Seyyedalith

Seyyedalith

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



give a treat١٦:٣٠ - ١٤٠٠/٠٣/٠٤give someone a treat: یه کار ویژه برای کسی کردن یا یه چیز خاص براشون گرفتنگزارش
0 | 0
that's funny٠٥:٤٤ - ١٤٠٠/٠٣/٠٤عجیبهگزارش
5 | 1
know stuff٠٤:١٥ - ١٤٠٠/٠٣/٠٢بلد بودن کار He knew his stuff: اون کارش رو بلد بود.گزارش
5 | 0
sophisticated٠٢:٣٥ - ١٤٠٠/٠٣/٠٢فرهیختهگزارش
7 | 0
stay on one's toes٠١:٤٩ - ١٤٠٠/٠٣/٠٢آماده بودنگزارش
0 | 0
get a chance٠٣:٥١ - ١٤٠٠/٠٢/٣١فرصت کردنگزارش
32 | 0
sorry i missed you٠٢:١٩ - ١٤٠٠/٠٢/٣١ببخشید که ندیدمتگزارش
9 | 0
auto repair٠١:٤٩ - ١٤٠٠/٠٢/٣١تعمیرگاهگزارش
5 | 1
stay up١٧:٥٦ - ١٤٠٠/٠٢/٣٠در هوا ماندنگزارش
12 | 1
be in١٤:١٩ - ١٤٠٠/٠٢/٣٠آماده بودن - - - در زمینه ای فعالیت داشتن I'm in construction: تو کار ساخت و سازم.گزارش
5 | 0
that's more like it١٧:٤٤ - ١٤٠٠/٠٢/٢٩اون بهترهگزارش
12 | 0
take a drink١١:٤٩ - ١٤٠٠/٠٢/٢٩نوشیدنگزارش
2 | 1
make a flight١١:٤٥ - ١٤٠٠/٠٢/٢٩Fly پرواز کردنگزارش
0 | 1
commercials٢٠:٥٧ - ١٤٠٠/٠٢/٢٧پیام های بازرگانیگزارش
9 | 0
leave with٢٠:٢٣ - ١٤٠٠/٠٢/٢٦leave sth with sb: چیزی را پیش کسی گذاشتنگزارش
5 | 1
be sold out of something١٩:١٧ - ١٤٠٠/٠٢/٢٦چیزی رو فروختن و تموم کردنگزارش
0 | 1
takes a lot٠٨:٠٧ - ١٤٠٠/٠٢/٢٦کلی کار داره یا زمان می بره.گزارش
2 | 0
off camera٠٨:٠١ - ١٤٠٠/٠٢/٢٦پشت دوربینگزارش
9 | 1
made up of٢٣:٠٩ - ١٤٠٠/٠٢/٢٥Made of معمولا برای مفرد و made up of معمولا برای جمع به کار میره.گزارش
28 | 0
baby due٠٨:١٠ - ١٤٠٠/٠٢/٢٥موعد زایمانگزارش
9 | 0
neat١١:٥٧ - ١٤٠٠/٠٢/٢٢معادل فارسی �ردیف� به نظرم خوبه.گزارش
18 | 1
swag٢٠:٣٨ - ١٤٠٠/٠٢/٢١فکر کنم به معنی کالاهای تبلیغاتی هم هست.گزارش
2 | 0
live up٠٦:٠٩ - ١٤٠٠/٠٢/٢١زنده نگه داشتنگزارش
0 | 1
take off٠٦:٠٦ - ١٤٠٠/٠٢/٢١با eye معنی چشم برداشتن هم میده.گزارش
9 | 0
work off٠٥:٥٨ - ١٤٠٠/٠٢/٢١سوزوندن ( مثلا کربوهیدرات )گزارش
12 | 0
sub٠٥:٥٧ - ١٤٠٠/٠٢/٢١برای غذا به معنی ته بندیگزارش
5 | 0
go to food٠٥:٥٥ - ١٤٠٠/٠٢/٢١غذای دم دستی و ساده در مواقعی که حال نداریمگزارش
0 | 0
can't get over٠٩:٢٢ - ١٤٠٠/٠٢/٢٠باور نشدن I can't get over: باورم نمیشه . . .گزارش
2 | 0
jerk around١١:٤٩ - ١٤٠٠/٠٢/١٩وول خوردنگزارش
2 | 0
none of my concern٠٨:٥٨ - ١٤٠٠/٠٢/١٩به من ربطی نداره / واسه من مهم نیستگزارش
2 | 0
already٠٨:٥٢ - ١٤٠٠/٠٢/١٩already در انتهای جمله برای بیان تاکید یا نشون دادن تعجب به کار میره.گزارش
7 | 1
watch it٠٨:٤٧ - ١٤٠٠/٠٢/١٩بپاگزارش
2 | 1
cto٠٧:١٥ - ١٤٠٠/٠٢/١٩chief technical officerگزارش
5 | 0
indoors٢٢:٠٢ - ١٤٠٠/٠٢/١٧تفاوت indoor و indoors: indoor صفت است مثل I lift weights at an indoor gym indoors قید است مثل I excersice indoorsگزارش
21 | 0
community center٢٠:١٢ - ١٤٠٠/٠٢/١٧سرای محلهگزارش
9 | 1
play on the lower side٠٩:٠٩ - ١٤٠٠/٠٢/١٧فکر کنم یعنی دست پایین گرفتنگزارش
0 | 1
on the count of three٠٨:٣٠ - ١٤٠٠/٠٢/١٧بشمر سه وقتی به شماره ی سه رسیدیم ( یک، دو، سه )گزارش
9 | 0
come in threes٠٧:٥٨ - ١٤٠٠/٠٢/١٧شبیه تا سه نشه بازی نشه. bad things come in threesگزارش
0 | 0
let's no push it٠٣:٥٤ - ١٤٠٠/٠٢/١٧بذار سختش نکنیم!گزارش
0 | 0
you watch٠٣:٤٩ - ١٤٠٠/٠٢/١٧حالا می بینی!گزارش
12 | 1
put it this way٠١:٠٥ - ١٤٠٠/٠٢/١٧جور دیگری بیان کردن let's put it this way: بذار این جوری بگیم.گزارش
9 | 0
in town٠١:٣٣ - ١٤٠٠/٠٢/١٦in the townگزارش
2 | 0
auction off٠١:٢٩ - ١٤٠٠/٠٢/١٦به بالاترین قیمت فروختنگزارش
14 | 0
twister٠١:٢١ - ١٤٠٠/٠٢/١٦نوعی بازیگزارش
7 | 0
count days٢٢:٢٩ - ١٤٠٠/٠٢/١٥روزشماری کردنگزارش
0 | 0
bump around١٢:٣٥ - ١٤٠٠/٠٢/١٥تکون خوردن شدید به این ور و اون ورگزارش
18 | 0
imperative٢٣:٣١ - ١٤٠٠/٠٢/١٤به نظرم �واجب� ترجمه ی خوبیه. it's imperative to see: دیدنش واجبه [باید دید].گزارش
9 | 1
inspirit٢٢:٥٨ - ١٤٠٠/٠٢/١٤وقتی کسی در جایی حاضر نیست ولی دلش اونجاستگزارش
0 | 0
fire up٢٢:١٧ - ١٤٠٠/٠٢/١٤آتیش کردن fire up the car: ماشین رو آتیش کن بریم.گزارش
0 | 0
grandkid٢١:٠٢ - ١٤٠٠/٠٢/١٤نوهگزارش
9 | 0