اسم فارسی با حرف ا - صفحه 9

جستجوی تازه
با تغییر گزینه های زیر، اسم دلخواه خود را پیدا کنید

اندریمان/andariman/

از شخصیتهای شاهنامه، نام دلاور تورانی از سپاهیان افراسیاب تورانی


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
اندمان/andaman/

از شخصیتهای شاهنامه، نام پسر طوس سردار ایرانی و از سپاهیان کیخسرو پادشاه کیانی


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
اندیان/andiyan/

از شخصیتهای شاهنامه، و بنا به بعضی از نسخه های شاهنامه نام یکی از سرداران فریدون پادشاه پیشدادی


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
اندیش/andiš/

اندیشه، اندیشمند، اندیشیدن، استفاده کردنِ آگاهانه از ذهن برای شکل دادن به تصورات و مفاهیم مربوط به ...


پسر

فارسی
انشان/anshan/

دارنده فر آسمانی


پسر

فارسی
ایواز/ivaz/

آراسته و پیراسته


دختر

فارسی
ازدر/azdar/

منسوب به پاک، طاهر و پاکیزه، تمیز و مرتب


پسر

فارسی
آزرم چهر/ā.-čehr/

دارای روی مهربان، ( آزرم، چهر = چهره )، دارای شرم و حیا، دارنده ی نژاد سالم، اندیشمند و محترم


دختر

فارسی
آزرم خاتون

آزرم + خاتون، بانوی با حیا


دختر

فارسی
آزرمان/āzarmān/

همیشه جوان، پیر ناشدنی و فرسوده نگشتنی


پسر

فارسی
آزرم دخت/ā.-doxt/

آزرمیدخت، دخترِ همیشه جوان، ( = آزرمیدخت )، دختر با حیا


دختر

فارسی
آزرمگان

با حیا، مودب، سربه زیر، از شخصیتهای شاهنامه، نام پدر فرخزاد سردار ایرانی در زمان خسروپرویز پادشاه س ...


پسر

فارسی
آزرمیدخت/āzarmi doxt/

دخترِ پیر ناشدنی یا دخترِ همیشه جوان، [آزرمی ( اوستایی ) = پیر ناشدنی، دخت ( پهلوی ) = دختر]، به مع ...


دختر

پهلوی، اوستایی، فارسی
آزرمین/āzarmin/

با فضیلت و با تقوی، آزرمگین، با حیا و با شرم، مؤدب


دختر

فارسی
آزما/āz(e)mā/

آزماینده، امتحان کننده، بیازما، آزمایش کن


پسر

فارسی
آزمون/āz(e)mun/

امتحان، آزمایش، روش برای سنجش وجود، کیفیت یا اعتبار چیزی


پسر

فارسی
اژدر/azhdar/

مار افسانه ای بزرگ


پسر

فارسی
آژند/āžand/

کلافه نخ، گل و لای ته حوض و جوی، ( در قدیم ) ( در ساختمان ) ملاط، پیوند دهنده، چسباننده، در اصطلاح ...


پسر

فارسی
آژنگ/azhang/

چین و شکنی که بر پوست بدن و بخصوص پیشانی می افتد، خشم، موج کوتاهی که روی سطح آب ایجاد می شود


پسر

فارسی
آژیار/azhyar/

رهایی


پسر

فارسی
آسادخت/āsā doxt/

دختر زیبا، دختر آرام، دختر با وقار، ( آسا، دخت = دختر )، زیور و زینت، دختر با هیبت و صلابت، ( آسا + ...


دختر

فارسی
آساهیر/asahir/

آرامش بخش


دختر

لری، فارسی
آسایش/āsāyeš/

راحت، استراحت، آسانی، آسودگی، فراغ، سکون، آرام


دختر

فارسی
اسپاتنا/aspatna/

یکی از نامهای قدیمی شهر اصفهان


پسر

فارسی
آسپاداس/aspadas/

آخرین پادشاه ماد، آخرین پادشاه ماد که از کورش کبیر پادشاه و موسس هخامنشیان شکست خورد


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
اسپانتا/espanta/

دختر مورد ستایش، سپنتا، مقدس قابل ستایش


دختر

فارسی
اسپاندا/espāndā/

اسپنتا، پاک و مقدس، ( = اسپنتا )


دختر

فارسی
اسپنتا/espantā/

سپنتا، پاک و مقدس، ( = سپنتا )


دختر

اوستایی، فارسی
اسپندیار/espand yār/

اسفندیار، ( = اسفندیار )، آفریده مقدس، از شخصیتهای شاهنامه، نام پهلوان ایرانی، فرزند گشتاسپ شاه ایر ...


پسر

اوستایی، فارسی
اسپنوی/espanuy/

از شخصیتهای شاهنامه، نام همسر تژاو تورانی در زمان کیخسرو پادشاه کیانی


دختر

فارسی

تاریخی و کهن
اسپی تامن/espi-tamen/

نام سردار ایرانی که سلوکوس دختر او را به همسری برگزید، صورتی از سپیتمان، لقب خانوادگی زرتشت نام سرد ...


