منا جهانبخشی

منا جهانبخشی

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



maturation١٢:٠٦ - ١٣٩٩/١١/٠٦تکاملگزارش
16 | 0
founding document٢٢:١٢ - ١٣٩٩/٠٩/٠٦قانون اساسیگزارش
2 | 0
collectivization٢١:٥٨ - ١٣٩٩/٠٩/٠٦جمعی سازیگزارش
5 | 0
regime٢٣:٤٠ - ١٣٩٩/٠٩/٠٤برنامهگزارش
12 | 1
accurate٢٠:٣١ - ١٣٩٩/٠٩/٠٣بی نقصگزارش
9 | 0
to show one’s hand٠٠:٢٦ - ١٣٩٩/٠٩/٠٢دست کسی را رو کردنگزارش
5 | 0
amicable٢٣:٣٦ - ١٣٩٩/٠٨/٢٤مسالمت آمیزگزارش
5 | 0
stop and search١٨:٥٦ - ١٣٩٩/٠٨/٠٧عملی که در آن پلیس شخص را متوقف می کند تا او را مورد بازرسی قرار دهد، و چک کند که آیا سلاح یا موارد ممنوعه به همرا دارد یا خیر.گزارش
5 | 0
a get out of jail free card١٢:٢٩ - ١٣٩٩/٠٨/٠٥A Get Out of Jail Free card is an element of the board game Monopoly which has become a popular metaphor for something that will get one out of an ... گزارش
0 | 0
alt right١٧:٠٨ - ١٣٩٩/٠٨/٠٤( in the US ) a right - wing ideological movement characterized by a rejection of mainstream politics and by the use of online media to disseminate ... گزارش
2 | 0
draw up١٣:٠٢ - ١٣٩٩/٠٨/٠٤pull up بالا کشیدنگزارش
5 | 1
نورگیر١٤:١٦ - ١٣٩٩/٠٨/٠٣lightwellگزارش
2 | 0
lightwell١٤:١٥ - ١٣٩٩/٠٨/٠٣نورگیرگزارش
5 | 0
سالمندان٢٣:٤٤ - ١٣٩٩/٠٧/٢٢the elderlyگزارش
7 | 0
screwball١٢:١١ - ١٣٩٩/٠٦/٢٧غیرمنطقیگزارش
2 | 0
fidget١١:٠٥ - ١٣٩٩/٠٦/٢٧آرام و قرار نداشتنگزارش
16 | 1
jetway٠٠:٢٤ - ١٣٩٩/٠٦/٢٣پل اتصال هواپیماگزارش
9 | 0
agent٢٠:٣٠ - ١٣٩٩/٠٦/٢١متصدیگزارش
5 | 1
fire up١٩:٣٢ - ١٣٩٩/٠٦/٢١I was getting really fired up now : خونم به جوش آمده بود.گزارش
9 | 1
seeing red١٩:١٦ - ١٣٩٩/٠٦/٢١عصبانی شدن ( بخاطر حرف یا عمل دیگران ) .گزارش
2 | 0
gee١٩:١٠ - ١٣٩٩/٠٦/٢١ای بابا!گزارش
2 | 0
losing promotion١٤:٣٣ - ١٣٩٩/٠٦/١٩تنزل رتبهگزارش
0 | 0
difficult١٢:٠٦ - ١٣٩٩/٠٦/١٩سرسختگزارش
12 | 0
