پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٥)
برخیزم و کار سخن ناب کنم. هر گاه به اندیشه تب و تاب کنم. امید به اندیشه و پایانش نیست. خواهم سخن اندیشه را باب کنم. شهرام. ص.
هر جا که نشان پهلوانی بینی. آزاد نگر که جاودانی بینی. از دانش و فرهنگ نگر مردم را. شایسته نگر که شایگانی بینی. شهرام. ص.
بنگر که چه مور پیروز آموز بود. بنگر که چه چکه سنگ را دوز بود. اینک به زمین فتادن سیب نگر. اندیشه و بی خیال شب و روز بود. شهرام. ص.
آنان که از این سخن بسی بشنیدند. از آن همه کدامشان برچیدند. یک گفت دگر بود بباید که شنود. آن هم ز چه سان از تو خبر یگزیدند. شهرام. ص.
ای آنکه مرا عاشق خود می دانی. معشوق منی اگر بباید دانی. تا با پدرت به سوی ما روی آری. با آمدن برادرت چون دانی. شهرام. ص.
ای دوختهء دوختهء دوختنی. وز این نگرش بر همه آموختنی. وی آنکه تو از آتش عشق سوختنی. باری ز چه رو کینه کنی توختنی. شهرام. ص.
از اهل خرافات سه مطلب تو مجوی. یک نان درست است بی گوی و مگوی. دو دامن پاک است زین بل و بشوی. سه راه رهاییست که دارد رهپوی. شهرام. ص.
آنی که به سنجش گاه و گه دارد دست. می گوش به دست باش کاریش که هست. سنجش چو روند دانش و اندیشه است. ارزش به سنجش است تا هست به رست. شهرام. ص.
از رازی و خیام و ز حافظ افسوس. یا گالیله و دمکریت و کنفوسیوس. هم نیز به کانت و حافظ و خوارزمی. وز هر چه بشر دارد به خاکش زن بوس. شهرام. ص.
از روز نخست لوده و پالوده تویی. امروز نگر هوده و بیهوده تویی. از کشور و کیش و مردم و آب و زخاک. از هر چه شود بوده و نابوده تویی. شهرام. ص.
در گستره ای دو پادشه کی گنجید. هرچند صفه بر حصیری خسبید. هر گز نشود همدم شیری گرگی. شهمار کجا به جعفری باید دید. شهرام. ص.
با دشمن دیرین حرف شیرین چونست. وز قصهء شیرین حرف دیرین خونست. آیین جوانمردی و مردم داری. چون قصهء غصه از ریا بیرون است. شهرام. ص.
من بندهء اهریمن دلقک نشوم. من آدمیم هرگز دلقک نشوم. انسان خد شناس بخود میگوید. سالوس نباشم نیز و دلقک نشوم. شهرام. ص.
بنگر به میانگین و دل افگاری آن. بنگر به سیاست و دغل واری آن. بیگانه چگونه اش به فرهنگ شود. بی ریشه وبی اندیشه و خواری آن. شهرام. ص.
این خاک که زیر پای هر انسانیست. گویی که به کیهان به مانندش نیست. اندیشه ودانش که چنین ارزانیست. از بهر زنانیست و یا مردانیست. شهرام. ص.
هر فرد بباید همچو شیری باشد. در راه وروش به سان پیری باشد. تا جامعه در روند خود شاد کند. باید که خرد ورز خبیری باشد. شهرام. ص.
با دشمن اگر که دوست همدست شود. همدست به دریوزه گر پست شود. آیین برادریش بدرودش باد. ماند به فقیه شهر کو مست شود. شهرام. ص.
آنان بنگر به اهرمن جنگیدد. تنها نه خدای خویش را می دیدند. پیروز به جاودان نگر ایشانند. اینان به روز گار خود رزمیدند. شهرام. ص.
توهین نشانهء شکست است دگر. تحقیر ز استیصال آورد خبر. در بی ادبی کسی نمی گردد سر. اوباش خرد بار کشد همچون خر. شهرام. ص.
سالوس مگر به راه دوزخ نرود. جاسوس نگر به کار دوزخ نرود. فانوس چه اندیشه ودانش هستند . تا آنکه بشر به سوی دوزخ نرود. شهرام. ص.
یک چند سیاست کار و اندیشه بود. یک چند که رستخیزت به رگ و ریشه بود. یک چند به سر کشی به سنجش افتی. یک چند به فرزانگی ات پیشه بود. شهرام. ص.
هنگام بهار زمین چو دارد سر سبز. گردد به چو یاقوت و یا گوهر سبز. سرچشمه بگیرد آبشاران از کوه. چون آینه ای نمایدت عنبر سبز. شهرام. ص.
هنگام بهاران که شود همچو بهشت. تا آنکه رسد برجگه ارد بهشت. دیگر نشود که از بهشت نام بری. در دیر مغان و مسجد و نیز کنشت. شهرام. ص.
