پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
دایره دوران ؛ کنایه است از فلک. دایرة دور. چرخ. سپهر.
دایره اول السموات ؛ دایره ای است که مرور میکند به سمتین الرأس و القدم و بدو نقطه مشرق و مغرب و قطبین.
دایره بروج ( منطقةالبروج ) ؛ دایره ای است از مشرق بمغرب که در میان دوازده برج واقعست و ضبط حرکات کواکب باین دایره است.
دایره جداریه ؛ آلتی است نجومی برای اندازه گرفتن فاصله سمت الرأس. معدل النهار. رجوع به دائرة جداریه شود.
دایره افق ؛ دایره ای است که فلک را نصف کند در میان مرئی و غیرمرئی. دایره موهومی است که آسمان را به دو حصه مرئی و غیرمرئی تقسیم میکند و طلوع و غروب کو ...
دائرةالارتفاع ؛ چون قوس ارتفاع کواکب ازین دایره مأخوذ است بدین نام نامیده شده است و این دایره ازسمت الرأس و القدم میگذرد و در روز و شب دو بار بر دا ...
دین داور ؛ داور دین. حاکم و فاصل دین : دادخواهان که ز بیداد فلک ترسانند داداز آن حضرت دین داور دانا بینند. خاقانی.
یزدان داور ؛ ایزد داور. خدای حاکم بعدل : ولیکن کم وبیش و خوبی و زشتی بفرزندشان داد یزدان داور. ناصرخسرو.
داور ده ؛ حاکم و قاضی ده : گر تو آیی بشهر به باشد داور ده صلاح ده باشد. نظامی.
داور دنیا ؛ خدای جهان : عقل میگوید ترا بی بانگ و بی کام و زبان کآنچه دنیا میکند می داور دنیا کند. ناصرخسرو.
داور زمین ؛ حاکم زمین : پیری از بخردان گزین کردند نام او داور زمین کردند. نظامی.
جهان داور ؛ خدای تعالی. حاکم جهان. خدای عالمیان : همه دشت خونست و بی تن سرست روان را گذر بر جهان داور است. فردوسی. گر این نامداران ترا کهترند چو تو ...
- || پادشاه و حاکم جهان. رجوع به جهان داور شود.
خدای داور ؛ ایزد داور. یزدان داور. خدای حاکم بعدل : دنیا خطر ندارد یک ذره سوی خدای داور بی یاور. ناصرخسرو.
داور آسمان ؛ اشاره به باری تعالی است.
پیش داور شدن ؛ نزد حاکم و قاضی و پادشاه رفتن : به بیچارگی پیش داور شدند. فردوسی.
تنها به داور شدن یا رفتن ؛ تنها بقاضی رفتن : بفیروزی خود دلاور شده همانا که تنها به داور شده. نظامی.
به داور انداختن ؛ بداور واگذاردن : کیست کز سرنوشت طالع من سرگذشتی به داور اندازد. خاقانی.
به داور بردن ؛ نزد قاضی و حاکم بردن : خویشتن را به داور بردن ؛ داد از تن خود دادن. کلاه خود را قاضی کردن : چو بد خود کنیم از که خواهیم داد مگر خویشتن ...
به داور شدن ؛ به داور مراجعه کردن. به داوری رفتن : انصاف من ز تو که ستاند که در جهان داور نماند کز تو به داور نمیشود. خاقانی.
به داور ؛ نزد قاضی. نزد حاکم. در محضر قاضی : من با پسرش رنگ رزانیم هر دو تن این قول را درست به داور همی کنم. سوزنی.
ایزد داور ؛ یزدان داور. خداوند دادرس. خدای حاکم بعدل : پدر یاد دارد که چون مر مرا بدو باز داد ایزد داورا. فردوسی.
دانه ٔسفید ؛ که سیاه نیست. - || ( با فک اضافه ) ؛ دانه سپید. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
دانه سمور ؛ کنایه از پوست سمورست. ( آنندراج ) . دانه کیش : بجامه تن ندهد حسن پرغرور او را که دام زلف بود دانه سمور او را. اشرف.
