با یک دل خرم به جهان شادی هست.
هر جا که بود شادی آزادی هست.
اینک که روند این همانی دار است.
دانسته هر آنچه را که توخواهی هست.
شهرام ص
بیا ببین تو هستی اگر که یار منی.
هوا به رنگ چه زیبا گلش چه یاسمنی*
به کوی عشق که پیرایه برو نبست کس.
به هر طرف که رخ آری نگر که بر چمنی*
نه نامه ای بفرستم نه پیک روانه کنم.
زشعر ناب سرودم تویی که عشق منی*
... [مشاهده متن کامل]
به کار گاه خدایی که بسا زد همه را.
به قد تویی وبه قامت بتی و من شمنی.
زجان وتن چه بگویم به راهش چه بود.
گلی بنفشه زپردیس کوکب دمنی*
اگر نگر نمایی به روزگار همه سوی.
امید وصل تو باشد مرا به از رسنی*
چنان باد سلامت وزد بر همه زیگار.
که خود سلامت گیتی بجویم از بدنی*
هزار یار گرامی یکی چو یار من است.
چنانکه پیک سپیدش بیاید از زمنی*
از این غزل که گفتی شهرام بنگر.
که مست عشق بگیرد ز چامه ات دهنی*
شهرام. ص
بدست آرد اگر آن ترک تهرانی دل ما را.
ز آب و خاک بگذشته نهم در کعبه بتهارا*
اگر در آینه ساقی نماید روی زیبا را.
نه یوسف را به چشم آریم نه دل جوید زلیخا را*
اگر یار کمان ابرو جمال خویش بنماید.
... [مشاهده متن کامل]
نه می جوییم جابلقا نه می جوییم بلسا را*
سرود ناب می گوییم غزل پر آب می سازیم.
بیابم یار زیبا را بیابم خودگر آرا را*
بهشت مهر آن یاران به نازی بت فرو ریزد.
بیا ای یار مهر افروز و بنما روی زیبا را*
چو شد جاوید از مهرش فروغ مهر از چهرش.
چه می جویم دگر دیگر چه می جویم دگرهارا*
سرود ناب تو شهرام بدست آرد دل بت ها.
نمی یابم سرودی که بود برتر از این آرا*
شهرام ( ص ) *
دوش از گلگشت جانم یادم از گلزار بود.
نرگسانی مست رویش خواب از چشمم ربود*
خویش را دادم توانی از مدامی جاودان.
جای جامی عشق بود ومغز را خوش می غنود*
زان گشایشها که شد از پرده اش پندار عشق.
... [مشاهده متن کامل]
جاودان هستی نمودو شادمانی می نمود*
آسمانها پر ستاره گلستانها پر زگل.
کهکشانش آفتابی نقش نیکی می گشود*
بلبلی از باغ فردوسش هزاران نغمه زن.
از قصیده وز دو بیتی تا غزل گفت وشنود*
عاشقی را داستانها کرده از بر نکته ها.
خوش زمانی داشتم آری پر از دریافت بود*
بزم یزدانی بهشتی جاودان وجشن گل.
با فرشته اش یک سبویی روشنایی بار بود*
زان میان مهرو بتانش مهرورزی مهر جو.
شاد باشی گفت وپیروزی و آزاری نبود*
از سپیده بلبلی نیکو سرودی سر بداد.
تا به آزادِش رسید گل واژه اش شهرام بود*
شهرام ( ص ) .
آمد بهار نوروز هم مبارکا مبارکا.
هم سال نو پیروز باد مبارکا مبارکا*
آمد گل وسوری رسید بر بلبل و برسرویان.
بر آبشار از دل به جان مبارکا مبارکا*
بر سبز پوش و برگ گل بر شبنم و برجام مل.
بر بوی گل بر روی گل مبارکا مبارکا*
... [مشاهده متن کامل]
برسر خوشان سال نو بر دلبران نو به نو.