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
آسپیان/aspian/

آبتین، روح کامل، انسان نیکو کار، از شخصیتهای شاهنامه، نام پدر فریدون پادشاه پیشدادی


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
اسپیتمان/espit-man/

نژاد سفید، خاندان سفید


پسر

فارسی
اسپیتمن/espitman/

یکی از سرداران ایران در زمان داریوش هخامنشی


پسر

فارسی
استاسیس

از مخالفین سلطه عرب در ایران در زمان خلیفه عباسی


پسر

فارسی
آوش/avash/

مانند آب پاک و زلال


پسر

فارسی
آوشن

آویشن، گیاهی علفی و معطر از خانواده نعناع با شاخه های فراوان و گلهای سفید یا صورتی


دختر

فارسی
اوشهنگ/oshhang/

هوشنگ، پسر سیامک پادشاه پیشدادی ایران


پسر

فارسی
آوگان/avgan/

از شخصیتهای شاهنامه، نام پهلوان ایرانی و پیشرو سپاه فریدون پادشاه پیشدادی


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
اولاد/olad/

از شخصیتهای شاهنامه، نام پهلوانی در مازندران در زمان کیکاووس پادشاه کیانی


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
اولجایتو/uljay tu/

از فرمانروایان سلسله ایلخانان ایران


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
آون

آونگ، نام رشته ای که خوشه انگور و بعضی میوه ها را به آن می بندند، آویزان، آویخته


دختر

فارسی
آوند/āvand/

حجت، دلیل، برهان، آونگ، ( در قدیم ) ظرف، ( در گیاهی ) لوله ی باریک ساقه گیاهان


پسر

فارسی

طبیعت
آونگ/avang/

نام رشته ای که خوشه انگور و بعضی میوه ها را به آن می بندند، آویزان، آویخته


دختر

فارسی
آوه/ave/

از شخصیتهای شاهنامه، نام دلاور ایرانی و از فرماندهان سپاه کیخسرو پادشاه کیانی


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
آویده/avide/

مشتاق، خواهان


دختر

فارسی
آویز/āviz/

گلی زینتی به شکل زنگوله و قرمز رنگ، هر چیز کوچک و گران قیمت از نوع فلزهای قیمتی، و مانند آنها که به ...


دختر

فارسی
آویژه/āviže/

معشوق، دلبر، خاص، خالص، ویژه، پاکیزه


دختر

فارسی
اویسا

آویسا، پاک و تمیز مانند آب


دختر

فارسی
آویشا/āvišā/

آویشن، ( آویش = آویشن، ا ( پسوند نسبت یا اسم ساز ) )، هم به معنای آویشن است و هم منسوب به آن


دختر

فارسی

طبیعت
آویشار/avishar/

مانند آب زلال


پسر

فارسی
آویشه

آویشن، گیاهی علفی و معطر از خانواده نعناع با شاخه های فراوان و گلهای سفید یا صورتی


دختر

فارسی
ایراث/iras/

میراث


پسر

فارسی
آیراد/ayrad/

ماه جوانمرد


پسر

ترکی، فارسی

کهکشانی
ایران ناز

موجب فخر و مباهات ایران


دختر

فارسی
آیرانا/āyrānā/

سرزمین آریایی


دختر

فارسی
ایرانشید/iran-shid/

خورشید ایران


دختر

فارسی
ایرانمهر/i.-mehr/

ترکیب دو اسم ایران و مهر ( سرزمین آریاییان و محبت )، ( ایران، مهر = مهربانی و محبت، خورشید )، نماد ...


دختر

فارسی
ایرانیار/iranyar/

یار ایران


پسر

فارسی
آیرخ/ay rokh/

دختر چون ماه


دختر

ترکی، فارسی
آیریا/āyriyā/

آریا، ( = آریا )


دختر

فارسی
آیریانا/āyriyānā/

ایران، به معنی ایران، ن، ک، آریانا و آریانه


دختر

فارسی
آیریس/iris/

سوسن خوش خبر


دختر

فارسی
ایریک

آریایی


پسر

فارسی
آیزا/ayza/

زاده روشنی، زیبا صفت


دختر

فارسی
ایزد پناه

آن که خداوند پناه و حامی اوست، نام یکی از سرداران هخامنشی


پسر

فارسی
ایزدبخش/izad bakhš/

بخشیده شده از سوی خدا، کسی که ایزد او را بخشیده است


پسر

فارسی

تاریخی و کهن، مذهبی و قرآنی
ایزدبد/izadbod/

نام یکی از سرداران زمان هخامنشی


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
ایزدچهر/izad chehr/

دارای چهره ای چون فرشتگان


دختر

فارسی
ایزدداد/izad dād/

عطا و بخشش ایزد، بخشش و عطای خدا، داده خداوند، آفریده خداوند، نام دانشمندی در زمان اردشیر بابکان پا ...


