پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
رنگین عذاران چمن ؛ کنایه از گلهای زیبا و شاداب و رنگارنگ چمن : رزق ما چون شبنم رنگین عذاران چمن با کمال قرب دندان بر جگر افشردن است. صائب ( از آنندر ...
- یک رِنگی ؛ آوازی که تابع یک مقام باشد مثل شهرآشوب. ( فرهنگ نظام ) .
رنگ و آب بر روی کار افتادن ؛ رونق دادن. ( آنندراج ) .
رنگ بکار آوردن ؛ نیرنگ ساختن. مکر و حیله کردن : چو داند که تنگ اندرآمد نشیب بکار آورد رنگ و بند و فریب. فردوسی. سوی سیستان رفت باید کنون بکار آوری ...
بی رنگ شدن ؛ بی رونق شدن : به خانه درآی ار جهان تنگ شد همه کار بی برگ و بی رنگ شد. فردوسی.
رنگ و بوی دادن به کاری ؛ سر و صورت دادن به آن. به آیین و وضع صحیح بازآوردن آن کار : شد آیین گشسپ اندر آن راه جوی که آن رای را چون دهد رنگ و بوی. فرد ...
رنگ و بوی دور شدن از کسی ؛ بی اعتبار شدن. رفتن حیثیت وآبروی از کسی : چو خاقان چین زینهاری شود از آن برتری سوی خواری شود شهنشاه شاید که بخشد بر اوی چو ...
رنگ و بوی نماندن ؛ رونق و اعتباری نماندن. سعادت و خرمی و شکوه از جایی برفتن. رجوع به ترکیبات رنگ و بوی بشدن و رنگ و بوی پراکنده شدن شود : چو کهتر چنی ...
بی رنگ و بوی ؛ بدون زینت و زیور. آشفته حال و ژولیده : از ایرانیان هرکه بد نامجوی پیاده برفتند بی رنگ و بوی . فردوسی.
رنگ و بوی آمدن از چیزی کسی را ؛ نفع و فایده رسیدن. رجوع به رنگ ذیل معنی نفع و فایده شود : بهنگام پدرود کردنش گفت : که آزار داری ز من در نهفت اگر هست ...
رنگ و بوی بشدن ؛ بی رونق و اعتبار شدن. شکوه و عظمت را از دست دادن : بر رستم آمد یکی [ طوس ] چاره جوی که امروز از این کار شد رنگ و بوی. فردوسی.
رنگ و بوی پراکنده شدن از جایی ؛ سعادت و خرمی و رونق از آن جای برفتن. رجوع به رنگ و بوی بشدن شود : از ایران پراکنده شد رنگ و بوی سراسر به ویرانی آورد ...
بالای سیاهی رنگ نیست ؛ بدتر از این ممکن نیست. نظیر: غایت رنگهاست رنگ سیاه که سیه کی شود به دیگر رنگ. ناصرخسرو. برای نظایر و شواهد دیگر رجوع به امثا ...
رنگ رخ ناپدید شدن ؛ رنگ باختن از خشم یا بیم. رجوع به رنگ باختن شود : سپهدار چین کآن سخنها شنید شد از خشم رنگ رخش ناپدید. فردوسی.
زرد شدن رنگ رخ ؛ از درد و اندوه و ترس چهره بیرنگ و دژم گشتن. رنگ چهره را از بیم و اندوه باختن : دل شاه کاوس پردرد شد نهان داشت رنگ رخش زرد شد. فردوس ...
رنگ انداختن ؛ در تداول عامه ، رنگ گرفتن. رجوع به رنگ گرفتن شود.
رنگ از رخ هندو به آب بردن ؛ کنایه از کار محال کردن باشد : عشق از دل سعدی به ملامت بتوان برد گر رنگ توان برد به آب از رخ هندوی. سعدی.
رنگ از روی بردن ؛ ترسانیدن. باعث بیم و هراس شدن : بدان خنده اندر بیفشرد چنگ ببردش رگ از دست و از روی رنگ. فردوسی.
رنگ از روی بگشتن ؛ رنگ باختن. ترسیدن و رنگ چهره را از دست دادن. رجوع به از رنگ شدن و رنگ باختن شود : اسکدار رسید حلقه برافکنده و بر در زده ، استادم ب ...
چهره بی رنگ داشتن کسی را ؛ به درد و اندوه گرفتار ساختن. ترسانیدن : تو با دشمنت رخ پرآژنگ دار بداندیش را چهره بی رنگ دار. فردوسی.
رنگ از آسمان تراشیدن ؛ طلب محال کردن. ( ناظم الاطباء ) .
رنگ از دیوار تراشیدن ؛ گستاخی و شوخی کردن و ظریفی و بیحیایی نمودن. ( ناظم الاطباء ) .
از رنگ شدن ؛ از ترس رنگ چهره را باختن. ترسیدن. رجوع به رنگ باختن شود : دلاور نشد هیچگونه ز رنگ میان دلیران درآمد به جنگ. فردوسی.
طاوس رنگ ؛ به رنگ طاوس. آنچه هم رنگ پرهای طاوس باشد : ز پستان آن گاو طاوس رنگ برافروختی چون دلاور نهنگ. فردوسی.
- رنگارنگ کردن ؛ رنگ کردن به الوان گوناگون. بَرْقَشة. ( دهار ) . - رنگارنگ گردانیدن ؛ تلمیع. ( دهار ) .