بر جان نواز دل گرو مبارکا مبارکا*
بر چشمهء خورشید نوش بر ماه نیکو جامه پوش .
بر اختران عشق و هوش مبارکا مبارکا*
بر دختر نو لب گشا بر کهکشان پربها.
بر پور ویاران صفا مبارکا مبارکا*
بر هر جوان نازنین شمشاد قد ودلنشین.
افرشتگان نیک بین مبارکا مبارکا*
بر کوه ودشت و آبها برآسمان و اوجها
بر مشک وبر عطر وگیا مبارکا مبارکا*
شب را سخن از روز گوبر زندگی پیروز پو.
پیروز شو پیروز شو مبارکا مبارکا*
بهر خدا پاسخ بگو بر دوستان تبریک گو.
تبریک جو تبریک جو مبارکا مبارکا*
دل را بهشت مهر کن وآن را نمون از چهر کن.
بر چام جان دستی فشان مبارکا مبارکا*
شهرام خود پیروز گفت همچون گل نوروز گفت.
پیروزیت هر روز گفت مبارکا مبارکا*
شهرام. ص.
به برزن شو ببین گلها فراوان.
به گلشن رو گزین ملها فراوان*
به دشت وکوه وهم در مرغزاران.
سراید مرغ و سنبلها فراوان.
فراوان جویباران آبشاران.
به نوشین چشمه غلغلها فراوان*
چو می خواهی که آرامش بی آبی.
... [مشاهده متن کامل]
ستارت میزند زلها فراوان*
چو آسایی نگر برآسمانها.
رود بر اوج دلدلها فراوان*
دل و دلبر به پیوندی خوشایند.
به جوش اندر بود پلها فراوان*
خدا را من همی خوانم خدا را.
که تا سختی شود شلها فراوان*
به شهرام تا بگویی دفتری گل .
کند تقدیم بلبلها فراوان*
چام باشد از سرشت با فن آن.
گر به باز و بست آراید جان.
شهرام ( ص ) *
بورن سوته دلان خاک ایران.
سر افرازی بکیمن اژ دلیران.
بورن تا بهر فردا زنده واییم.
چه کودکمان جوانان یا که پیران.
شهرام ( ص ) *
شمایید شماییدشمایید شمایید.
همی نیک نمایید ز یاران خدایید*
بیایید بیایید. بیایید بیایید.
کجایید کجایید کجایید کجایید*
فراتر ببینید اگر همره مایید.
بخورشید در آیید که از نور فرایید*
جدایید جدایید جدایید جدایید.
... [مشاهده متن کامل]
گواهید گواهید گواهید گواهید*
گواهید زیزدان بیایید بیایید .
شمایید کجایید که مهرید و وفایید*
چو مهرید و وفایید گواهان شمایید.
کجایید گواهان بیایید بیایید*
چو جاوید نمایید خجسه است جهانی.
که آزاده و پیروز و فرازان همایید*
زاوجی که همایید به ارجی که فرایید.
ز آغاز شمایید به انجام هلایید. *
چو اکنون شهرام چنین چامه سراید.
از این چامهء نیکش ز خوبی به فرایید*
شهرام ( ص ) *
گل لاله هستم.
آلاله پرستم*
این است که مستم.
از خویش برستم*
تا یار بدیدم.
از خود بگسستم*
این است و بودم.
پیمان ببستم*
پیمان بگیرم.
بگذار بدستم*
چنگی بنوازم.
از ناز شصتم*
شهرام سرودی.
خواهان منستم*
شهرام ( ص ) *
غم عشق فرا دارد در سر غم و دل در غم.
دل عشق به غم پوید دل برغم و جان بر غم*
بردل چو نهی مرهم مرهم نکند سر غم.
دارو چه کند در مان زهرت بزند ار غم*
دانای دو گیتی را پرسی گر از آن درمان.
