پیشنهادهای علیرضا ایرانی نیا (٦,٦٩٣)
کارل دوازدهم Charles XII پسر کارل یازدهم و یکی از قهرمانان نظامی تاریخ سوئد که به شیر شمال شهرت دارد. با مرگ پدر در سال ۱۶۹۷ میلادی به سلطنت و پادشاه ...
سازمان اداری و نظامی عثمانی به دلیل ۱۶ سال جنگ فرسایشی و سلطه مدیران ناشایست به شدت متلاشی بود. در این زمان عثمانی در چهار جبهه در برابر اتریش، لهستا ...
نیکوپولیس Nicopolis یا نیکوپول Nikopol شهری است در شمال بلغارستان در حاشیه رود دانوب. جنگ نیکوپولیس به تحریک پاپ بونیفیس نهم Boniface Pope آغاز شد. ا ...
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
ناهمساز، بدون وسائل راحتی، فراهم نشده، بی مسکن.
ساده، عریان، بی پیرایه، بی زیور.
حکمیت، داوری.
زودرنج، سایه دار، دارای سو ظن، بیمناک، رنجیده خاطر.
( umbilicate ) نافی، نافدار
تشکیل ناف.
( umbilicated ) نافی، نافدار
دارای گل آذین چتری فرعی.
زوزه کش.
عقاید ناسیونالیزم خیلی افراطی، ملت پرستی افراطی.
فراقرمز، فراسرخ، ( infrared ) آنطرف اشعه قرمز.
فراجهانی، ماورا جهان، ماوراگیتی، ماورا منظومه شمسی.
وابسته به کشورها و مردمی که درآنطرف کوه ها و ارتفاعات هستند، تفوق مطلق پاپ.
سکونت در ارتفاعات زیاد، اعتقاد به تفوق مطلق پاپ.
فرانو گرای، آدم خیلی متجدد.
فراگرایش، فراروی، از حد گذرانی، زیاده روی، افراط کاری.
ماه گذشته ( مخفف آن. ult است ) .
حالت غائی، حالت نهائی، غائیت.
پشمالوئی، زبر مو بودن.
( در روسیه تزاری ) فرمان امپراتور که قدرت قانونی داشته.
مهیب، مخوف، ترسناک.
زشت کردن، بدترکیب کردن.
واژه آلمانی : دو, عدد دو.
واژه آلمانی : مورد شک , مشکوک.
واژه آلمانی : شاخه , شاخ , فرع , شعبه , رشته , بخش , شاخه درآوردن , شاخه شاخه شدن , منشعب شدن , گل وبوته انداختن , مشتق شدن , جوانه زدن , براه جدیدی ...
واژه آلمانی : ساق پا, پایه , ساقه , ران , پا, پاچه , پاچه شلوار, بخش , قسمت , پا زدن , دوندگی کردن.
واژه آلمانی : دو بار, دو دفعه , دو مرتبه , دو برابر.
واژه آلمانی : به دو زبان نوشته شده , متلکم به دو زبان , دوزبانی.
واژه آلمانی : دوم , دومی , ثانی , دومین بار, ثانوی , مجدد, ثانیه , پشتیبان , کمک , لحظه , درجه دوم بودن , دوم شدن , پشتیبانی کردن , تایید کردن.
( verbe ) واژه فرانسوی : خواست , خواسته , خواستن , لازم داشتن , نیازمند بودن به , نداشتن , کم داشتن , فاقد بودن , محتاج بودن , کسر داشتن , فقدان , ن ...
( personnel pronom ) واژه فرانسوی : مال شما , مربوط به شما , متعلق به شما.
( verbe ) واژه فرانسوی : خواست , خواسته , خواستن , لازم داشتن , نیازمند بودن به , نداشتن , کم داشتن , فاقد بودن , محتاج بودن , کسر داشتن , فقدان , ن ...
( verbe ) واژه فرانسوی : خواست , خواسته , خواستن , لازم داشتن , نیازمند بودن به , نداشتن , کم داشتن , فاقد بودن , محتاج بودن , کسر داشتن , فقدان , ن ...
واژه سوئدی: حرفه یی بودن, صفات و عادات مخصوص اهل حرفه, حرفه یی.
واژه سوئدی: بستن, دلمه کردن, دلمه شدن, منجمد کردن.
واژه سوئدی: مهارت, استادی, طرز کار, کار, ساخت.
واژه سوئدی: چموش, رم کننده, لا سی, اهل حال, تغییر پذیر, ترسو.
واژه سوئدی: سرکش, حرف نشنو, بازیگوش, خوشحال, عیاش, گستاخ, جسور, شرور شدن, گستاخ شدن, بی ترتیبی کردن, شهوترانی کردن, افراط کردن
واژه سوئدی: چموش, رم کننده, لا سی, اهل حال, تغییر پذیر, ترسو.
واژه سوئدی: شنگول, شاد وخرم, جست وخیز کنان, چالاک, چابک.
واژه سوئدی: رویه, سطح, ظاهر, بیرون, نما, ظاهری, سطحی, جلا دادن, تسطیح کردن, بالا آمدن ( به سطح آب ) .
واژه سوئدی: آسان, به آسانی, به آسانی قابل اجرا, سهل الحصول, کم ژرفا, کم عمق, کم آب, سطحی, کم عمق کردن, صوری, سطحی, سرسری, ظاهری.
واژه سوئدی: سطحی ( بودن ) , دانش سطحی, بی مایگی.
واژه سوئدی: پوست, بشره, پوشش مو, پوشش شاخی.
واژه سوئدی: نهایت, حد نهایی, انتها, سر, ته, انتها, مضیقه, شدت.
واژه سوئدی: مطلق, به حداکثر, به اعلی درجه, کاملا, جمعا, حد اعلی, غیر عادی, ادا کردن, گفتن, فاش کردن, بزبان آوردن.