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
ایزدراد/izad rād/

آن که صفات جوانمردی، آزادگی را از خدا گرفته است، آزادگی، بخشندگی و سخاوتمندی را از خدا گرفته است


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
ایزدگشسب/izad gošasb/

خدا پرست، ( اَعلام ) ) یکی از دانشمندان دربار خسرو انوشیروان ) از سرداران بهرام چوبینه در جنگ با خس ...


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
ایزدگشسپ

از شخصیتهای شاهنامه، نام دبیر انوشیروان پادشاه ساسانی


پسر

فارسی
ایزدمهر/izad mehr/

دارای مهر و محبت ایزدی، دارای محبت و درستی خدایی


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
ایزدوند/izadvand/

منسوب به ایزد، ایزدی، ( ایزد، وند ( پسوند نسبت ) )، منتسب به خدا، خدایی


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
ایزدیار/izad yār/

آن که خداوند یار و یاور اوست، کسی که همدم و مونسش خدا است، کسی که یار و معشوق او خدا است، دوست و رف ...


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
آیسوده/āysude/

زیباروی، ( تآی = ماه، سوده = ساییده شده، به صورت گَرد درآمده )، ماه ساییده شده


دختر

ترکی، فارسی
آیشا/aysha/

شاهزاده ماه


دختر

ترکی، فارسی
ایشتار/ishtar/

نام یکی از الهه های آشوری


دختر

فارسی
آیشید/ayshid/

نور ماه


دختر

ترکی، فارسی

کهکشانی
امیرکارن/a.-karen/

ترکیب دو اسم امیر و کارن ( فرمانروا و جنگجو )


پسر

فارسی، عربی
امیرکامیار/a.-kamyar/

ترکیب دو اسم امیر و کامیار ( فرمانروا و کامیاب )


پسر

فارسی، عربی
امیرکاوه/a.-kave/

ترکیب دو اسم امیر و کاوه ( فرمانروا و از شخصیت های شاهنامه )


پسر

فارسی، عربی
امیرکسری

مرکب از امیر ( عربی ) به معنای حاکم و فرمانروا + کسری ( فارسی ) به معنای خسرو و پادشاه است


پسر

فارسی، عربی
امیرکوشا/a.-kušā/

ترکیب دو اسم امیر و کوشا ( فرمانروا و تلاشگر )، از نام های مرکب، ه امیر و کوشا


پسر

فارسی، عربی
امیرکوشان/a.-kušān/

ترکیب دو اسم امیر و کوشان ( فرمانروا و کوشا )، از نام های مرکب، امیر و کوشان


پسر

فارسی، عربی
امیرکیارش/a.-kiyāraš/

ترکیب دو اسم امیر و کیارش ( فرمانروا و پادشاه دلیر )، امیر و پادشاه دلیر، حاکم شجاع


پسر

فارسی، عربی
امیرکیانوش/a.-kiyānuš/

ترکیب دو اسم امیر و کیانوش ( فرمانروا و بزرگ جاودان )، از نام های مرکب، امیر و کیانوش


پسر

فارسی، عربی
امیرکیهان/a.-keyhān/

ترکیب دو اسم امیر و کیهان ( فرمانروا و جهان )، امیر جهان، پادشاه عالم


پسر

فارسی، عربی
امیریارا/a.-yara/

ترکیب دو اسم امیر و یارا ( فرمانروا و قدرت )


پسر

فارسی، عربی
امین پارسا/a.-pārsā/

ترکیب دو اسم امین و پارسا ( امانتدار و پاکدامن )، زاهد و پرهیزگار، دیندار و درستکار و متدین


پسر

فارسی، عربی
امین دخت

امین ( عربی ) + دخت ( فارسی ) دختر امین، دختر درستکار


دختر

عربی، فارسی
آن

سبب علت دلیل، قصد عزم عقیده


دختر

فارسی
آنابیتا/anabita/

مادر بی همتا


دختر

ترکی، فارسی
آناتا/ānātā/

نظیر و مانند مادر، ( آنا= مادر، تا= نظیر، مانند، لنگه )، لنگه ی مادر


دختر

ترکی، فارسی
انارام/anārām/

روشنایی بی فروغ و بی پایان


دختر

فارسی
انارگل/anar-gol/

گل انار


دختر

فارسی

طبیعت
آناگ/anag/

نام یکی از احکام پارت در زمان اردشیر پادشاه ساسانی


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
آنامهر/ana-mehr/

ترکیب دو اسم آنا و مهر ( مادر و خورشید )


دختر

ترکی، فارسی
آناناز/ana-naz/

ناز مادر


دختر

ترکی، فارسی



برچسب ها

اسماسم پسراسم دختراسم پسر فارسیاسم دختر فارسی