پیشنهادهای ژاسپ (٥,٢٩٧)
چهره شدن. [ چ ِ رَ / رِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) مقابل شدن. ( غیاث اللغات ) ( از آنندراج ) . روبرو شدن. مواجه شدن. روبارو شدن. رودررو قرار گرفتن. ( دهخدا ...
چهره گردیدن. [ چ ِ رَ / رِ گ َ دی دَ ] ( مص مرکب ) مقابل شدن. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) . روبرو شدن. مواجه شدن. مقابل شدن. رودررو قرار گرفتن. راست ...
چهره نویسی
چهکره. [ ] ( اِ ) انبار و جای نگهداری چوب و چیزهای دیگر باشد . ( دهخدا ) ( مجمل التورایخ گلستانه )
چُیا . ( اِ ) تل و تپه و پشته. ( دهخدا )
چیانیدن. ذبح کردن. ( دهخدا ) ( نفیسی )
چیچاب. ( اِ صوت ) ماچ و صدای لبها در هنگام بوسیدن. ( ناظم الاطباء ) .
باز چیدن
چیزو. ( اِ ) خارپشت بزرگ. ( از برهان ) ( از آنندراج ) . خارپشت. ( ناظم الاطباء ) رکاسه / چکاسه / چکاشه. [ چ َ ش َ / ش ِ ] ( اِ ) خارپشت را گویند. ( ...
چیک. ( اِ ) زنجره. ( یادداشت مؤلف دهخدا ) .
چیلان. ( اِ ) عناب را گویند. ( جهانگیری ) ( برهان ) ( انجمن آرا )
چیلانگر. [ گ َ ] ( ص مرکب ) کسی که چیلان یعنی آلات و ادوات آهنی سازد. چیلان ساز. آنکه افزار آهنین کوچک سازد. ( دهخدا )
چیلک. [ ل ُ ] ( اِ ) ریسمانهائی است که از برگ خرما و جز آن بافته میشود.
چیله. [ ل َ / ل ِ ] ( اِ ) ریزه های هیمه. خاشاک. هیزم. هیزم ریزه. هیمه خرد. ( دهخدا ) جیبا. ( اِ ) بر وزن زیبا، هیمه و هیزم را گویند و به این معنی ...
همریشه ی آن در پارسی " اَخش " به چم "چشم" است.
سارت = کاروان ( تجاری ، زیارتی و. . . ) سارتوا = رئیس کاروان ( به پهلوی ترفانی )
سارت = کاروان ( تجاری ، زیارتی و. . . ) سارتوا = رئیس کاروان ( به پهلوی ترفانی )
سیوه = یتیم ، بی پدر و مادر ( به پهلوی ترفانی )
سیوه = یتیم ، بی پدر و مادر ( به پهلوی ترفانی )
وینداد = کشف ، یافت. ( ترفانی ) ن. ک: ویدن / ویدانیتن
#نظر شخصی " وَس" در پهلوی و اوستایی به معنی "خواستن و آرزو کردن" بوده است. همچنین ما در ترفانی واژه های "وَسایه" و "وَسیه" را داشته ایم. که بسیار ما ...
تاوایی = قدرت، نیرومندی. ( پهلوی ترفانی )
تاوا / تاواگ = نیرومند ، قوی ، توانا ( پهلوی ترفانی )
شهران = قلمرو و اقلیم . ( ترفانی )
نیسا = تابان ، درخشان ، روشن. ( ترفانی )
به پارسی "نامینیشَن" یه شکل امروزی آن "نامانِش" بنگرید به نامیدن ( فارسی دریگ ) ، نامینیتن ( فارسی پهلویگ )
به پارسی " اَنامانیده " بنگرید به اَنام به معنی " بی نام " یا نامانیدن = نام نهادن. ( پهلویگ ) یا نامیدن ( دهخدا )
خاسپ. ( اِ ) سیب را گویند. ( آنندراج ) ( برهان قاطع ) ( فرهنگ جهانگیری )
سبز = سُدابی
سدیر. [ س َ ] ( اِ ) گیاه. ( دهخدا ) ( منتهی الارب ) .
دُودیگر = ثانویه سِدیگر= ثالثیه
کُرات
سر افتادن. [ س َ اُ دَ ] ( مص مرکب ) از حد متجاوز بودن. ( آنندراج ) ( غیاث ) . || کنایه از غالب و افزون آمدن. ( آنندراج )
شُلوغ = سراَندرسَری
سرم. [ س َ ] ( اِ ) کنگر و آن رستنیی بود که برگش خاردار است و آن را پزند و با ماست خورند و بعربی حرشف خوانند. ( برهان ) ( از آنندراج )
سرمدی. [ س َ م َ ] ( ص نسبی ) دائم و جاودان و ابدی و ربانی و الهی. ( ناظم الاطباء ) . ما لا اول له و لا آخر. ( تعریفات ) . ازلی و ابدی
سرمش. [ س ِ م ِ] ( اِ ) زردآلوی خشک. ( انجمن آرا ) ( شرفنامه منیری ) ( آنندراج ) . ( برهان ) . خوبانی. ( الفاظ الادویه )
سره گری. [ س َ رَ / رِ گ َ ] ( حامص مرکب ) انتقاد. ( فرهنگ فارسی ) ( دهخدا )
سریخه. [ س َ خ َ / خ ِ ] ( اِ ) مرغ سقا را گویند و آن پرنده ای است که در فک اسفل او یعنی در زیر منقار زیرین او پوستی بمانند مشگیجه آویخته است. ( برها ...
سریرگاه. [ س َ ] ( اِمرکب ) پایتخت : و همواره دارالملک و سریرگاه ملوک فرس بوده است. ( فارسنامه ابن البلخی ص 3 ) .
سریشتن. [ س ِ ت َ ] ( مص ) سرشتن. تخمیر کردن. خمیر کردن. ( دهخدا )
سِریشایی = توانایی ترکیب شدن. بنگرید به "سِریشیدن"
سِریشِش = ترکیب بنگرید به "سِریشیدن"
سرشتار= ترکیب
سریغ. [ س َ ] ( اِ ) خوشه انگور پردانه. و بعضی گویند خوشه انگوری باشد که هنوز دانه هایش درست نشده باشد. ( برهان ) ( آنندراج ) . خوشه انگور باشد پربار ...
سرین. [ س َ ] ( اِ مرکب ) چیزی است که هنگام خواب و راحت بجهت نرمی سر و گردن در زیر سر نهند و سر بر آن گمارند و آن را از پشم و پنبه آگنده باشند و چون ...
سزیتونتن. [ س َ ت َ ] ( هزوارش ، مص ) �سزیتنیتن � پهلوی �رفتن � . ( حاشیه برهان قاطع چ معین ) . به لغت زند به معنی رفتن است که در مقابل آمدن باشد. ( ...
کُند و چابک
کوشا و ناکوشا
چُستینِگی = کیفیت سریع و چابکی.