پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٢٩)
رعنای صاحب بربط؛ ستاره زهره. ( ناظم الاطباء ) برهان ) : ساز آن رعنای صاحب بربط اندر بزم چرخ سوز از آن قرّای صاحب طیلسان انگیخته. خاقانی.
رعنا شدن ؛ خوار شدن. سبک و ضعیف شدن : عروسم نباید که رعنا شوم به نزد خردمند رسوا شوم. فردوسی.
رعنافش ؛ رعنامانند. مانند رعنا : بر لب خشک جام رعنافش عاشقان بوسه تر اندازند. خاقانی.
غریدن رعد ؛ بخنویدن. ( ناظم الاطباء ) .
ذات الرعد ؛ جنگ. گویند: جاء بذات الرعد والصلیل ؛ یعنی جنگ و قتال. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . جنگ. ( آنندراج ) .
رعب ناک ؛ وحشتناک. ترسناک. ( یادداشت دهخدا ) .
رعد شغب ؛ که مانند رعد شور و غوغا بپا کند. که تندروار آشوب و فریاد راه بیندازد : یلان رعد شغب همچو ابر خون بارند به برق خنجر در مرغزار آتش و آب. مسع ...
به رعب افکندن ؛ بیم دادن. ( یادداشت دهخدا ) .
رعب انگیز ؛ رعب انگیزنده. هراس انگیز. وحشت انگیز. ترس آور. ( یادداشت دهخدا ) .
رعایت حکم الهی نکردن ؛ پاس فرمان خدای نداشتن. ( یادداشت مؤلف ) .
رعایت قانون ؛ حفظ آن. ( یادداشت مؤلف ) .
به رعایت خدمات وی ؛ به پاس خدمات او. ( یادداشت دهخدا ) .
رعایت حق ؛ حفظ آن. ملاحظه آن. ( یادداشت دهخدا ) .
سنةالرعاف ؛ یا عام الرعاف ؛ سال بیست و چهارم هجرت بود. به تابستان آن سال حرارتی بیش از عادت پدیدشد در بلاد عرب و سه ماه بکشید و بیشتر مردمان به رعاف ...
رطوبت هوا ؛ مقدار بخار آب موجود در یک سانتیمتر مکعب هوا را رطوبت مطلق آن گویند. ( فرهنگ فارسی معین ) .
رطوبت کردن کسی را ؛ رطوبت بر مزاج او غالب شدن. ( یادداشت مؤلف ) .
رطوبت نسبی ( اصطلاح فیزیک ) ؛ عبارت است از خارج قسمت رطوبت مطلق بر مقدار بخار آب سیرشده موجود در یک سانتیمتر مکعب هوا. ( از فرهنگ فارسی معین ) .
رطوبت و یبوست ؛ تری و خشکی. ( از فرهنگ فارسی معین ) .
رطوبت جلیدیه ؛ رطوبت میانین باشد از رطوبات چشم که جامد و صافی است. ( از یادداشت مؤلف ) . رجوع به رطوبات عین شود.
رطوبت زجاجیه ؛ رطوبت صافیه غلیظةالقوام سپید که کمی بر سرخی زند. چون شیشه گداخته و آن نخستین رطوبت باشد از رطوبتهای چشم از سوی مغز. ( یادداشت مؤلف ) .
رطوبت فضیله ؛ رطوبتی که به باقی عنصرها بالتمام نیامیزد. ( یادداشت مؤلف ) . رجوع به رطوبات فضیلة در ذیل ماده رطوبات شود.
رطوبت اصلیه ؛ تری و رطوبت خلقی که در اعضای ابدان است. ( آنندراج ) ( از غیاث اللغات ) .
رطوبت بیضیه ؛ رطوبتی باشد شبیه به سپیده تخم مرغ از رنگ و صفا و قوام. ( از بحر الجواهر ) . رجوع به رطوبات عین شود.
رطوبات عین ؛ یکی رطوبت زجاجیه است و آن رطوبتی است صاف و غلیظالقوام و سفیدرنگ که اندکی به سرخی مایل باشد مانند شیشه گداخته واز این رو زجاجیه نامیده شد ...
رطوبات غریزیة ؛ عبارت است از جسمی رطب و سیال که نسبت آن به حرارت غریزیه مانند نسبت روغن باشد به چراغ. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
رطوبات فضلیه ؛ عبارت است از رطوبتی که با باقی عناصر امتزاج تامی پیدا نکند. این رطوبت نسبت به اجزای غذایی یا دوایی غریب و زاید و خارج از آن است و هر چ ...
رطل مکی ؛ با دو رطل عراقی برابر است. ( رساله اوزان و مقادیر مقریزی ) . در شعر زیر از فردوسی به فتح �طاء� آمده و ظاهراً به ضرورت شعری است : یکایک بسن ...
رطوبات بدن ؛ و آن بر دو قسم است : اول اخلاط، که آن اخلاط پسندیده است. و دومی خود بر دو قسم است : فضول و آن اخلاط مذموم است. و غیر فضول. . . ( از کشاف ...
