پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٦٤٢)
صاحب عقل ؛ دانا. عاقل. خردمند.
صاحب علقه ؛ علاقه مند.
صاحب عزم ؛ بااراده. باعزم. پابرجا.
صاحب عصر ؛ صاحب الزمان. رجوع به صاحب العصر شود.
صاحب عُجب ؛ خودپسند. متکبر.
صاحب ِ عزّ ؛ خداوند عزت و جلال.
صاحب عزت نفس
صاحب طنطنه ؛ مطنطن. شکوه مند.
صاحب عائله ؛ معیل. عیال وار. عیالبار.
صاحب سواد ؛ باسواد. آنکه خواندن و نوشتن داند. آنکه سواد خواندن و نوشتن دارد.
صاحب صفین ؛ علی علیه السلام.
صاحب صیت ؛ نامی. شهیر.
صاحب راز ؛ صاحب السر. رازدار. رازنگاهدار. امین. معتمد.
صاحب سررشته بودن ؛ تخصص داشتن. کارآزموده بودن. و رجوع به سررشته دار شود.
صاحب جاه ؛ خداوند مقام و رتبه. و رجوع به صاحب جاه شود.
صاحب دوات ؛ دواتی. دوات دار. دویت دار.
صاحب دیده ؛ بصیر.
صاحب ثروت ؛ دولتمند. مالدار. دارا.
صاحب پیشانی ؛ خوش اقبال.
صاحب ثبات ؛ پابرجا.
صاحب ُالسِرّ ؛ رازدار.
صاحب ُالسرداب ؛ امام دوازدهم. رجوع به مهدی. . . شود.
صاحب بأس ؛ صاحب قوت و دلیری در حرب.
صاحب البیت ؛ خداوند خانه. خانه خدا. ابوالاضیاف. ابوالبیت. ابوالمثوی. ابوالمنزل.
صاحب ُالرمح ؛ نیزه دار. خداوند نیزه. نیزه ور.
صاحب اقتدار ؛ توانا. قادر. زورمند.
صاحب اشتهار ؛ نامی.
صاحب اغراض ؛ مغرض.
صاحب اعتبار ؛ آبرومند. دارای عزّت.
صاحب اختیار؛ آنکه حل و عقد به دست اوست.
داستان را ؛ مثلاً، فی المثل : وگرنه میانش ببرم بتیغ وگر داستان را برآید بمیغ. فردوسی. بفرمانش آریم اگرچه گوست وگر داستان را همه خسروست. فردوسی.
سالهای سال ؛ سالهای دراز.
سالگانی ؛ سالیانه.
سال به دوازده ماه ؛ همیشه.
سال بابا آدم و ننه حوا را داشتن ؛ بسیار سالخورده بودن.
سال برآمدن ؛ پیر شدن.
سال آینده ؛ یک سال بعد از سال حاضر.
سال آور ؛ سالدار.
سال آورد ؛ که آن را سال آورده است.
دیرینه سال ؛ کهل. سالخورده : دگر باره کردش سکندر سؤال که ای مهربان پیر دیرینه سال. نظامی.
سال آفتاب ؛ سال شمسی. ( التفهیم ص 221 ) .
تازه سال ؛ جوان.
ریشه شیرین ؛ قسمی شیرین بیان در کرج. ( یادداشت مؤلف ) . رجوع به شیرین بیان شود.
ریشه راندن ؛ ریشه دواندن. ( آنندراج ) . ریشه کردن. ریشه دواندن. ( مجموعه مترادفات ص 589 ) . بیخ زدن. بیخ گرفتن : به احباب از شهره شهدی چشاند که در کا ...
ریشه دواندن یا دوانیدن ؛ بیخ گرفتن. ریشه راندن. ریشه کردن. ( مجموعه مترادفات ص 179 ) : نهال همت طالب به عرش ریشه دواند ولی چه سود که نخل سعادتش پست ا ...
ریشه خردل ؛ رفور . از تیره کروسیفر است و قسمت قابل مصرف آن سوش تازه ، و ماده مؤثر آن کلوکز ید سولفوره است. ( از کارآموزی داروسازی ص 181 ) .
ریشه داشتن در چیزی ؛ ریشه بردن بر چیزی. ( آنندراج ) . ریشه دار شدن. ریشه دوانیده شدن : کی رود از خاطر آشفته ام سودای ناز کز خط او ریشه دارد در دلم غو ...
ریشه پیچیدن بر چیزی ؛ ریشه داشتن در چیزی. ( آنندراج ) . بدو پیچیدن. جزٔبجزء بدو متصل شدن : نپیچد بر دل کس ریشه شوق گرفتاری چو نخلم تا گره وا می کنی س ...
- ریشه جوز ؛ خولنجان. ( ناظم الاطباء ) . از ادویه است. ( یادداشت مؤلف )
ریشه بستن ؛ ریشه دوانیدن. استوار ساختن بیخ و ریشه. پابرجا گشتن : نبندد ریشه نخل آرزو در خاک آزادی به تاراج دمیدن داد همت حاصل ما را. ناصرعلی ( از آن ...