difficult١٢:٠٢ - ١٣٩٩/٠٦/١٩difficult people افراد کله شقگزارش
23 | 0
traumatic١٩:٣٢ - ١٣٩٩/٠٦/١٨بحرانیگزارش
12 | 1
activating١٧:١٠ - ١٣٩٩/٠٦/١٨تحریک کنندهگزارش
2 | 0
uncooperative١٦:١٤ - ١٣٩٩/٠٦/١٣نا کارآمدگزارش
5 | 1
combative١٥:٣١ - ١٣٩٩/٠٦/١٣آدم زودجوشگزارش
2 | 1
aggressive١٤:٢٦ - ١٣٩٩/٠٦/١٣زورگوگزارش
0 | 1
violent crime١٨:٣٢ - ١٣٩٩/٠٥/١٩جرائم خشنگزارش
18 | 1
in and of١٥:٥٩ - ١٣٩٩/٠٥/٠٤به خودی خودگزارش
5 | 0
dad gum١٥:٣٦ - ١٣٩٩/٠٤/٢٨1. صفتی برای شدت دادن به یک مشکل کوچک. 2. فرم دیگر کلمه damned .گزارش
0 | 0
mince words٢٣:٣٢ - ١٣٩٩/٠٤/٢٧حرف رو مزمزه کردن، با ملاحظه صحبت کردن.گزارش
9 | 0
dug١٧:٤٣ - ١٣٩٩/٠٤/٢٥پیشروی کردن، جلوتر رفتنگزارش
5 | 0
turmoil٠٨:٣٩ - ١٣٩٩/٠٤/٢٥دردسرگزارش
7 | 0
reaffirm١٩:٠٣ - ١٣٩٩/٠٤/٢٢تثبیت کردنگزارش
12 | 0
thoughtful١٦:٢٧ - ١٣٩٩/٠٤/١٧تأمل برانگیزگزارش
14 | 1
embody١٢:٠٢ - ١٣٩٩/٠٤/١٤تداعی کردنگزارش
12 | 1
do it yourself٠٠:٠٢ - ١٣٩٩/٠٤/١١این عبارت به معنی انجام کاری می باشدکه شخص شما آن را انجام می دهید و نه شخص دیگر، و با عبارت ( do It myself ) که به معنی انجام کاری به تنهایی می باشد ... گزارش
14 | 0
critical٢٣:٠٩ - ١٣٩٩/٠٤/١٠نکته سنجگزارش
21 | 1
date١٤:٤٤ - ١٣٩٩/٠٤/٠٦بالا بردن سن، پیرتر از سن واقعی نشان دادن ( I just dated myself : من خودم را پیرتر نشان دادم ) .گزارش
0 | 1
background١٦:٢٢ - ١٣٩٩/٠٤/٠٥سررشته داشتنگزارش
12 | 1
multidisciplinary١٥:٢٢ - ١٣٩٩/٠٤/٠٥چند جانبهگزارش
7 | 0
multidisciplinary١٥:١٩ - ١٣٩٩/٠٤/٠٥چند وجهیگزارش
2 | 0
stereotype١٤:٥٧ - ١٣٩٩/٠٤/٠٥نمونه، الگوگزارش
7 | 1
regimented١٥:٤٥ - ١٣٩٩/٠٤/٠٤منظمگزارش
14 | 0
serpent's tongue٢١:٣٨ - ١٣٩٩/٠٣/١٣زبان نیش دار ( کسی که با نیش و کنایه صحبت می کند ) .گزارش
0 | 0
strong١٥:٤٤ - ١٣٩٩/٠٣/٠٤توانمندگزارش
23 | 0
time lag٢٢:٤٨ - ١٣٩٩/٠٣/٠٣بازه زمانیگزارش
2 | 1
easy come easy go٢٠:٥٤ - ١٣٩٩/٠٣/٠٣باد آورده را باد می برد!گزارش
7 | 0

