پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٧٢)
( قصوی ) که گاهی آن را ( قصیا ) هم می گویند مونث ( اقصی ) است .
کلمه ( یتیم ) به معنای انسانی است که پدرش در حال خردسالی اش مرده باشد، و می گویند که در همه انواع حیوانات یتیم آن حیوانی است که مادر خود را از دست دا ...
کلمه سلوف به معنای تقدم است ، و سنت طریقه و روش را گویند. , و به معنی جلودار هم آمده و عرب به شتری که شتر های دیگر را به پشت سر او می بندند تا بقیه ی ...
حیوانکی : [عامیانه، اصطلاح] کلمه ای در مقام تاسف خوردن به حال کسی.
حیدری و نعمتی : [عامیانه، کنایه ] گروه های دشمن هم.
حول و ولا : [عامیانه، کنایه ] تقلا، دست و پا زنی.
حیا را خوردن و آبرو را قی کردن: [عامیانه، کنایه ] بسیار بی حیا و گستاخ بودن.
حوصله ی سر خاراندن نداشتن: [عامیانه، کنایه ] گرفتاری و کار زیاد داشتن.
حوصله ی کسی سر رفتن : [عامیانه، کنایه ] خسته و کسل شدن، بی تاب شدن.
حواله ی سر خرمن: [عامیانه، کنایه ] وعده به آینده ی نامعلوم.
حوصله داشتن: [عامیانه، کنایه ] حال مساعد داشتن، تحمل داشتن.
حواله ی روی یخ: [عامیانه، کنایه ] نگا. حواله ی سر خرمن.
حنای کسی رنگ نداشتن اعتبار نداشتن، دارای نفوذ نبودن.
حمله ور شدن: [عامیانه، اصطلاح] یورش بردن.
حمله ای : [عامیانه، اصطلاح] مبتلا به بیماری غش.
حمامک مورچه داره : [عامیانه، کنایه ] کنایه از تردید و دو دلی.
حلیم روغن: [عامیانه، اصطلاح] هریسه، غذایی از گوشت و گندم و روغن داغ کرده و شکر.
حلیله و ملیله : [عامیانه، اصطلاح] چیز موهوم، داروی بی خاصیت، روغن میخ طویله.
حلوا حلوا کردن نهایت احترام و حق شناسی را کردن.
حلوا جوزی : [عامیانه، اصطلاح] آدم ساده دل و سر به راه، پر حوصله و مطیع.
حلال و حرام کردن : [عامیانه، اصطلاح] پای بند نبودن به دستورات شرعی.
حلال وار : [عامیانه، اصطلاح] به صورت حلال.
حلال واری: [عامیانه، اصطلاح] نگا. خلال وار.
حلال طلبی: [عامیانه، اصطلاح] نگا. حلال یابی طلبیدن.
حلال بودی: [عامیانه، اصطلاح] نگا. حلال به زنده ای.
حلال به زنده ای: [عامیانه، اصطلاح] در پاسخ به حلالم کن می گویند، یعنی حلال می کنم و امیدوارم زنده باشی.
حلاجی کردن: [عامیانه، کنایه ] بررسی کردن، به تفصیل توضبح دادن.
حلال یابی: [عامیانه، اصطلاح] طلبیدن نزد دیگران تقاضای گذشتن از تقصیر خود را کردن.
حکیم جواب کرده : [عامیانه، اصطلاح] یتیم.
حکیم فرموده: [عامیانه، اصطلاح] فرمان قاطع و لازم الاجرا.
حِکِه ای : [عامیانه، اصطلاح] مردم آزار، کرمکی، ناراحت.
حکیم باشی را دراز کردن: [عامیانه، کنایه ] مجازات کردن بی گناه.
حکم حکم نادر و مرگ مفاجا : [عامیانه، ضرب المثل ] حکم صد در صد لازم الاجرا.
حقه به کار زدن: [عامیانه، کنایه ] نگا. حقه به کار بردن.
حقه زدن : [عامیانه، کنایه ] فریب دادن.
حقه به کار بردن : [عامیانه، کنایه ] کسی را فریب دادن.
حق کسی را کف دست کسی گذاشتن : [عامیانه، کنایه ] کسی را به سزای کار خود رساندن.
حق گرفتن: [عامیانه، کنایه ] نگا. حق بردن.
حق بردن: [عامیانه، کنایه ] رشوه بردن، از راه حق و حساب گرفتن، درآمدی منظم داشتن.
حق کسی بودن : [عامیانه، کنایه ] سزاوار و مستحق چیزی بودن.
حق کسی را دادن: [عامیانه، کنایه ] آن چه سزای کسی است به او دادن.
حق التدریس: [عامیانه، اصطلاح] مزد آموزگار. حق آموزگار به شکل ساعتی ، حقوق در مقابل میزان ساعات تدریس. نوعی استخدام که در قبال هر ساعت تدریس حقوق دریا ...
حق آب و گل : [عامیانه، اصطلاح] امتیاز، اعتبار.
حق آب و گل داشتن: [عامیانه، کنایه ] دارای امتیاز و اعتبار بودن.
حضرت عباسی: [عامیانه، اصطلاح] راست و درست.
حضرت فیل : [عامیانه، اصطلاح] شخصی موهوم با تیروی بسیار زیاد.
حسینقلی خانی : [عامیانه، اصطلاح] با هرج و مرج، بی قانون.
حشر و نشر داشتن: [عامیانه، کنایه ] نشست و برخاست داشتن دوستی و رفت و آمد داشتن.
حسن سینه: [عامیانه، اصطلاح] چاک کسی که به سر و وضع خود توجه نمی کند.
حسن دله: [عامیانه، اصطلاح] آدم ولگرد و بیکاره.