گویند سیاسیون نبوغی دارند. در نزد کسان ببین فروغی دارند. دیدیم سیاسی کار وهم سالوسند. چونان سکه راست و دروغی دارند. شهرام. ص.
گر مرگ و زد و خورد بشر چیزی نیست. یا آنکه خطاها و جنایات یکیست. دیگر بنگر که آرمان آزادیست. آزاد نباشی رسته را دیگر چیست. شهرام . ص.
آنانکه سرود خود روا میدارند. با آنکه خود از دگر جدا می دارند. این واژه که از زبانشان می آید. یک برگهء دفتری سوا می دارند. شهرام. ص.
دیگر گه اسبو ومی و ساغر نیست. وین کهنه سخن دگر مرا باور نیست. زودی به روند چارهء کاری باید. وجدان مرا مگر بر این باور هست. شهرام. ص.
گل راز بسی ز رنگ رخساره بگفت. دل ژرفهء خون خود بشد غم آشفت. جان شیفتهء مهر خداوند که شد. هستی به روند از این روش درّ می سُفت. شهرام. ص.
دیریست به اندیشه و دانش هستم. پندار چنین است که گویم رستم. بنوشتم و هم سرودم و میگویم. با دید تهی باد بود در دستم. شهرام . ص.
من از بر تو اگر چنین تاخته ام. بنگر به روندی که چنین ساخته ام. بنگر به امید و آرزوهای بشر. بنگر به نگر ها که چنین آخته ام. شهرام. ص.
از راه روان گر نگری بر انسان. انسان فراتر بود از کل جهان. با این هم خود راه و روندی دارد. سخت است که خود چنین بگیرد آسان. شهرام. ص.
پا بر سر هر آنچه شود هست زنید. در راه درستی مرد باشید و زنید. کنده زهمه به سوی آماج روید. آیید به خود سرود پیروز زنید. شهرام. ص.
هر چامه به سود تو نبود گو زشت است. از هر چه سراینده است و نامی هشته است. تا باز هر آنچه سود تو داد به دست. گر زهر کشنده است گویش رشته است. شهرام ...
آنانکه حقوق و حق خود می جویند . در بارهء دیگران چه ها می گویند. وآنانکه به نام حق به حق میتازند. یزدان بداند راه نا حق جویند. شهرام. ص.
چون گل به گلستان رخ بر افروختنیست. دل در ره دیده زین نگر سوختنیست. هر ریزه به سان یک جهانست پدید. از ریز ودرشت نگارش آموختنیست. شهرام. ص.
گمان نمی کنم که من فرجامین نیاز دست پَستها شوم. نمی پندارم که من پایان نیاز دست پلیدان گردم. جای امیدواری نیست که من آخرین قربانی دست اشقیا باشم.
" شتاب کار اهریمن است ": عجله کار شیطان است.
" مردم که تَک است پدیده ای زم گرا میباشند ":انسان که فرد است موجودی اجتماعی است.
" بیم از شپه خود. امید به خدا. بیم و امید ": خوف و رجا:fire and hope
کیسه وَرز. کیسه مُشت ": کیسه بوکس.
در کورهء دانستنی ام تابیدم. هم نیز نگر به آزمون سابیدم. در تَکه و در همایه در گفت وشنود. بیدار شدم گهی ، گهی خوابیدم. شهرام. ص
دولت بنگر چو کارگردان باشد. بازیگر آن چون زن و مردان باشد. بنمود نمود فیلم را بتوان دید. آنسان که اینست و هم آن باشد. شهرام. ص.
تماشا؛ تماشا. تماشاگری. تماشانمایی. نگاه. نگاه اندازی. نگرشگری. نگرشگرایی. دید. دیدزنی. دیدگری. دیدگاهی. دیدگاهیگری. بینش. بینشگری. بینشگروی. بین. دی ...
خواهشمند است سه آبادیس مرا یکی نمایید و قلم آن را برای ویرایش و پیرایش نیز راه اندازی فرمایید. پیشاپیش سپاسگذارم. صمد توحیدی ( شهرام. ص ) .
" نگاشت دیار ": تصنیف محل. " نگاشت دیاری ": تصنیف محلی.
" نگاشت ": تصنیف. " نگاشتها ": تصنیف ها. تصانیف. نگاشت های دیاری ( محلی ) . استانی. کشوری. قاره ای. جهانی. تاریخی. جاودانی.
چونان یک پدیده. چونان یک چیز. چیز چیزی. چون چیزی. چیز یک چیز. چون یک چیز .
امید به آرزو تو را واژه بود. چندانکه به آرزوت گلواژه بود. مانندهء کودکان سر پستان گیر. یا آنکه ز مادرت تو را آژه بود. شهرام. ص. " آژه ": آشه. آ ...
از جمله روندگان این راه دراز. هرگز ننمودند کسی را انباز . آیین روند را که در کار شدند. تا پر بکشیدند و بکردند پرواز. شهرام. ص.