پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٥)
فرق انسان و حیوان؛ ۱_هرچه مردمان خشمگین تر شوند از مردمیت و انسانیت خودشان دورتر میشوند. ۲_هرچه جانوران و حیوانات خشمگین تر شوند به حیوانیت و جانوری ...
هستند کسانی که ز خود می گذرند. از آنچه شود یا نشود می گذرند. آسایش و فرزانش مردم خواهند. از آنچه به پنداری نشد می گذرند. شهرام. ص.
آنانکه اندیشهء فردا کردند. بنگر که چگونه کار خود را کردند. آنانکه نه اندیشهء فردا کردند. گم کردهء خویشند چه پیدا کردند. شهرام. ص.
آنی که بخود دوست نمود دشمن بود. با دوست دشمنان پیوند نمود. افشا شد و پشتوانه اش رفت از دست. جز آب به آسیای دشمنش کار نبود. شهرام. ص.
آنانکه به فلسفه کنون تاخته اند. هر چند که راه خود از آن باخته اند. بگذار بگویند و نویسند و به مرج. آنگاه رسانند سبک خود ساخته اند. شهرام. ص.
چون وام بگیرند سبک خود آغازند. نومید شوند بر یکدگر می تازند. القصه روندگان تاریخ نگر. هر روز به سبکی و به دیگر سازند. شهرام. ص.
نو مید شوی امید می بر ندهد. مر میوهء تلخ و بن جلی مر ندهد. خویشی که ز دیگران ببرید امید. با حق که کسی امید شر، می ندهد. شهرام. ص.
آن سبک که بام آسمان است بلند . هر گز نخورد زبام آن خرد گزند. وین راه روش که جاودان خوانندش. چندین و چون است و چونانش چند. شهرام. ص.
آرند به جای اوستاد استادی. آید ز کجا استاد را استادی. رادی بتواند ونماید رادی. آزاد که باشد گوید از استادی. شهرام. ص.
ای دوست نگو به من که خود راد نیم. در کار زمانه نیز استاد نیم. گویند که هر سری دارد خردی. من نیز به استادی خود شاد نیم. شهرام. ص.
یزدان بنگر که مهر بان تو بود. میهن بنگر که خانمان تو بود. آیین بنگر که روشنان تو بود. آنسان بنگر که جاودان تو بود. شهرام. ص.
بنگر که دراین جهان چه در کف داری. آنگاه شود شادی کنی یاخواری. وآنگاه به جاودان به خود می اندیش. در کار چه کاری و به چه بازاری. شهرام. ص.
در کارهنر بی هنری ناب شدند. هر چند بسی در تب ودر تاب شدند. آیین نگر به کار آهرمن شد . روزی که به کار دگران باب شدند. شهرام. ص.
نسلی که تواز بدی رهایی دادی. با نیک زمانه آشنایی دادی. حق است مگر گمان نیکی نبری. گر یاد نمودند که رادی دادی. شهرام. ص.
شایسته چنان بود که با هم باشیم. شایسته نباشد دور از هم باشیم. یزدان برای زیست مارا خواهد. دل جام جم است چگونه بی هم باشیم. شهرام. ص.
پیروزی تو نشان یزدان دارد. اهریمن بد کنش پشیمان دارد. آنی که زناسپاسیش می افتد. هر نیک که خواهی همه آسان دارد. شهرام. ص.
آیین تو آیین خدایت باشد. هر آنچه مگر نه این جدایت باشد. این راه درست پیش پایت باشد . اندیشهء روشنا برایت باشد. شهرام. ص.
نوروز تورا پیروز باد سال به سال. هر روز تو را نوروز بیش از صد سال. پیروز تویی پیروزی از یزدان است. پیروز شوی پیروز به از هرسال. شهرام. ص.
هر روز تو را فرّ اهورایی باد. از فرّ اهورایی تو می گردی شاد. پیروز شود روشنی روز افزون. اندیشهء جاودانیت کرد آزاد. شهرام. ص.
نیکی بنگر نیکی یزدانی خود. خواهی تو رهایی ز پریشانی خود. باور به اهورات کند پاینده. پاینده شو از فرّ خدا خوانی خود. شهرام. ص.
فردا بنگر تا همه از آن تو باد. تا آنکه روان تو بود زان آزاد. مردم شودت از این نگاهت آزاد. یزدان خدایی که بخوانندش راد. شهرام. ص.
برهر خط قرمزی گذر باید کرد. با این همه با رای و نگر باید کرد. خطی بودت شکست آن هر گز نیست. چون نیک و بد و زیر و زبر باید کرد. شهرام. ص.
سر مست نگشته چون کنی اوباشی. این کاسهء جان را چو کنی پراشی. راه همگان به زندگی باید رفت. راهی که نمی شود پشیمان باشی. شهرام. ص.
ای دوست زمانه را که نیکو پندیست. آزاد نگر نه کار هر دربندیست. گیرم که به بیش از یکصدت زی یابی. زآغاز فراوان و به پایان چندیست. شهرام. ص.
اندیشه گری کن کار تو این باشد. هنگامهء روشنگریت هین باشد. بر بود ونبود خویش افسانه مساز . باید که دلت جام جهان بین باشد. شهرام. ص.
