برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

منا جهانبخشی

منا جهانبخشی

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 قانون اساسی ١٣٩٩/٠٩/٠٦
|

2 جمعی‌سازی ١٣٩٩/٠٩/٠٦
|

3 برنامه ١٣٩٩/٠٩/٠٤
|

4 بی نقص ١٣٩٩/٠٩/٠٣
|

5 دست کسی را رو کردن ١٣٩٩/٠٩/٠٢
|

6 مسالمت‌آمیز ١٣٩٩/٠٨/٢٤
|

7 عملی که در آن پلیس شخص را متوقف می‌کند تا او را مورد بازرسی قرار دهد، و چک کند که آیا سلاح یا موارد ممنوعه به همرا دارد یا خیر. ١٣٩٩/٠٨/٠٧
|

8 A Get Out of Jail Free card is an element of the board game Monopoly which has become a popular metaphor for something
...
١٣٩٩/٠٨/٠٥
|

9 (in the US) a right-wing ideological movement characterized by a rejection of mainstream politics and by the use of online
...
١٣٩٩/٠٨/٠٤
|

10 pull up بالا کشیدن ١٣٩٩/٠٨/٠٤
|

11 lightwell ١٣٩٩/٠٨/٠٣
|

12 نورگیر ١٣٩٩/٠٨/٠٣
|

13 the elderly ١٣٩٩/٠٧/٢٢
|

14 غیرمنطقی ١٣٩٩/٠٦/٢٧
|

15 آرام و قرار نداشتن ١٣٩٩/٠٦/٢٧
|

16 پل اتصال هواپیما ١٣٩٩/٠٦/٢٣
|

17 متصدی ١٣٩٩/٠٦/٢١
|

18 I was getting really fired up now : خونم به جوش آمده بود. ١٣٩٩/٠٦/٢١
|

19 عصبانی شدن (بخاطر حرف یا عمل دیگران). ١٣٩٩/٠٦/٢١
|

20 ای بابا! ١٣٩٩/٠٦/٢١
|

21 تنزل رتبه ١٣٩٩/٠٦/١٩
|

22 سرسخت ١٣٩٩/٠٦/١٩
|

23 difficult people افراد کله شق ١٣٩٩/٠٦/١٩
|

24 بحرانی ١٣٩٩/٠٦/١٨
|

25 تحریک کننده ١٣٩٩/٠٦/١٨
|

26 نا کارآمد ١٣٩٩/٠٦/١٣
|

27 آدم زودجوش ١٣٩٩/٠٦/١٣
|

28 زورگو ١٣٩٩/٠٦/١٣
|

29 جرائم خشن ١٣٩٩/٠٥/١٩
|

30 به خودی خود ١٣٩٩/٠٥/٠٤
|

31 1. صفتی برای شدت دادن به یک مشکل کوچک. 2. فرم دیگر کلمه damned . ١٣٩٩/٠٤/٢٨
|

32 حرف رو مزمزه کردن، با ملاحظه صحبت کردن. ١٣٩٩/٠٤/٢٧
|

33 پیشروی کردن، جلوتر رفتن ١٣٩٩/٠٤/٢٥
|

34 دردسر ١٣٩٩/٠٤/٢٥
|

35 تثبیت کردن ١٣٩٩/٠٤/٢٢
|

36 تأمل برانگیز ١٣٩٩/٠٤/١٧
|

37 تداعی کردن ١٣٩٩/٠٤/١٤
|

38 این عبارت به معنی انجام کاری می‌باشدکه شخص شما آن را انجام می‌دهید و نه شخص دیگر، و با عبارت (do It myself) که به معنی انجام کاری به تنهایی می‌باشد ... ١٣٩٩/٠٤/١١
|

39 نکته سنج ١٣٩٩/٠٤/١٠
|

40 بالا بردن سن، پیرتر از سن واقعی نشان دادن (I just dated myself : من خودم را پیرتر نشان دادم). ١٣٩٩/٠٤/٠٦
|

41 سررشته داشتن ١٣٩٩/٠٤/٠٥
|

42 چند جانبه ١٣٩٩/٠٤/٠٥
|

43 چند وجهی ١٣٩٩/٠٤/٠٥
|

44 نمونه،الگو ١٣٩٩/٠٤/٠٥
|

45 منظم ١٣٩٩/٠٤/٠٤
|

46 زبان نیش دار (کسی که با نیش و کنایه صحبت می کند). ١٣٩٩/٠٣/١٣
|

47 توانمند ١٣٩٩/٠٣/٠٤
|

48 بازه زمانی ١٣٩٩/٠٣/٠٣
|

49 باد آورده را باد می برد! ١٣٩٩/٠٣/٠٣
|

50 تا سه نشه بازی نشه! ١٣٩٩/٠٣/٠٣
|

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

1 intimidated
• Some people are intimidated by his size, but in fact he's a gentle giant.
• بعضی از مردم بخاطر جثه‌اش از او می‌ترسند، اما در واقع او یک غول آرام است.
١٣٩٩/٠٦/١٣
|

