پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٥)
رازی ز رسایل به خرد ورزی بود. خیام رباعی را ز فرهنگ افزود. الجام عوام کار غزالی بود. هر کس به جهان بینی خود راه نمود. شهرام. ص.
خیام شکش همه از دانش بود. واروی غزالی که شکش بینش بود. در فلسفه و دانش و دین گشت قلم. آن کو، که نه سنجش سبک آیینش بود. شهرام. ص.
نیمی زتباهی کار سالوس بود. نیمی دگرش زجهل افسوس بود. از بخشش بیهوده و از باداباد. اندیشه ودانشت به کابوس بود. شهرام. ص.
بازار جهان پر زبدو نیک نگر. وا پرس بود بشر در این راهگذر. آغاز به پیشه مینما دیر چه سود. بر مانده نباشد سخنی جز که اگر. شهرام. ص.
هرگز به روند غیر یزدان نروی. خود نیز به جز به راه ایزد نشوی. با آنکه رهی به غیر مزدا پوید. هر گز نروی و نشوی و ندوی. شهرام. ص.
ای علم بیا و پرده از رخ برگیر. نی نی که خطاست پرده از مخ برگیر. با این همه تا پزشک جان میباید. یک بار بیا و نسخهء کخ برگیر. شهرام. ص.
پیش از من و تو نهار ولیلی بودست. دانند همه مجنون و لیلی بودست. گر اهل رهی هنگام از دست مده. دانی که طلای وقت خیلی بودست. شهرام. ص.
تاعدل و برابریت در کار بود. بر هر چه بدی شکست بازار بود. ور عدل و برابری نباشد در کار. اهریمن بد سگال ادبار بود. شهرام. ص.
با آنکه به مردمی رهی می پویم. با آنکه به آدمی رهی می جویم. بین باور در درونهء من شهرام. کان را به زبان هردمی میگویم. شهرام. ص.
قومی به شر انگاری خود ساخته اند. قومی به ول انگاری ، خود باخته اند. قومی که نه باخته و نه ساخته اند. قومی به نمود خود بپرداخته اند. شهرام. ص.
باید به چو کانت فلسفه را آغازی. هر چند با ویتگنشتاین دمسازی. بنگر که همی فرزانگی آرازی. دیگر چو نمایی ارغنون را سازی. شهرام. ص.
ای آنکه به استادی خود مغروی. هر چند به تدبیری و یا مجبوری. هر چند بسی نابغه در کارِ خودَند. هر گز نه زیانست نه سر مسروری. شهرام. ص.
گویند که یک شعر تو جاویدانیست. در بزم وجود بر همگان ارزانیست. در یا نشود ز درّ فراوان بس گفت. هستی ز تک و توک که تنها ما نیست. شهرام. ص.
ای دوست ز هر چه هست آزادی به . غم دور نما ز خود بسی شادی به. هر گز ز روند جاودان دور نشو. شادی به و آزادی به و رادی به. شهرام. ص.
یک چند به مادیگروی رو کردیم. با واره گرایی روی از آن سو کردیم. پرسش ز ادیان و از آن سو کردیم. به به گل صوفی خرد بو کردیم. شهرام. ص. " واره گرای ...
ای دوست بیا تا سخن آغاز کنیم. تا عقدهء جان ودل از آن باز کنیم. تا بی هنری از هنری باز شود. آیین ز حریم عشق آواز کنیم. شهرام. ص.
نادان به دانستم چسان روی آرد. جز آنچه خودش به آنچه می پندارد. اندیشه ودانش رهنمودی باشند. با سنجش مردم داده را می یارد. شهرام. ص.
قومی هستند بر همگان می خندند. قومی همشان به ریختشان می خندند. هر نیک و بدی که هست بگذار بود. قومی بنگر بر همتان می خندند. شهرام. ص.
گفتند که ما حکومت ناب بویم. از بهر حکومت تاب در تاب بویم. جز باور ما هیچ نباشد هرگز. انگار کنند همه در قاب بویم. شهرام. ص.
یک سال گذشت و همچو یک روز گذشت. چون شب شکنان روز پیروز گشت. تا آنکه زمین به گرد خورشید رسد. در آخر کار به مثل دیروز گذشت. شهرام. ص.
قومی هستند خود بخود می خندند. قومی نه به دیگر که به خود می خندند. قوم دگری گفته شده می خندند. قومی سرمست و سرخود می خندند. شهرام. ص.
گویند که طبق قانون و دیگر هیچ. قانون و حقو ق بشر و دیگر هیچ. مردم همه قانون و حقوق می گویند. قانون طبق طبق نگر دیگر هیچ. شهرام. ص.
می گوی که دارایی تو هست کدام. یا چیست نشان و اثری گوی کدام. چون دید به کف باد بود در قفسش. می گفت ز هر چه گفته اند هیچکدام. ، شهرام. ص.
فردی و به نزد دیگران تاب بود. فرد دگری نزد دگر باب بود . فردی چو به نزد دیگری ناب بود. فردی و به نزد دیگری خواب بود. شهرام. ص.
کاری باشد چون جان وچون تن باشد . میهن کارش بر مرد و برزن باشد. هر انگاری کان هنر خود خواهد. کاریست فرای ماو هم من باشد. شهرام. ص.