هرگز ز درون خویش دلمرده مشو. گل باش و بپای و زود پژمرده مشو. اهلش نبود نکته نگیری هر گز. با اهل زمانه باش افسرده مشو. شهرام. ص.
امروز به فردای خودت می اندیش. خواهی که چو مانند خودت گردی بیش. هنگام ز کف مده اگر مرد رهی. هر چند به جاودان بگویندت پیش. شهرام . ص.
در پلّهء نزدیک به صد جایت نیست. دیگر که به گفت بیش از این نایت نیست. دیگر بنگر که جمله برجای آرند. با این همه گنج وزر چو پروایت نیست. شهرام. ص.
گفتند که آیین است ودیگر هیچ است. آیین همین است و دیگر هیچ است. اینک بنگر به آیین و آیینش. هرچیز تباهی است و دیگر هیچ است. شهرام. ص.
در جایگه شرک مگر کارت چیست. با این همه می گوی که بازارت چیست. فرزانش چند هزار ساله به چنین. در پای دروغش نفکن عارت چیست. شهرام. ص.
اهریمن شرک چو بر حکمت تاخت. خود خواست نماید لیکنش پاک بباخت. دانیم که شرک شَر بُود نابود است. نا آمده در میان کار خود را میساخت. شهرام. ص.
کوهه تو شنیدی کوه را در هم خست. یا دست چگونه راه بر طوفان بست. اشتر به چه سان به استکان آب خورد. کج راهه و کج روش کجا خواهد رست. شهرام. ص.
آیین اهورایی تو را شاد کند. این خاک تو را نیک آباد کند. یزدان بنگر برهمگان داد کند. بر آنچه که شایستهء تو باد کند. شهرام. ص.
نوروز که جشن شادمانی باشد . آیین بهار زندگانی باشد. آیین نیاکان جاودانی باشد. هر ساله بباید آنچنانی باشد. شهرام. ص.
دشمن که ندانست شکست خورده بود. مردار ندانست دگر مرده بود. پیروز تویی نشانی آن این است. بنگر که بسی دشمنت افسرده بود. شهرام. ص.
دیوانه شده دشمن، این است شکست. این است شکستی که پر وبالش بست. پیشانی دشمن که چنین سنگ بخست. پیروز تویی ای آنکه می خواهی رست. شهرام. ص.
خورشید بود پرچم پیروزی ما. پیروز نگر هست که خود روزی ما . اندیشهء روشنی نشانش باشد. هر روز نگر امید وبهروزی ما. شهرام. ص.
دشمن مگر اهریمنش راهی نیست. اندیشهء دشمنت مگر واهی نیست. این کوه ز اهریمن مگر کاهی نیست. پیروز تویی مگر خدا خواهی نیست. شهرام. ص.
از دشمن بد سگال آسایش چیست. هر جا که بود دشمن آرامش نیست. دشمن که به مرگ خود کنون پی برده است. خواهندهء پیروزی با رامش کیست. شهرام. ص.
آنجاست پلیدی که دروغی باشد. ماننده ء مرده بی فروغی باشد. آهرمن بد سگال بد می خواهد. آزاد نمی باشد وبد می باشد. شهرام. ص
هر جا که نشان پهلوانی باشد. آزاد نگر که مهربانی باشد. از دانش و فرهنگ نگر مردم را. شایسته نگر که شایگانی باشد. شهرام. ص.
بنگر به خرد ورزی ایرانی ما. اینک بنگر باور یزدانی ما. از پایه روند پیشرفت ما داریم. این مردم و این کشور اینسانی ما. شهرام. ص.
ایران اهورایی ما پاینده است. ایران از این فرّ نگر سرزنده است. این خاک خدا سراسرش زرین است. از آن چنین دیار هر آینده است. شهرام. ص.
فرهنگ تو را پایه و بنیادت باد. آنسان که سیاست کشوری را آباد. بنگر به میانگین که چه سبکی دارد. تاریخ تو این است که داری در یاد. شهرام. ص.
دشمنت چو بد سگال و بد مایه بود. سرمایهء تو چراش سرمایه بود. سرمایهء تو برای تو پایه بود. آهرمن بد سگال را چرا سایه بود. شهرام. ص.
ای دوست بیا گذشته را نیک شناس. آینده نگر باش و بسی دار سپاس. بر دشمن بد سگال همواره بتاز. بردار به جان دشمنان مرگ از داس. شهرام. ص.
ای دوست بیا که راه یزدان پوییم. ای دوست بیا که راه نیکان پوییم. ای دوست بیا که راه اینسان پوییم. ای دوست بیا که راه شادان پوییم. شهرام. ص.
از نو نگری اگر چه از دین آید . آیین نخست به جاودان می باید. آزاد خردورزی و فرزانش کن. بنگر که چه می توان و چون می شاید. شهرام. ص.
ای کاش که بیش از این بسی زیستمی. تا نیک بدانمی که خود کیستمی. تا آنکه به فرزانش نه نافرزانش. چونان به جاودانم و زچه نیستمی. شهرام. ص.
از پرسش و پاسخی که آید ز نهفت. بر پر سش آن پاسخ ببایست بگفت. پرسش؛ تاکی بباید که ما کار کنیم. با پاسخ ، تا خدا کند کار ، شنفت. شهرام. ص