دودرنگ ؛ آنکه یا آنچه برنگ دود باشد : بدو گفت کین دودرنگ دراز نشسته بر آن ابلق سرفراز. فردوسی.
حبری رنگ ؛ برنگ حبر : حسنک جبه ای داشت حبری رنگ با سیاه میزد. ( تاریخ بیهقی ) . - خوب رنگ ؛ خوش رنگ : ببردند آن چرمه خوب رنگ بنزدیک سهراب یل بی درن ...
دورنگ ؛ آنکه یا آنچه دارای دو رنگ است : چه گویم که این بچه دیو چیست پلنگ دورنگ است یا خود پری است. فردوسی.
بیرنگ شدن رخ کسی ؛ رنگ پریده شدن. رنگ باختن. رنگ زرد شدن. افسرده گشتن. دگرگون شدن. تغییر کردن. رنگ باختن : رخ شاه بر گاه بیرنگ شد ز تیمار بیژن دلش تن ...
بیرنگ شدن کار ؛کنایه از بیرونق شدن و کاسد و ناروا شدن آن : بخاک اندرآ گر جهان تنگ شد همه کار بی برگ و بیرنگ شد. فردوسی.
بی رنگ ؛ رنگ پریده : ز بیماری شه غمی شد سپاه که بی رنگ دیدند رخسار شاه. فردوسی.
باده رنگ ؛ به رنگ می. سرخ رنگ همچون باده : همه جامه ها کرده پیروزه رنگ دو چشمان پر از خون و رخ باده رنگ. فردوسی.
بیجاده رنگ ؛ به رنگ بیجاده. کهربائی رنگ : چو بینم رخ سیب بیجاده رنگ شود آسمان همچو پشت پلنگ. فردوسی.
آب و رنگ ؛ اصطلاحی است در نقاشی. رجوع به آب و رنگی شود. - || زیبایی چهره. وجاهت.
لقمه رند ؛ لقمه ربای. لقمه دزد : نفس موشی نیست الا لقمه رند قدر حاجت موش را عقلی دهند . مولوی ( از جهانگیری ) .
ذورند ؛ موضعی است در راه حاجیان بصره ، از آن موضع است ابراهیم بن شبیب. ( منتهی الارب ) .
رنجش آمیز ؛ آمیخته به ملالت و اندوه : رفیق این سخن بشنید و بهم برآمد و برگشت و سخنهای رنجش آمیز گفتن گرفت. ( گلستان ) .
رنجوروار ؛ مانند رنجور. مثل و شبیه رنجور : مگو تندرست است رنجوردار که می پیچد از غصه رنجوروار. ( بوستان ) .
رنج نَفْس ؛ آسیب دیدن وجود. آزار شخص : دمنه گفت عاقبت وخیم کدام است ؟ گفت [ کلیله ] رنج نفس شیر. ( کلیله و دمنه ) . || ماندگی.
رنج آمدن از کسی به کسی ؛ آزار رسیدن. صدمه و آسیب وارد شدن : ز چیزی که یابی فرستی به گنج چو خواهی که از ما نیایدت رنج. فردوسی.
رنج بر خاطر نهادن . رجوع به ترکیب بعد شود : بسی رنج بر خاطرهای پاکیزه خویش نهادند تا چنان الفتی. . . بپای شد. ( تاریخ بیهقی ) .
به رنج کسی را فرسودن ؛ به صدمه و آزار وی را از پای درآوردن. به آسیب و اذیت او را درمانده کردن : به رنجش مفرسای و سردش مگوی نگر تا چه آوردی او را بروی ...
شعر به رنج ؛ شعر متکلف : بجز خریطه شطرنج و نرد و شعر به رنج ز بزم خاقان چیزی برون نیاوردی. سوزنی.
کوتاه شدن رنج ؛ بسر آمدن محنت و مشقت. پایان یافتن تعب و سختی. کم شدن عنا و زحمت : چو بشنید از او این سخن شهره زن بدو گفت کوتاه شد رنج من. فردوسی.
به رنج آمدن ؛دچار صدمه و آزار بودن. گرفتار آسیب و اذیت شدن : نه از دشمنی آمدستم به رنج که از چاره دورم بمردی و گنج. فردوسی.
رنج بر خویشتن یا خویش نهادن . رجوع به ترکیب قبل شود : این رنج بر خویشتن ننهد و دلتنگ نشود. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 369 ) . خواجه بزرگ رنجی بزرگ بیرون ...
رنج برداشتن ؛ تحمل مشقت و سختی کردن. رنج بر تن نهادن. رنج بر خویش نهادن. و رجوع به دو ترکیب اخیر شود : ز بهر گوان رنج برداشتی چنین راه دشوار بگذاشتی. ...
رنج کسی را بر باد دادن ؛ حاصل مشقت وتعب او را به هدر دادن و ناچیز و بیهوده ساختن : مده رنج و کردار قیصر به باد مبادا که پند من آیدت یاد. فردوسی.
تن را به رنج درآوردن ؛ تحمل مشقت و سختی کردن. محنت و تعب بر خود رواداشتن : به رنج اندرآری تنت را رواست که خود رنج بردن به دانش سزاست. فردوسی.
- در رنج افتادن ؛ گرفتارمشقت و تعب شدن. رجوع به ترکیب �به رنج افتادن � شود: امیر را بهتر افتد در این رای که دیده است اما خداوند در رنج افتد. ( تاریخ ...