رطل بغدادی ؛ واحد وزن معادل دوازده اوقیه و هشت استار و مساوی نود مثقال و برابر یکصد و بیست و هشت درم و چهار سبع یک درم. ( فرهنگ فارسی معین ) : همه را ...
رطل عراقی ؛ 1 - واحد وزن که در بغداد و حوالی آن مستعمل بوده معادل دوازده اوقیه است. 2 - واحد وزن معادل یک و نیم رطل عراقی چنانکه یک رطل مدنی یکصد و ه ...
رطب آوردن ؛ ثمره دادن نخل. بار دادن درخت خرما : تن کارکن می بلرزد ز تب مبادا که نخلش نیارد رطب. سعدی ( بوستان ) .
رطب بی استخوان ؛ رطبی است که نخلش نخلبندی نشده و مایه نر به او نرسیده باشد چنین رطبی هسته و استخوان صحیح ندارد و خشک و بی آب است. ( فرهنگ فارسی معین ...
رطب نوش دادن ؛ کنایه از پیاله دادن به ذوق تام و خوشحالی است. ( از برهان ) ( لغت محلی شوشتر نسخه خطی کتابخانه مؤلف ) .
رضی ﷲ عنهم ؛ که خشنود باد خدای از آنان. ( یادداشت مؤلف ) : از علی مرتضی. . . منقول است که گفت که در آن روز هولناک من و ابودجانة و سعدبن ابی وقاص رضی ...
رضی اﷲ عنهما ؛ خدای خشنود باد از آن دو. ( یادداشت مؤلف ) : ولایت عراق و پارس و جمله به عبداﷲبن عباس رضی اﷲ عنهما سپرد. ( فارسنامه ابن بلخی ص 17 ) .
رَضی َ اﷲ عنه ( عنها ) ؛ که خدای از آن مرد ( یا از آن زن ) خشنود باد. که خشنود باد خدای از وی. سنیان پس از نام خلفای راشدین و صحابه کرام می آرند. شیع ...
سید رضوی ؛ سیدی که از اولاد امام رضا باشد. ( یادداشت مؤلف ) .
مشهدی رضوی ؛ مردم شهر مشهد. ( یادداشت مؤلف ) .
گلشن رضوان ؛ باغ بهشت. ( یادداشت مؤلف ) : از اوج آسمان به سر سدره بگذرم وز سدره سر به گلشن رضوان برآورم. خاقانی. چنین قفس نه سزای چون من خوش الحان ...
آستان ( آستانه ) رضوی ، آستان قدس رضوی ؛ مراد از بارگاه و حرم و املاک حضرت رضا علیه السلام. ( یادداشت مؤلف ) .
باغ رضوان ؛ باغ بهشت : بغداد باغ است از مثل بل باغ رضوان گفتمش روزی به بغداد این مثل در وصف خوبان گفتمش. خاقانی. گر عاصیان را از گنه در باغ رضوان ن ...
روضه رضوان ( رضوانی ) ؛ باغ بهشت. ( یادداشت مؤلف ) : رضای او به چه ماند به سایه طوبی خصال او به چه ماند به روضه رضوان. فرخی. گر نسیم کرمش بر در دو ...
رضوان اﷲ علیهم ؛ دعاییست که پس از نام مردگان ( بخصوص مردگان دین ) آرند، بمعنی خشنودی خدای بر آنان باد. ( یادداشت مؤلف ) . دعای خیر است یعنی برکت خدا ...
رضوان فش ؛ مثل رضوان. همانند نگهبان و دربان بهشت : خوی خوش روی خوش نوازش خوش بزم تو روضه و تو رضوان فش. نظامی.
رضوان اﷲ علیه ، علیه رضوان اﷲ ؛ خشنودی خدا بر او باد. خدای تعالی از او خشنود باد. دعایی است که پس از نام مرده آرند. ( یادداشت مؤلف ) . و همچنین است ...
رضا بودن ؛ خوشدل و خشنود بودن. ( از ناظم الاطباء ) .
- رضا به قضا دادن ؛ راضی بودن به رضای خدا. تسلیم قضا و قدر شدن. به قضای الهی رضا دادن و خشنود شدن. ( یادداشت مؤلف ) : روبرو می شود با واقعه به آن طر ...
رضاً بقضاء اﷲ و تسلیماً لأمره ؛ به جهت رضا بقضای خدا و تسلیم امر او.
به چشم رضا به چیزی نگریستن ؛ از روی موافقت و خشنودی و رضای خاطر در چیزی نگاه کردن : و نیز با وی تذکره ای است چنانکه رسم رفته است و همیشه از هر دو جان ...
راضی بودن به رضا و قضای خدا ؛ تن به قضای الهی دادن. تسلیم خواست و مشیت الهی شدن : ناچار است راضی بودن به رضا و قضای خدا عزوجل. ( تاریخ بیهقی ) .