دانه زنجیر ؛ حلقه زنجیر. ( آنندراج ) . هر یک از حلقه های زنجیر که از اتصال آنان سلسله پیدا آید. هر حلقه از حلقه های زنجیر : بسکه بگداخته غم جسم زمین ...
دانه سبز ؛ حبةالخضراء. ( شعوری ج 1 ص 314 ) .
دانه دل ؛ میان دل. سیاهی دل. اسودالقلب. سویداءالقلب. سوداءالقلب. شَغْف. شَغَف. سواد. سویداء. شغاف. ( منتهی الارب ) . حبةالقلب. ( دهار ) : تخم وفاست د ...
دانه در خاک نشستن ؛ مقیم خاک شدن دانه. در دل خاک قرار گرفتن دانه. در درون خاک جای گرفتن دانه : برومندی نصیب خاکبازان میشود صائب نگردد سبز تا در خاک چ ...
دانه در خاک کردن ؛ در درون خاک قرار دادن دانه. درون زمین جای دادن دانه : تخم چون سوخت برومندنگردد صائب دانه اشک بامید چه در خاک کنی. صائب ( از آنندر ...
دانه درشت ؛ درشت دانه. مقابل خرددانه. که حبه ها ریزه نیست. که حبه ها در حجم از مشابه خود بزرگتر است. - دانه درشت ؛ دانه و حبه برتر و بزرگتر از انوا ...
دانه پارسی ؛ ماده رنگی طبیعی بوده است از نوعی درخت در ایران که به اروپا صادر میشده است ، و گااوبا میگوید آن دانه از رامنوس پتلاریس بعمل می آمده است ل ...
دانه بر آتش ریختن ؛ مرادف فلفل بر آتش ریختن و آن مشهورست. ( آنندراج ) : بروی لاله رنگ او عرق مشمر که آن جادو مرا تا صید خود سازد بر آتش دانه می ریزد. ...
دانه برخوردن ؛ خوردن دانه. برگرفتن دانه بقصد خوردن : ندانست از آن دانه برخوردنش که دهر افکند دام در گردنش. سعدی.
دانه بر آتش ریختن ؛ مرادف فلفل بر آتش ریختن و آن مشهورست. ( آنندراج ) : بروی لاله رنگ او عرق مشمر که آن جادو مرا تا صید خود سازد بر آتش دانه می ریزد. ...
یکی دانه ؛یکتا. - || نوعی میوه.
دانه آبی ؛ دانه به. بهدانه. تخمهای ریزه درون میوه به : و اگر اندر سینه درشتی باشد عناب و سپستان و بنفشه و بیخ سوسن و بیخ خطمی و مغز خیار و صمغ کتیرا ...
دانه آتش ؛ کنایه از شررست. ( از آنندراج ) : خوشه ما بدهن دانه آتش دارد برق با خرمن ما مرد هم آغوشی نیست. صائب.
گوهر یکدانه ؛ منحصر به فرد : عیب تست ار چشم گوهر بین نداری ورنه ما هر یک اندر بحر معنی گوهر یکدانه ایم. سعدی. گر تو بحق افسانه ای یا گوهر یکدانه ای ...
کنف دانه ؛ کنب دانه. تخم کنف.
ماهوردانه ؛ حب الملوک.
صددانه ( سبحه ) ؛ دارای صد گلوله سفالین یا گلین و سنگین و یا بلورین.
|| بسیار عزیز. عزیز دُردانه ؛ سخت گرامی : مطلع برج سعادت فلک اختر سعد بحر دردانه شاهی صدف گوهرزای.
بیدانه ؛ مقابل دانه دار. - || نوعی انگور. - || نوعی کشمش حاصل از این انگور.
جان دانه ؛ جایی از پیش سر کودک که نرم وجهنده است. یافوخ. رجوع به جان دانه در همین لغت نامه شود.
بادانه ؛ دانه دار.
بسیاردانه ؛ دارای دانه های بسیار. پردانه.
الف دانه ؛ نوعی گره.
انار دانه ؛ دانه انار.
دانه یاقوت ؛ قطعه تراش خورده یاقوت.
انجیر بادانه ؛ که در درون تخمهای ریزه دارد.