پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
پلنگ سار ؛ پلنگ خوی. آنکه خوی درندگی پلنگ را دارد : با من پلنگ سارک و روباه طبعک است آن خوک گردنک سگک دمنه گوهرک. خاقانی.
زبانی سار ؛ بهیأت زبانیان ( موکلان دوزخ ) . [ در وصف شمشیر ] : آن روض دوزخ بار بین ، حور زبانی سار بین بحر نهنگ اوبار بین ، آهنگ اعدا داشته. خاقانی.
زنگی سار ؛ که بشکل زنگیان است : وان بیابانیان زنگی سار دیومردم شدند و مردم خوار. نظامی.
پادشاسار ( = پادشاه سار ) ؛ بهیأت پادشاهان : آدمی نَفْس و ملایک نَفَسند پادشاسار و پیمبرسیرند. خاقانی ( دیوان چ عبد الرسولی ص 768 ) .
سیه سار ؛ سیه سر. سر سیاه :
سیه سار ؛ سیه سر. سر سیاه : آن زردتن لاغر گل خوار سیه سار زرد است و ضعیف است و چنین باشد گل خوار همواره سیه سرش ببرند ازیرا هم صورت مار است و ببرّند ...
سیمه سار ؛ سرآسیمه. آسیمه سر. آسیمه سار.
خنکسار ؛ سپیدسر. سر سپید : چند بگشت این زمانه بر سر من گشت جهان کرده خنگسار مرا . ناصرخسرو.
اسپ سار ؛ که سری مثل اسب دارد :
اسپ سار ؛ که سری مثل اسب دارد : نام نوعی حیوان بجزایر چین که تنی مانند تن آدم و سری چون سر اسب دارد .
بادسار ؛ سبکسر. ( برهان ) .
اژدهاسار ؛ که سری مثل اژدها دارد : نگه کرد شاه آن یلی یال و برز بکف کوه کوب اژدهاسار گرز. اسدی ( گرشاسبنامه ) .
شمس در اصل شِمِش بوده و یک کلمه سامی است این واژه عبری است و در عربی به شمس تغییر یافته در بیشتر موارد ش عبری در عربی به س بدل می شود مثل ارشلیم که د ...
آراسته و ساخته ؛ آماده. معد. با اسباب آراسته : هشت هزار مرد بودند از مهاجر و انصار همه آراسته و ساخته و با سلاح تمام. ( تاریخ بلعمی ) . و آنگاه درین ...
حَتَّیٰ إِذَا أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَةٍ تا هنگامی که به آباده اى رسیدند، تا اینکه آمدند و رسیدند به یک آبادی ( شهر یا روستا أَتَیَا : اتی المکان : در ...
مکافات ساختن ؛ کیفر دادن : مکافات سازم بدان را ببد چنان کز ره شهریاران سزد. فردوسی. من این بد مکافات آن ساختم نه زان کارج تو شاه نشناختم. اسدی ( گ ...
مهربانی ساختن ؛ اظهار مهربانی کردن. مهربانی نشان دادن : این سخن گفت و چون ازین پرداخت مشفقی کرد و مهربانی ساخت. نظامی ( هفت پیکر ) .
وضو ساختن ؛ وضو گرفتن : سازد وضو بمسجداقصی به آب چشم شکر وضو کند بدر مسجدالحرام. خاقانی.
وطن ساختن ؛ وطن گزیدن. وطن کردن : من از دل آن زمان خود دست شستم که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت. خاقانی ( دیوان ص 731 ) .
گذار ساختن ؛ گذشتن : بفرمود تا مرد کشتی شمار بسازد بکشتی ز دریا گذار. فردوسی.
گرم ساختن ؛ گرم کردن : نتوانستم که آب گرم سازم و غسل آرم. ( انیس الطالبین بخاری ، نسخه خطی کتابخانه مؤلف ص 127 ) . - لابه ساختن ؛ لابه کردن : بسی ...
مقام ساختن ؛جای گزیدن. مقام کردن : سقلاب سوی روس آمد که آنجا مقام سازد. ( مجمل التواریخ والقصص ص 104 ) .
کمین ساختن ؛ کمین کردن. مترصد نشستن : کمین ساختم در پس پشت اوی نماندم بجز باد در مشت اوی. فردوسی. که در جنگ هرگز نسازد کمین اگر چند باشد دلش پر ز ک ...
کین ساختن ؛ کینه ساختن. کینه جوئی کردن. ستیزه جوئی کردن : نه آرام باشد شما را نه خواب مگر ساختن کین افراسیاب. فردوسی. چنین داد پاسخ فرامرز باز که ب ...
کفن ساختن ؛ کفن کردن. در کفن پیچیدن : چو جفت ترا روز برگشته شد بدست یکی بنده بر کشته شد بر آئین شاهان کفن ساختم ز درد جهاندار پرداختم. فردوسی. بکرم ...
کار کسی راساختن ؛ حاجت او را بر آوردن. علاج درد او را کردن : بزرگی کن و کار ما را بساز که از پاک یزدان نه ای بی نیاز. فردوسی. کار من بیچاره درمانده ...
