پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,٥٥٧)

بازدید
٣٩,٣٦٢
تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشق شدن ؛ شکافته شدن. پاره شدن. ( از یادداشت مرحوم دهخدا ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشق کردن ؛ شکافتن. چاک دادن. پاره کردن. ( از یادداشت مرحوم دهخدا ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- منشعب شدن ؛ جدا گردیدن. متفرع شدن : هر حیوانی که این دو قوت مدرکه و محرکه دارد و آن ده که از ایشان منشعب شده است او را حیوان کامل خوانند. ( چهارمقا ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشعب گشتن ؛ شاخ شاخ شدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . رجوع به ترکیب قبل شود

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشعب شدن ؛ شعبه شعبه شدن. رشته رشته شدن. انواع گوناگون پیدا کردن : و اندرین دوران که انصاف تو روی اندرکشید فتنه ها شدذوشجون و قصدها شد منشعب. انوری ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشرح شدن ؛ گشاده شدن : مرا سینه امل از شرح این سخن منشرح شد. ( مرزبان نامه چ 1317 تهران ص 6 ) . تا نخست دل مؤمن به نور یقین منشرح و منفسح نشود چشم ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشرح الصدر ؛ گشاده سینه. گشاده دل : بیستون بدان حالت قریرالعین و منشرح الصدر شد. ( ترجمه ٔتاریخ یمینی چ 1 تهران ص 273 ) . رجوع به انشراح شود.

پیشنهاد
٠

الجواری المنشآت ؛ کشتیهای بلندبادبان. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) : و له الجوار المنشآت فی البحر کالاعلام. ( قرآن 24/55 ) . ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشت نشدن ؛مکروه و منفور داشتن چیزی را: منشتم نمی شود؛ یعنی چون دستهای آلوده بدان خورده یا مردمی پلشت کار و شوخگن آن را پخته و ساخته اند رغبت به خورد ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- منش زدن ؛ قی کردن و دارای معده ٔمختل و معلول گشتن. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منش کردن ؛ منش زدن. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به ترکیب منش زدن شود.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منش گشتن ؛ منش زدن. ( ناظم الاطباء ) . حالت تهوع و دل به هم خوردگی [ : امرود] تشنگی و منش گشتن بنشاند. ( ذخیره خوارزمشاهی ) . در جمله بادنجان معده را ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منش خاستن ؛ کنایه از به ستوه آمدن و ملول شدن. ( از آنندراج ) : ز داراپرستی منش خاسته به مهر سکندر بیاراسته. نظامی ( از آنندراج ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
١

منش زدگی ؛ قی : منش زدگی شتربچه از شیر. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منش پستی ؛ پست منشی. پست طبعی : منش پستی و کام بر پادشا به بیهوده خستن دل پارسا. فردوسی.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منش تیز کردن ؛ کنایه از حریص و مشتاق ساختن. ( آنندراج ) : سکندر منش کرد بر باره تیز زمین کرده از جرعه یاقوت ریز. نظامی ( از آنندراج ) . به هر خنده ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

خسرومنش ؛ آنکه طبع خسروان دارد. آنکه سرشت بزرگان دارد : هم از کودکی بود خسرومنش خردمند و کوشنده و کاردان. فرخی.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منش پست ؛ پست منش. فرومایه. کوته نظر. کوتاه فکر : منش پست و کم دانش آن کس که گفت منم کم ز دانش کسی نیست جفت. فردوسی. چو اندر پس پرده باشد جوان بمان ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

خردک منش ؛ تنگ نظر. اندک بین. لئیم. خسیس. پست. فرومایه. زُفت : بپرسیدش از راد و خردک منش ز نیکی کنش مردم و بدکنش. فردوسی.

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منسوخ گشتن ( گردیدن ) ؛ منسوخ شدن : کجروی در عهد تو منسوخ گشته ست آن چنانک هست فرزین سیر خود سیر بیادق ساخته. جمال الدین عبدالرزاق ( دیوان چ وحید دس ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منسوخ کردن ؛ باطل کردن. محو کردن. متروک کردن. موقوف ساختن. ورانداختن : نام تو مدروس کرد آوازه اسفندیار ذکر تو منسوخ کرد افسانه افراسیاب. امیر معزی ( ...

پیشنهاد
٠

منسوخ گردانیدن ؛ منسوخ کردن : کرم حاتم و معن زایده و آل برمک را یک ساعته بذل او منسوخ گردانید. ( لباب الالباب چ نفیسی ص 100 ) . باشد که آن شاه حرون ...

تاریخ
٩ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منسوخ شدن ؛ محو شدن. باطل شدن. متروک شدن. ور افتادن. از رواج و تداول افتادن : مشهور شد از رایت اوآیت مهدی منسوخ شد از هیبت او فتنه دجال. ابوالفرج رو ...

پیشنهاد
٤

سنگ در کفش داشتن: کنایه از در تنگنا قرار گرفتن و مضطرب و مشوّش بودن. ( ( کله آنگه نهی که در فتدت سنگ در کفش و کیک در شلوار ) ) ( تازیانه های سلوک ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٣

منسوب گردیدن ( گشتن ) ؛ منسوب شدن : اگر خردمندی به قلعه ای پناه گیرد وثقت افزاید. . . البته به عیبی منسوب نگردد. ( کلیله ودمنه ) . شیر در ایثار او اف ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

منسوب کردن ؛ منسوب داشتن : چه مقدار آفتاب و آسمان را بدو منسوب نتوان کرد آن را. ناصرخسرو. خسرو خشم گیرد و مرا به جهل منسوب کند. ( مرزبان نامه چ قزو ...

