پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
پل بر سر کسی ( بر کسی ) شکستن ؛ او را نومید و آزرده و مغلوب کردن. ( از یادداشت مؤلف ) : آسمان پل بر سر آن خاکیان خواهد شکست کآبروی اندر ره آن دلستان ...
بر هم شکستن ؛درهم شکستن. بردریدن. خرد کردن. شکستن. گسستن. ( یادداشت مؤلف ) : غل و بند بر هم شکستم همه دوان آمدم پیش شاه رمه. فردوسی.
برشکستن ؛ خرد کردن. شکستن. ( یادداشت مؤلف ) : کنون پیریم کرد کوتاه دست همه مهره نیرویم برشکست. فردوسی. - || شکست دادن. منهزم ساختن. ( یادداشت مؤ ...
اندرشکستن ؛ در بیت زیر از فردوسی ظاهراً به معنی ترتیب دادن ، اختصاص دادن ، منحصر و محدود کردن است : ز پهلو همه موبدان را بخواند سخنهای بایسته چندی بر ...
دل شکست ؛ دل شکسته. ( ناظم الاطباء ) .
شکست قیمت ؛ کنایه از کم شدن بها از نرخ اول. ( آنندراج ) : ز ناپسندی مردم عزیز خویشتنم بود گرانی ما از شکست قیمت ما. ملاقاسم ( از آنندراج ) .
شکست کار ؛ کنایه از بی رونقی. ( آنندراج ) : زهی طغیان حسنت بر شکست کار من باعث ظهورت بر زوال عقل دعوی دار من باید. محتشم کاشی ( از آنندراج ) . شکست ...
شکست کار و بار ؛ بیرونقی و کسادی کار. ( از آنندراج ) .
- به دین شکست آوردن ؛ از رونق انداختن آن. از اعتبار و اهمیت آن کاستن : که هر کس که آرد بدین دین شکست دلش تاب گیرد شود بت پرست. فردوسی.
- شکست در دل و در پشت بودن ؛ رنجیده و آزرده دل بودن. مغلوب و ناتوان شدن : حساد ترا در دل و در پشت شکست است. سوزنی.
شکست آوردن ( اندرآوردن ) به کار کسی ؛ کار او را از رونق انداختن. وی را زبون وناتوان کردن : بدو گشته بدخواه او چیره دست به کارش درآورده گیتی شکست. فر ...
شکست آوردن ( اندرآوردن ) به کار کسی ؛ کار او را از رونق انداختن. وی را زبون وناتوان کردن : بدو گشته بدخواه او چیره دست به کارش درآورده گیتی شکست. فر ...
شکست آوردن در عهد ؛ شکستن پیمان. نقض عهد و پیمان. ( از یادداشت مؤلف ) : چو من دست بهرام گیرم بدست وزآن پس به عهد اندر آرم شکست. فردوسی. نیارد شکست ...
شکست آوردن ؛ خلل رساندن. مقابل بستن : به جبر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد بسا شکست که با افسر شهی آورد. حافظ.
شکست کشیدن ؛ شکست دیدن. شکست خوردن. شکسته شدن : بی مغز جز شکست ز دولت نمی کشد از سایه هما چه برد بهره استخوان. بیدل ( از آنندراج ) .
شکست ناپذیر ؛ غیرقابل شکست. که شکست نخورد. پیروز و غالب. ( یادداشت مؤلف ) .
شکست فاحش ؛ پراکندن و سخت مغلوب ساختن. ( ناظم الاطباء ) . هزیمت با افتضاخ و رسوایی.
شکست یافتن ؛ شکست خوردن. مغلوب شدن. منهزم شدن. ( از یادداشت مؤلف ) .
شکست پذیر ؛ قابل شکست. که شکست و آسیب پذیرد. شکستنی. مغلوب شدنی. ( یادداشت مؤلف ) .
شکست جستن ؛ مغلوبیت خواستن : ششم گفت بر مردم زیردست مبادا که جوییم هرگز شکست. فردوسی.
شکست و بست ؛ رتق و فتق. حل و عقد. بحث و جدل و مناظره : او کسی است که در حکم بر او غلبه نمیتوان کرد و در شکست و بست با او گفتگو و برابری نمی توان نمود ...
شکست پیدا کردن ؛ترکیدن. ترک و شکاف برداشتن دیوار و بنا. ( یادداشت مؤلف ) .
شکست نامه ؛ چین و شکنج آن. ( آنندراج ) .
شکست دامن ؛ چین و شکنج آن. ( از آنندراج ) .
شکست زلف ؛ چین و شکنج آن. ( آنندراج ) .
شکست شیشه ؛ شکستن آن. خرد شدن آن. - || کنایه از آوازی که از شکسته شدن شیشه بهم رسد و آنرا درنگ خوانند. ( آنندراج ) : به دست دل شکنی عاجزم که هر نفس ...
غم کسی شکردن ؛ تیمار داشتن وی : ما غم کس نخورده ایم مگر که دگر کس نمی خورد غم ما ما غم دیگران بسی خوردیم دیگری نیز بشکرد غم ما. خاقانی.