2 ego
• Parents who are too critical can destroy a child's ego.
• والدینی که بیش از حد سختگیر هستند غرور فرزندشان را خدشه‌دار می‌کنند.
١٣٩٩/٠٤/٢٥
|

3 regimented
• The students were regimented into large groups for military training.
• دانشجویان برای آموزش نظامی به گروه های بزرگی دسته‌بندی شدند.
١٣٩٩/٠٤/٠٤
|

4 duck
• No parent can duck out of his duty to his children.
• هیچ پدر و مادری نمی تواند از زیر بار مسئولیتی که در قبال فرزندانش دارد، سر باز بزند.
١٣٩٨/١٢/٢٤
|

5 bead
• The girl is wearing a bead necklace.
• دختره یه گردنبند مهره ای پوشیده.
١٣٩٨/١٢/٢٢
|

6 bead
• Her bead necklaces and bracelets jangled as she walked.
• دستبندها و گردنبندهای مهره ای او موقع راه رفتن جیلینگ جیلینگ می کردند.
١٣٩٨/١٢/٢٢
|

7 dizzily
• My head still ached dizzily.
• سرم هنوز داشت گیج می رفت.
١٣٩٨/١٢/٢٢
|

8 bound
• If he chooses Mary it's bound to cause problems.
• درصورتیکه او مری را انتخاب کند، حتما این انتخابش دردسرساز خواهد بود.
١٣٩٨/١٢/١٤
|

9 bound
• Goats can bound from rock to rock.
• بزها قادرند از یک صخره به صخره ای دیگر بپرند.
١٣٩٨/١٢/١٤
|

10 fall apart
• The cheap toy fell apart after two days.
• اون اسباب بازی ارزون بعد از دو روز تیکه تیکه شد.
١٣٩٧/٠٥/٢٣
|

11 tower
• At age 16, he now towers over his father.
• او در سن 16 سالگی قدش از پدرش بلند تر است.
١٣٩٧/٠٥/٢٢
|

12 tower
• There's a wonderful view from the observation tower.
• از برج دیدبانی یک منظره ی شگفت انگیز را می توان مشاهده کرد.
١٣٩٧/٠٥/٢٢
|

13 tower
• A flag was flying over the castle tower.
• یک پرچم بالای برج قلعه به حرکت در آمده بود.
١٣٩٧/٠٥/٢٢
|

14 mess up
• Don't mess up the living room - we have company coming tonight.
• اتاق نشیمن رو بهم نریزید- امشب مهمون داریم.
١٣٩٧/٠٥/٢١
|

15 mess up
• If you cancel now you'll mess up all my arrangements.
• اگه الان منصرف بشید، همه ی برنامه ریزی های من رو به هم می ریزید.
١٣٩٧/٠٥/٢١
|

16 mess up
• What are the odds that they will mess up?
• احتمال اینکه خرابکاری کنند چقدر است؟
١٣٩٧/٠٥/٢١
|

17 mess up
• That will mess up the whole analysis.
• این کار کل تحقیقات ما را نقش بر آب می کند.
١٣٩٧/٠٥/٢١
|

18 mess up
• Don't mess up my hair: I've just combed it.
• موهامو بهم نریز،تازه شونه شون کردم.
١٣٩٧/٠٥/٢١
|

19 mess up
• He got another chance and didn't want to mess up again.
• او یک فرصت دیگر به دست آورد و نمیخواست که این شانسش را هم از دست بدهد.
١٣٩٧/٠٥/٢١
|

20 mess up • سعی نکن وقتی که من نیستم ناهار بپزی، چونکه فقط خرابکاری می کنی. ١٣٩٧/٠٥/٢١
|

21 kowtow
• I refuse to kowtow to anyone.
• من جلوی هیچکسی تعظیم نمی کنم.
١٣٩٧/٠٥/٢٠
|

22 kowtow
• Be polite, but don't kowtow to him.
• مؤدب باش، جلوش تعظیم نکن
١٣٩٧/٠٥/٢٠
|