پیشنهاد
٠

- منسوب گردانیدن ؛ منسوب داشتن. منسوب کردن : هر یک را به کاری منصوب کرد و به خدمتی منسوب گردانید. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 40 ) . و ایشان را به کفر و ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

منسوب شدن ؛ نسبت داده شدن. بازبسته شدن. مرتبط گردیدن : منزلتی نو نمی جویم. . . که به حرص و گرم شکمی منسوب شوم. ( کلیله و دمنه ) . وقتی که تو زین اسب ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

منسوب داشتن ؛ نسبت دادن. بازبستن. مرتبط ساختن. ربط دادن : به رکت رای و نزول همت او را منسوب دارد. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 85 ) . رأی آن کس را که با ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

منسرح صغیر ؛ شمس قیس آرد: مدعیان علم عروض. . . چون از بحور دایره مشتبهة در اشعار عجم بعضی مثمن الاجزا می آید و بعضی مسدس الاجزا و از این جهت آن را دو ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

منزه داشتن ؛ پاک نگه داشتن. دور نگه داشتن : تا چنانکه در شرط است منزه داری این اندامها را از فجور و ناشایست و نابایست. ( قابوس نامه چ نفیسی ص 11 ) . ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

منزه آمدن ؛پاک بودن. مبرا بودن : ز نور رای تو گر مقتبس شود مه و مهر منزه آید از وصمت محاق و زوال. عبید زاکانی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

منزه البال ؛ منزه بال : آفریدگار تعالی از هجوم مکروهات و زوال عاهات مرفه الحال و منزه البال داراد. ( منشآت خاقانی چ محمد روشن ص 61 ) . رجوع به ترکیب ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

منزه بال ؛ آسوده خیال. آسوده خاطر : تا ذات شریف را از هجوم حوادث و لزوم کوارث منزه بال یافتی. ( منشآت خاقانی چ محمد روشن ص 100 ) . رجوع به ترکیب قبل ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

منزوی ماندن ؛ گوشه گرفتن. عزلت گزیدن : ز نحسش منزوی مانده دو صد دانا به یک منزل ز سعدش مقتدی گشته هزار ابله به یک برزن. سنائی ( دیوان چ مصفا ص 267 ) ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

منزوی گشتن ؛ منزوی شدن : پدر منزوی گشت و ملک بدوباز گذاشت. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 337 ) . تو چنین منزوی و گوشه نشین گشته چنان کآفتاب فلکت س ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

منزوی شدن ؛ انزوا جستن. عزلت گزیدن. گوشه نشینی اختیار کردن. گوشه گیری کردن : در بیت الاحزان مسکن منزوی شد و همه عمر خایف و خافی در سوراخ خزید. ( مرزب ...

پیشنهاد
١

به منزله فلان ؛ به جای فلان. ( ناظم الاطباء ) . همچو فلان. به مثابه فلان. در حکم فلان : رای نیکو را در باب حاجب که مر ما را به منزله پدر است و عم تبا ...

پیشنهاد
٠

منزله حمل و میزان ؛ عبارت است از دایره معدل النهار. ( کشاف اصطلاحات الفنون ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

منزلگاه کردن ؛ منزلگاه ساختن : هرکجا دیدی آبخورد و گیاه کردی آنجا دو هفته منزلگاه. نظامی. رجوع به ترکیب �منزلگاه ساختن � و �منزل کردن � ذیل منزل شو ...

پیشنهاد
٠

منزلگاه ساختن ؛ منزل کردن. بار و بنه را افکندن اقامت را : هر کجا خواهد راند چه به دشت و چه به کوه هر کجا خواهد سازد گذرو منزلگاه. فرخی. دارالقرار ب ...

پیشنهاد
٠

منزلگاه ستارگان ؛ برج. ( ترجمان القرآن ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

منزلت یافتن ؛ دست یافتن به مقام. ارج و اعتبار یافتن : در دین منزلتی شریف یافت. ( کلیله و دمنه ) . تا در تحصیل فضل و ادب همتی بلند. . . نباشد. . . این ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

نازل منزلت ؛ دون مرتبه. دون پایه. آنکه در رتبتی پست قرار دارد : مرد دانا صاحب مروت را حقیر نشمرد اگرچه خامل ذکر و نازل منزلت باشد. ( کلیله و دمنه ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

به منزلت ؛ بمثابه ٔ. در حکم ِ. بجای ِ : اسلام را به منزلت حیدر است شمشیر او به منزلت ذوالفقار. فرخی ( دیوان چ عبدالرسولی ص 98 ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

منزلت دادن ؛ قدر بخشیدن. شأن و اعتبار دادن : سخا را منزلت دادی سخن را قیمت افزودی خداوند سخاورزی هنرمند سخن دانی. امیر معزی ( از آنندراج ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

منزلت داشتن ؛ قدر و مقام داشتن. ارج داشتن. لیاقت داشتن : گر منزلتی دارم بر خاک درت میرم باشد که گذر باشد یک روز بر این خاکت. سعدی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

خامل منزلت ؛ دون پایه. وضیع. آنکه در گمنامی بسر برد : مرد هنرمند و با مروت اگرچه خامل منزلت. . . باشد به عقل و مروت خویش پیدا آید. ( کلیله و دمنه ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

عالی منزلت ؛ بلندمقام. عالی مقام. بلندپایه. عالی قدر : حضرت عالی منزلت ، ممالک مدار. ( حبیب السیر چ قدیم تهران ج 3 ص 1 ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

وحی منزل ؛ وحی فرستاده از جانب خدای تعالی : ای سروری که قول تو چون وحی منزل است کارت چو معجزات رسولان مرسل است. امیر معزی ( دیوان چ اقبال ص 102 ) . ...