- || در تداول عامه ، تنبیه کردن. گوشمالی دادن. کفایت کردن. کلک چیزی را کندن. با شراب تازه زاهد ترشروئی میکند کو جوانمردی که سازد کار این بی پیر را. ...
کار زنی یا دختری را ساختن ؛ با او آرمیدن.
کار کسی راساختن ؛ حاجت او را بر آوردن. علاج درد او را کردن : بزرگی کن و کار ما را بساز که از پاک یزدان نه ای بی نیاز. فردوسی. کار من بیچاره درمانده ...
شعر ساختن ؛ در تداول امروز: شعر سرودن. || عشق ساختن ، عشق ورزیدن : بگو با آنکه هستی عشق می باز چو یارت هست با او عشق می ساز. نظامی ( خسرو و شیرین ) ...
فروساختن ؛ آهنگ کردن. آغاز کردن : پس از نیزه زی تیغ کین آختند پس ازتیغ کشتی فروساختند. اسدی ( گرشاسبنامه ) .
ستم ساختن ؛ ستم روا داشتن : به بیچارگان بر، ستم سازد اوی گر از جبر گردن بر افرازد اوی. فردوسی.
سرزنش ساختن ؛ سرزنش کردن. ملامت کردن : چنان دان که اندر فزونی منش نسازند بر پادشا سرزنش. فردوسی.
شبیخون ساختن ؛ شبیخون زدن : بدان تا مگر سازد افراسیاب بما بر شبیخون بهنگام خواب. فردوسی. شبیخون ساختن ؛ ساز شبیخون کردن : صبح است گلگون تاخته شمشیر ...
زخمه ساختن ؛ زخمه زدن. نغمه نواختن : بالای مدیح تو سخن نیست کس زخمه نساخت برتر از بم. خاقانی.
زیان ساختن ؛ زیان رسانیدن : بهر مرز بنشاند یک مرزبان بدان تا نسازند کس را زیان. دقیقی.
- سپه ساختن ؛ تعبیه لشکر. تجهیز سپاه : سپه ساختن دانی و کیمیا سپهبد بدستت پدر با نیا. فردوسی. سپه ساز و برکش بفرمان من برآور یکی گرد از آن انجمن. ...
رزمگاه ساختن ؛ جنگ براه انداختن : که گویند کز بهر تخت و کلاه چرا ساخت طلحند گو رزمگاه. فردوسی.
روان ساختن ؛ جاری کردن : بدو گفت کای پیر برگشته بخت چرا سیر گشتی تو از تاج و تخت که رزم مرا کرده ای آرزوی روان سازم از خونت ایدر بجوی. فردوسی.
دست برساختن ؛ دست یازیدن. دست انداختن : چو از گرز و نیزه بپرداختند به بند کمر دست برساختند. فردوسی.
رخنه ساختن ؛ رخنه کردن : رخنه سازی تو دست مستان را بشکنی پای زیر دستان را. نظامی ( هفت پیکر ) .
رزم ساختن ؛ آماده رزم شدن. آهنگ رزم کردن : چو او رزم سازد چو پاید گروه کند کوه دریا و، دریا چو کوه. فردوسی. بخوانش بفرمانبری پیش باز بگو باژ بپذیر ...
در ساختن ؛ سازگاری کردن : تا سرینت با میان در ساخته ست کوهی از موئی روان آویخته. خاقانی. بر در هر کس چوصبا درمتاز با دم هرخس چو هوا درمساز. نظامی ...
درمان ساختن ؛ علاج کردن : نباشد پزشکش کسی جز که شاه که درمانش سازد بگنج و سپاه. اسدی ( گرشاسبنامه ) . گفت ازین نوع شکایت که تو داری سعدی درد عشق اس ...
دستارچه ساختن ؛ تهیه دستارچه ، ایجاد آن : آن زمان کز آتشین کوثر شدیم آلوده لب عنبرین دستارچه از زلف دلبر ساختیم. خاقانی ( دیوان ص 814 ) . - || کنا ...
حرب ساختن ؛ جنگ کردن : بزخمی کزوغ ورا خرد کرد چنین حرب سازند مردان مرد. عسجدی ( از جهانگیری ) .
حیلت ساختن ؛ حیله کردن. چاره کردن : چون وی در آخر کار دید که آن دولت به آخر آمده است حیلت آن ساخت که چون گریزد. ( تاریخ بیهقی ) . با دهر که با تو حی ...
جای ساختن ؛ جای گزیدن : کیومرث شد بر جهان کدخدای نخستین به کوه اندرون ساخت جای. فردوسی. - || جای ساختن ؛ جای دادن : ز شادی ساختش بر فرق خود جای که ...
جنگ ساختن ؛ جنگ راه انداختن. جنگ ساز کردن : بیکی زخم طپانچه که بدان روی کریه بزدم ، جنگ چه سازی چه کنی بانگ و ژغاز؟ بوالمثل. دگر گفت از آن رفت بر آس ...
چاره ساختن ؛ تدبیر کردن. تدبیری اندیشیدن : ازآن پس یکی چاره ای ساختن ز هر گونه اندیشه انداختن. فردوسی. بدو گفت من چاره سازم ترا بخورشید سر برفرازم ...