شکست آستین ؛ چین و شکنج آن. ( از آنندراج ) .
باز شکردن ؛ صید کردن. شکریدن : من بدیشان شکرم جاهل بی حرمت را که خران را حکما باز به شیران شکرند. ناصرخسرو.
دل کسی را شکردن ؛ دل او را شکار کردن. دل او را بشکستن. کنایه از کشتن وی : همان کن کجا از خرد درخورد دل اژدها را خرد بشکرد. فردوسی.
ملالت یافتن ؛به ستوه آمدن. دلتنگ و آزرده خاطر شدن. سیرآمدن : ازآن عشرت ملالت یافت آن ماه چو گل در خواب رفت آن سرو ناگاه. نظامی.
ملالت بار آوردن ؛ موجب دلتنگی و آزردگی خاطر شدن : یقین شناس که گر شرح اشتیاق دهم دراز گرددوآنگه ملالت آرد بار. جمال الدین اصفهانی ( دیوان چ وحید دست ...
ملال یافتن ؛ به ستوه آمدن. بیزار شدن. دلتنگ شدن. آزردگی خاطر یافتن. || رنج و اندوه و با لفظ چیدن و کشیدن وگرفتن مستعمل. ( آنندراج ) . غم و حزن و پژم ...
ملال گرفتن کسی را ؛ به ستوه آمدن وی. آزردگی یافتن او. مکدر شدن او : روا بود که زبس بار شکر نعمت شاه فغان کنم که ملالم گرفت زین اموال. غضایری. وآن چ ...
ملال دادن ؛ به ستوه آوردن. دلتنگ ساختن : من آن کسم که فغانم به چرخ زهره رسید ز جود آن ملکی کم ز مال داد ملال. غضایری.
ملال داشتن ؛ به ستوه بودن. آزرده بودن. ضجرت داشتن. بیزار بودن. مکدر بودن : من به دیدار تو مشتاقم و از غیر ملول گر ترا از من و از غیر ملالی دارد. سعد ...
ملال کشیدن ؛ به ستوه آمدن. آزرده شدن. مکدر شدن : می کشد مجنون من ز آمدشد مردم ملال پاسبانها از پلنگ و شیر می باید مرا. صائب ( از آنندراج ) .
ملال پیدا کردن ؛ ملال یافتن. رجوع به ترکیب ملال یافتن شود.
- ملال خاستن ؛ آزردگی پیدا شدن : ملک از بخشش بسیار اگر نیست ملول بنده را باری از این بیش شدن خاست ملال. جمال الدین عبدالرزاق ( دیوان چ وحید دستگردی ...
ملال آوردن ؛ موجب بیزاری شدن. آزردگی خاطر فراهم کردن. دلتنگ ساختن : سخن دراز کشیدیم و همچنان باقی است که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال. سعدی.
ملاقی شدن ؛ روبارو شدن و دوچار گشتن و پیوسته و متصل شدن. ( ناظم الاطباء ) .
اتفاق ملاقات افتادن ؛ یکدیگر را دیدن. دیدار کردن. برخوردکردن به یکدیگر : نظام الملک بر عقب او بیامد، فریقین را به ملاذگرد میان اخلاط و ارزروم اتفاق م ...
ترکته فی ملاعب الجن ؛ او را ترک کردم در جایی که دانسته نشود که کجاست. ( از اقرب الموارد ) .
ملاعب الریح ؛ نوردهای باد. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . مدارج باد یعنی مدخلها و مخرجهای آن. ( از اقرب الموارد ) .
ملاطفت کردن ؛ نوازش کردن و مهربانی نمودن. ( ناظم الاطباء ) : لرزه بر اندامش اوفتاد وچندانکه ملاطفت کردند آرام نمی گرفت. ( گلستان ) . سرهنگان پادشاه ب ...
- ملازه افتاده ؛ کام فرودآمده. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
ملازه برداشتن ؛ الدغر. ( تاج المصادربیهقی ) . آن باشد که ماما، یا کس دیگر انگشت در کام کودک فروبرد و ملازه را فشار دهد تا بدرون رود. این کار را سابقا ...
قاعده ملازمه ؛ ( اصطلاح فقهی ) قاعده ای است مبتنی بر اینکه اگر عقل بدیهی حکم به حسن عملی کند آن عمل تکلیف قانونی افراد خواهد بود با این که نص قانون ن ...
ملازمه مطلقه ؛ اقتضای چیزی است چیز دیگر را، چیز اول را ملزوم و دوم را لازم خوانند مانند بودن روز برای طلوع خورشید؛ زیرا که طلوع خورشید مقتضی وجود روز ...
ملازمه عادیه ؛ عبارت از آنکه تصور خلاف لازم برای عقل ممکن باشد مانند فساد عالم با تقدیر تعدد خدایان به امکان اتفاق. ( از تعریفات جرجانی ) . عبارت از ...