= پارچه ای نخی یا ابریشمی که یک روی آن صاف و روی دیگر دارای پرزهای لطیف و نزدیک به هم و به یک سو خوابیده است)
حریر (= پارچهٔ ابریشمی نازک) وال، تور، فاستونی
ململ (= نوعی پارچهٔ نخی لطیف و نازک و سفید)
ماهوت (= پارچه ای ضخیم تمام پشم، نرم، کمی براق، با سطح پرز دار)
کریشه (پارچهٔ سبک نخی دارای گل های برجسته)
کلوکه (= پارچهٔ نخی که بیشتر برای چادر مشکی بکار می رفت)
کرپدوشین (= یا کربدوشین پارچه ای از خانوادهٔ کرپ که از ابریشم خام بافته می شد)
آغبانو (= پارچه ای نازک و پنبه ای که بیشتر برای چارقد و چادر به مصرف می رسید)
گاباردین (= نوعی پارچهٔ معتبر و مرغوب انگلیسی که بیشتر به مصرف کت و شلوار مردانه می رسد)
دبیت (= پارچه ای نخی که بیشتر آستر لباس و رویهٔ لحاف می شد و نوع علی اکبری آن از همه مرغوب تر بود. حاج علی اکبر شخصی بود که دبیت را به کارخانه های دبیت بافی لندن سفارش می داد)
مخمل های کاشان
زربفت های کاشان (= پارچه های زربفتی که در کاشان بافته می شود)
زربفت های یزد (= زربفت هایی که به دست زنان زردشتی یزد بافته می شد)
بورسا (= بروسا یکی از بنادر معروف ترکیه است که محصولات ابری ...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

پارچه در جدول کلمات

پارچه
بز, قماش
پارچه آستری
دبیت
پارچه ا بریشمی
دیبا
پارچه ا ی که روی زخم گذارند
ضماد
پارچه ابریشمی پرزدار
اطلس
پارچه ابریشمی رنگین
دیبا
پارچه ابریشی رنگین
دیبا
پارچه استری
دبیت
پارچه ای از پشم شتر
برک
پارچه ای به اندازه یک دست لباس
قواره

معنی پارچه به انگلیسی

stuff (اسم)
ماده ، چرند ، کالا ، چیز ، جنس ، پارچه
lot (اسم)
سهم ، محوطه ، قسمت ، کالا ، تکه ، قطعه ، بخش ، پارچه ، توده انبوه ، قواره ، سرنوشت ، قرعه ، بهره ، قطعه زمین ، چندین ، جنس عرضه شده برای فروش
piece (اسم)
سر ، خرده ، دانه ، مهره ، تکه ، قطعه ، لقمه ، پاره ، بخش ، نمونه ، پارچه ، کمی ، عدد ، اسلحه گرم ، قطعه ادبی یا موسیقی ، نمایشنامه قسمت
cloth (اسم)
پارچه ، قماش
fabric (اسم)
اساس ، پارچه ، قماش ، محصول ، سبک بافت
textile (اسم)
پارچه ، منسوج ، در منسوجات ، پارچه بافته
tissue (اسم)
رشته ، پارچه ، بافت ، بافته ، منسوج ، نسج ، تنیده ، پارچهء بافته

معنی کلمه پارچه به عربی

پارچه را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

علی باقری
پارچه : در زبان انگلیسی به بخش یا قسمت پارت می گونداین کلمه در فارسی به پاره یا پاری تغییر پیدا کرده است چنانکه پاری از مردم یعنی بخشی از مردم و پارچه به معنای تکه ای یا قطعه ای از منسوجات بوده است و فرش عربی و پرچ فارسی به معنای پهن شده نیز با این کلمه از یک ریشه می باشد .در زبان ترکی به پاره کردن " پارچالاماق " گفته می شود . پارچه به معنی بریده و جدا شده می باشد بطوری که پارچه از توپ پارچه جدا می شود .
کاف
پارچه از پارچا از مصدر "پارچالاماق" واژه ای ترکی است پارچالاماق به معنی چند تکه کردن.
مثال: اگر میوه یا گوشت یا هر چیز دیگری را به چندین قسمت ببرّند، میگویند پارچالادی.
چون پارچه هم جر میخورد و به هر تکه ای تقسیم میشود این اسم بر روی آن گذاشته شده است.

منبع واژه: "دیوان لغات الترک" شیخ محمود کاشغری

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• انواع پارچه پنبه ای   • انواع پارچه ابریشمی   • پارچه فروشی   • خرید پارچه   • انواع پارچه مانتویی   • انواع پارچه کرپ   • پارچه گرانبها در جدول   • پارچه کشباف در جدول   • معنی پارچه   • مفهوم پارچه   • تعریف پارچه   • معرفی پارچه   • پارچه چیست   • پارچه یعنی چی   • پارچه یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی پارچه

کلمه : پارچه
اشتباه تایپی : ~hv]i
آوا : pArCe
نقش : اسم
عکس پارچه : در گوگل

آیا معنی پارچه مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )