پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,٥٥٧)

بازدید
٣٩,٦٩٥
تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

دربند عدم ؛ دژ بی نشانی. قلعه عالم بی نشانی. دنیای حقیقی که در دسترس اندیشه بشری نیست. ( فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ) : کی رسد جاسوس را آنجا قدم کی ب ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

دربدرشده ؛ بی خانمان. آواره.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

دربدر کردن ؛ آواره کردن. بی خانمان کردن. پریشان ساختن : مرا سیلاب محنت دربدر کرد تو رخت خویشتن برگیر و برگرد. نظامی.

پیشنهاد
٠

دربدر دنبال کسی گشتن یا گردیدن ؛ تفحص تمام و جستجویی تام کردن. پژوهشی بی رد انجام دادن. از این سوی و آن سوی در جستجوی کسی رفتن : دربدر هر ماه چون گرد ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

دربدر شدن ؛بی خانمان گشتن. آواره شدن. پریشان شدن. بی منزل و مأوی شدن. خانه بدوش گردیدن. سرگردان شدن : دربدر شدی زینب ، بی پسرشدی زینب ، خونجگر شدی ز ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بازی درآوردن ، بقال بازی درآوردن ؛ چون بقالان دبه و چانه زدن آغاز کردن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

تآتر درآوردن ؛ نمایش دادن.

پیشنهاد
٠

تعزیه درآوردن ؛ نمایش دادن.

پیشنهاد
٠

از پی درآوردن ؛ اعقاب. تردیف. ( دهار ) . || معمول داشتن. اعمال. نمایش دادن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

ادای کسی را درآوردن ؛ برای تفریح و تمسخر و مجلس آرایی ، مانند کسی راه رفتن یا سخن گفتن و حرکات او را تقلید کردن. ( فرهنگ لغات عامیانه ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ادا درآوردن ؛ شکلک ساختن. والوچاندن. خمانیدن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بهم درآوردن ؛ نزدیک کردن. جمع کردن : شرج ؛ بهم درآوردن گوشه جوال. ( دهار ) .

پیشنهاد
٠

سر درآوردن با کسی ؛ نزدیک وی رفتن. با او همداستانی وموافقت کردن : اگر با تو به یاری سر درآرم من آن یارم که از کارت برآرم. نظامی.

پیشنهاد
٠

بانگ درآوردن ؛ایجاد و تولید بانگ کردن. خارج ساختن صدا : به بربط چون سر زخمه درآورد ز رود خشک بانگ تر درآورد. نظامی.

پیشنهاد
٠

به آواز درآوردن ؛ ایجاد آواز کردن. به آواز کردن واداشتن : چو بر زخمه فکند ابریشم ساز درآورد آفرینش را به آواز. نظامی. درآوردند مرغان دهل ساز سحرگه ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

برگ درآوردن ؛ شکفتن برگ و سبز شدن درخت. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بزیر درآوردن ؛ بزیر کشیدن : گمانم که روز نبرد این دلیر تن و بال رستم درآرد بزیر. فردوسی.

پیشنهاد
٠

سر بفرمان درآوردن ؛ اطاعت کردن : سر به فرمان او درآوردند همه با هم موافقت کردند. سعدی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

بدرآوردن ؛ خارج کردن : گاه بدین حقه پیروزه رنگ مهره یکی ده بدرآرد ز چنگ. نظامی. عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست عجب از زنده که چون جان بدرآورد سل ...

پیشنهاد
٠

از پای درآوردن ؛ هلاک کردن : تا پدر را به تیغ از پای درآرمی. ( سندبادنامه ص 75 ) . از پای درآورد و بر زمین برآورد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 449 ) . رجوع ...

پیشنهاد
٠

پای در بالا ( =اسب ) درآوردن ؛ سوار شدن : ز کین تند گشت و برآمد ز جای به بالای جنگی درآورد پای. فردوسی.

پیشنهاد
٠

در نسخت درآوردن ؛ جای دادن. ثبت کردن در نسخه : نسختی نبشت ، همه اعیان تازیک را در آن درآورد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 608 ) .

پیشنهاد
٠

به دیده درآوردن ؛ در چشم آوردن. در دیده ظاهر کردن : گر از شاه توران شدستی دژم به دیده درآوردی از درد غم. فردوسی.

پیشنهاد
٠

پای به پشت بارگی درآوردن ؛ سوار شدن : به عزم خدمت شه جستم از جای درآوردم به پشت بارگی پای. نظامی.

پیشنهاد
٠

درآوردن سر به چیزی ؛ توجه کردن بدان : که با من سر بدین حاجت درآری چو حاجتمندم این حاجت برآری. نظامی.

پیشنهاد
٠

درآوردن سر کسی به مهر ؛ رام و مطیع کردن وی. با محبت بسته کردن : برآیی به گرد جهان چون سپهر درآری سر وحشیان را به مهر. نظامی.

پیشنهاد
٠

شکست درآوردن به کار کسی ؛ او را شکستن. در او ایجادشکست کردن : بدو گشته بدخواه او چیره دست به کارش درآورده گیتی شکست. نظامی.

پیشنهاد
٠

به بند درآوردن ؛ بسته کردن. گرفتار کردن : تو دانی که این تاب داده کمند سر ژنده پیلان درآرد به بند. فردوسی.

پیشنهاد
٠

به سیم درآوردن در و دیوار ؛ سیم اندود کردن آن : از آن عطاکه به من داد اگر بمانده بدی به سیم ساده درآوردمی در و دیوار. فرخی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

درایت حدیث ؛ رجوع به درایةالحدیث ذیل درایة شود. || خاصیت. مزاج. خوی. عادت. طبیعت. سرشت. نهاد. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

کتب درایه ؛ کتابهایی که درآن اقسام احادیث و اخبار و اصطلاحات محدثین را گرد کنند. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

درآمد داخلی ؛ مجموع مالیات هائی که از کالاهائی که در داخل یک کشور تولید و مصرف میشود، اخذ میگردد. این نوع مالیات اول بار در قرن هفدهم میلادی در هلند ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

درآمد کردن ؛ ابتدا کردن. افتتاح کردن. شروع کردن ( در سخن ) . ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . || ( اصطلاح موسیقی ) مدخل آواز. مقدمه در سازها و آوازها. ابتدا ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

درآمدبرآمد ؛ دخول و خروج و آمد و شد. ( آنندراج ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

درآمد کار ؛ آمد کار، یعنی اقبال و مساعدت ایام ، و بعضی گویند آغاز کار. ( آنندراج ) :

پیشنهاد
٠

درازتر از شعر قفا نبک ، سخت با طول و تفصیل. با اطناب ممل. و آن اشاره به شعر امری ءالقیس است که بدین مصراع شروع می شود قفا نبک من ذکری حبیب و منزل . ( ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

دور و دراز؛ مفصل. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به دور و دراز شود. || مجازاً، مشکل. دشوار. سخت. صعب. مقابل آسان : چنین گفت خسرو به دستور خویش که کاری دراز ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

عمری دراز ؛ عمری طولانی : آن بود مال کت نگهدارد از همه رنجها به عمر دراز. ناصرخسرو. هرکه به محل رفیع رسید، اگرچه چون گل کوته زندگانی بود، عقلا آن ر ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مدتی دراز ؛ مدتی مدید: مدتی دراز در این شغل بماند. ( تاریخ بیهقی ) . آن معتمد بشتاب برفت و پس به مدتی دراز بجستند آخر برزویه نام جوانی یافتند. ( کلیل ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شبی دراز ؛ شبی طولانی : شبی دراز، می سرخ من گرفته بچنگ میی بسان عقیق و گداخته چون زنگ. منوچهری.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

لیلة دعسقة، لیل مجرهد؛ شب دراز. ( منتهی الارب ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

زمانی دراز ؛ زمانی طولانی : چو دیدش ورا شاه با کام و ناز به بر درگرفتش زمانی دراز. فردوسی. چو با خواهران بد زمانی دراز خرامید و آمد بر تخت باز. فر ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

زندگانی دراز ( با فک اضافه یا به اضافه ) ؛ عمر طولانی : زندگانی چه کوته و چه دراز نه به آخر بمرد باید باز. رودکی. همی خواهم از داور بی نیاز که باشد ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شبان دراز ؛ شبان طولانی : بپرورده بودم تنش را به ناز به رخشنده روز و شبان دراز. فردوسی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

روزگار دراز ؛ مدت مدید. زمان بسیار. بسیار وقت : اگر توقف کردمی. . . چون روزگار دراز برآمدی این اخبار از چشم و دل مردم دور ماندی. ( تاریخ بیهقی ) . و ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

روزگاری دراز ؛ زمانی طولانی : نهادند بر کوه و گشتند باز برآمد بر این روزگاری دراز. فردوسی. بر این گونه تا روزگاری دراز برآمد که بد کودک آنجا براز. ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

رنج دراز ؛ رنج بسیار. رنج دیرپای. رنج طولانی : من اندر نشابور یک هفته بیش نباشم که رنج درازست پیش. فردوسی. یکی را به زخم و به رنج دراز یکی را به زه ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

رنجهای دراز ؛ رنجهای دیرپای : غریوید بسیار و بردش نماز بپرسیدش از رنجهای دراز. فردوسی. بشد از پس رنجهای دراز به یکی جزیره رسیدند باز. عنصری ( از ح ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

روز دراز ؛ روز طولانی : چو بگذشت نیمی ز روز دراز به نان آمد آن پادشا را نیاز. فردوسی. برآمد بر این نیز روز دراز نجست اختر نامور جز فراز. فردوسی. ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

درازماندن ؛ دیر ماندن. بسیار پاییدن. دوام بسیارکردن. عمر طولانی کردن : به آواز گفتند کای سرفراز غم و شادمانی نماند دراز. فردوسی. نمانده کسی خود به ...