قومی به تباهی زندگی طی کردند. قومی به سر وافوریایی کردند. قومی به ریا و بوریا بگذشتند. قومی که ندانم زندگی کی کردند. شهرام. ص.
بنگر به گروه بینوایان گاهی. گر چیره شدی به دانش و آگاهی. و آنان که به پای دیگران زیسته اند. هر فرد به خود نگه کند گهگاهی. شهرام. ص.
قومی بنگر که سر خوش و سر زنده است. قوم دگری که دل خوش و آکنده است. هر فرد به جامعه به خود قومی شد. سرزنده و آکندهء از آینده است. شهرام. ص.
دانیم روان جاودان در پیش است. این گفتهء هر دانشور و درویش است. هر گز نبود که مر به حق روی آریم. خود شر روند قوم کافر کیش است. شهرام. ص.
آناکه به عمری همه جا جان کندند. تا آنکه بخود کشور خود رابندند. مردم که ز کار و بارشان آگه شد. یا مات و یا گریه کنند یا خندند. شهرام. ص.
قومی که فقط اشکم خود سیر کنند . قوم دگری ریا و تزویر کنند. هر قوم به سبکی گذراند تاریخ. اندیشه همه به کار تدبیر کند. شهرام. ص.
هر فرد به باوری بود سر زنده است. هر خاک به سروری رسد سر زنده است. تاریخ به اندیشه و دانش باشد. بگذشته و اکنون و دگر آینده است. شهرام. ص.
در فلسفه مبدا و معاد است همه. جاوید به هستی همه شاد است همه. در فرد و به اجتماع تمدن نگرید . فرهنگ، سیاست ، اقتصاد است همه. شهرام. ص.
قومی گویند که ما چنینیم و چنان. قومی گویند که ما نه اینیم و نه آن. قومی که رهایند و پویند و جدا . از ایده و اندیشه و از دست وزبان. شهرام. ص.
شادی که به نزد دیگران استاد است . یا استادی که نزد ایشان شاد است. استاد که شاد است و شاد استاد است. بنیاد نکو هر آنکه دارد راد است. شهرام. ص.
هستند کسانی که خرد ورز بوند. یا آنکه به دستند خردورز بوند. با این همه سختی که بود در دوران. دریاب کسانی که به اندرز بوند. شهرام . ص.
گویند کسانی که خدا هست کند. یا آنکه خداوند نیست را هست کند. باور که هر آنکه دارد گوید . یزدان فراز وپست هر هست کند. شهرام. ص.
آنانکه که به یک ریز و به یک لُنگ شدند. تاریخ جهان شدند کی جُنگ شدند. وآنانکه به وارونه جهان دریابند. چونند همه کور و کر وگُنگ شدند. شهرام. ص.
تاریخ سخن در یاد و بود و به نوید. چون چامه نباشد هنری نیز پدید. بنگر که سخن گویان مردم هستند. چونان همر و فردوسی و م. امید. شهرام. ص.
با شبه وشک که زندگی زیبا نیست. با آلک دو لک برابری بر پا نیست. مرج است که نادانسته دانسته کنیم. آغاز تویی بر آنچه ناپیدا نیست. شهرام. ص.
ای دوست بیا زمانه زیبا سپریم. بر درد کشان عشق سختی نخریم. برخواهش آنان پاسخ نیک دهیم. هر چند به تن خاک و به جان همچو زریم. شهرام. ص.
برخی بنگر به جبر پندار کنند. برخی که به تفویض چارهء کار کنند. برخی که میانگین و شناور گردند. برخی که به انکار یا که اقرار کنند. شهرام. ص.
ای آنکه به اندیشهء خود بسیاری. اندیشهء هستی هم فراوان داری. تک رو نشوی و دیگران را هم نی. اندیشهء آنچه هست باید آری. شهرام. ص.
ای دوست بیا و پند نیکان بنیوش. بگذشت زمان تو را ندارد مدهوش. هرگز نشود همسانه و خود یکسان. چون آمدن کابوس بر جای سروش. شهرام. ص.
خواهند نباشد نسل را چالاکی. آسوده و بی خیال و نی بی باکی. آیین جوانی اینچنین می خواهند. بد گوی و بزهکار و یا تریاکی. شهرام. ص.
ای آنکه ز بگذشتهء خود سر مستی . وز آینده ات به ناز و چالاکستی. بنشسته و برخاست کنی با مردم. از راه و روش بود فراز و پستی. شهرام. ص.
از غار فلاطونی خود بیرون آی. زندان سکندر را تو دربش بگشای. در ملک سلیمان هیچ آرام نگیر. آزاد به فرزانگی خود پیمای. شهرام. ص.
برخیزم و عزم کار هر روز کنم. اندیشهء نو برای امروز کنم. اندیشه رفته را به فردا افکن. افسوس چه از پار و پریروز کنم. شهرام. ص.
گفتند وظیفه بود وپاداشش نیست. آنکو ز وظیفه یافت پاداشش کیست. هر کار اگر که سر به سر پایان داد. خود را به وظیفه صفر و پاداشش بیست. شهرام. ص.
بنگر که ز مولوی ریا می جویند . وز حافظ عارف خود فرا می جویند. فرهنگ به آیین نه وبیشی هم نه. با این همه خود را به فرا می جویند. شهرام. ص.