فهرست جمله های ترجمه شده



intimidated١٤:٠٩ - ١٣٩٩/٠٦/١٣
• Some people are intimidated by his size, but in fact he's a gentle giant.
بعضی از مردم بخاطر جثه اش از او می ترسند، اما در واقع او یک غول آرام است.
2 | 0
ego٠٩:٢٤ - ١٣٩٩/٠٤/٢٥
• Parents who are too critical can destroy a child's ego.
والدینی که بیش از حد سختگیر هستند غرور فرزندشان را خدشه دار می کنند.
16 | 1
regimented١٥:٤١ - ١٣٩٩/٠٤/٠٤
• The students were regimented into large groups for military training.
دانشجویان برای آموزش نظامی به گروه های بزرگی دسته بندی شدند.
0 | 0
duck١٨:٣٣ - ١٣٩٨/١٢/٢٤
• No parent can duck out of his duty to his children.
هیچ پدر و مادری نمی تواند از زیر بار مسئولیتی که در قبال فرزندانش دارد، سر باز بزند.
9 | 1
bead١٩:٣٤ - ١٣٩٨/١٢/٢٢
• The girl is wearing a bead necklace.
دختره یه گردنبند مهره ای پوشیده.
0 | 0
bead١٩:٣٣ - ١٣٩٨/١٢/٢٢
• Her bead necklaces and bracelets jangled as she walked.
دستبندها و گردنبندهای مهره ای او موقع راه رفتن جیلینگ جیلینگ می کردند.
5 | 0
dizzily١٩:٠١ - ١٣٩٨/١٢/٢٢
• My head still ached dizzily.
سرم هنوز داشت گیج می رفت.
0 | 0
bound٠١:٥٧ - ١٣٩٨/١٢/١٤
• If he chooses Mary it's bound to cause problems.
درصورتیکه او مری را انتخاب کند، حتما این انتخابش دردسرساز خواهد بود.
0 | 0
bound٠١:٥٦ - ١٣٩٨/١٢/١٤
• Goats can bound from rock to rock.
بزها قادرند از یک صخره به صخره ای دیگر بپرند.
0 | 0
fall apart١٨:٤٠ - ١٣٩٧/٠٥/٢٣
• The cheap toy fell apart after two days.
اون اسباب بازی ارزون بعد از دو روز تیکه تیکه شد.
32 | 1
tower١٦:٢٣ - ١٣٩٧/٠٥/٢٢
• At age 16, he now towers over his father.
او در سن 16 سالگی قدش از پدرش بلند تر است.
9 | 1
tower١٦:٢٢ - ١٣٩٧/٠٥/٢٢
• There's a wonderful view from the observation tower.
از برج دیدبانی یک منظره ی شگفت انگیز را می توان مشاهده کرد.
21 | 1
tower١٦:١٩ - ١٣٩٧/٠٥/٢٢
• A flag was flying over the castle tower.
یک پرچم بالای برج قلعه به حرکت در آمده بود.
39 | 3
mess up١٧:٥٠ - ١٣٩٧/٠٥/٢١
• Don't mess up the living room - we have company coming tonight.
اتاق نشیمن رو بهم نریزید - امشب مهمون داریم.
7 | 0
mess up١٧:٤٨ - ١٣٩٧/٠٥/٢١
• If you cancel now you'll mess up all my arrangements.
اگه الان منصرف بشید، همه ی برنامه ریزی های من رو به هم می ریزید.
9 | 0
mess up١٧:٤٦ - ١٣٩٧/٠٥/٢١
• What are the odds that they will mess up?
احتمال اینکه خرابکاری کنند چقدر است؟
7 | 0
mess up١٧:٤٥ - ١٣٩٧/٠٥/٢١
• That will mess up the whole analysis.
این کار کل تحقیقات ما را نقش بر آب می کند.
14 | 0
mess up١٧:٤٤ - ١٣٩٧/٠٥/٢١
• Don't mess up my hair: I've just combed it.
موهامو بهم نریز، تازه شونه شون کردم.
18 | 0
mess up١٧:٤٣ - ١٣٩٧/٠٥/٢١
• He got another chance and didn't want to mess up again.
او یک فرصت دیگر به دست آورد و نمیخواست که این شانسش را هم از دست بدهد.
32 | 2
mess up١٧:٤١ - ١٣٩٧/٠٥/٢١سعی نکن وقتی که من نیستم ناهار بپزی، چونکه فقط خرابکاری می کنی.
5 | 1
kowtow٢٢:٠٣ - ١٣٩٧/٠٥/٢٠
• I refuse to kowtow to anyone.
من جلوی هیچکسی تعظیم نمی کنم.
5 | 1
kowtow٢٢:٠٢ - ١٣٩٧/٠٥/٢٠
• Be polite, but don't kowtow to him.
مؤدب باش، جلوش تعظیم نکن
2 | 1