هرگز ننهد راهت از خون جگر تر غم*
... [مشاهده متن کامل]
از چشم گمان ای دل بگشای کمان ای دل.
شاید که زنی برخود ناچار به شهپر غم*
تا آنکه بیاسایی از عشق و شرو شورش.
با خویش نما پیمان با کس ننشین مر غم*
خواهم که به شوقی که فرزانه روش هستی .
بنویسم وپردازم سیمرغ شود گر غم*
افزون شود عاشق را پروا نکند از چرخ .
با شمع ببینی گل چون آینه با هر غم*
عشق است روان پویی جاوید به فردوست.
آری به نخستین دم دانند که غم بر غم*
دارد چو تو شهرام آن یاری که همی زیگار.
شوری همه از عاشق بر دل بزد از زر غم. *
شهرام ( ص )
در لری شعر را شیر می گویند. شیر به لهجهء لری.
سلامی چون نسیم باد نوروز
درودی چون بهاران گلشن افروز
سلامی چون گل نوروز پیروز
زدیروز و زفردا و زامروز
از آن فرزانگان باستانی
از آن راز آوران زندگانی
وزان دانشوران شهروندان
وزان باورشناسان همانی
... [مشاهده متن کامل]
از آن مینو گرایان کیان مهر
وزان یزدانشناسان کیان چهر
خداوندا توانی بخش ما را
فرا فرّ زمانی پخش مارا
بود بر آنکه چون شهرام گوید
درودی و سلامی چون گمانی
شهرام*
*در چام مپیچ وچیستانش
چون هست دروغ داستانش.
شهرام*
من از آبادیسان بس شکر دارم
که شعرم را به ایشان می سپارم
برادر خواهران من شمایید
از این رو من بسی امید وارم
اگر شاید، سرودی می فرستم
وگر نه واژه گردد کار و بارم
تو ای شهرام سرود تا نیک گویی
بسی باشد به گیتی یادگارم
شهرام ( ص ) *
سرودش:شعر وشاعری.
شعر چیست؟ یعنی شعور یافتن بر چیزی و در اصطلاح، کلامی است که موزون، مقفا و مخیل و مع القصد باشد.
از نظر قُدما شعر باید این چهار فاکتور را داشته باشد:
۱ - موزون باشد یعنی داری وزن باشد
۲ - مقفا" باشد. یعنی دارای قافیه باشد
... [مشاهده متن کامل]
۳ - مخیل" باشد، یعنی خیال انگیز باشد
۴ - مع القصد " باشد. یعنی جهت هدف و مقصودی سروده شود
ولی با تغییر و تحوالات در قرن اخیر، امروزه اشعار نیمایی و سپید همه فاکتورها را ندارد
رضا ضحاکی راحت
پیرو خوشید یا آیینه باش هر چی عریان دیده ای افشا مکن
چام. چامه. چامه. سرود. شعر ، متل ( مثل )
"نباید که امروز و فردا کنیم " ( شهرام )
"چو فردا رسد کار فردا کنیم" مصرع و نیمهءدوم بیت از کهن بوده است. نیمهء نخست بیت را من سالها پیش گفته ام وبرای بسیاری کسان خوانده ام.
چرا ساری هم به چمار مرکز فرماندهی / جاری و روان / زرد میباشد با هم ریشه یابی میکنیم
سُر / شُر => سُرسُره // شُرشُر آب / شُرآب که بعدها شراب خوانده شد = چیزی ک مارا به جریان میاندازد / آب شرب = آب جاری شده / خود جاری که از ساری / شاری آمده / شار الکتریکی = جریان الکتریکی
... [مشاهده متن کامل]
سار / شار مانند ابشار / افشار ( طبقه بالا دستان = اف = بالا و شار = جریان => جریان و گروه بالایی )
شارع / شرعی / مشروع و مشتقات آن اشاره به جریان یافتن جمعیت = شارع و شرعی = چیزی را به ما جریان انداختن و . . . . .
شعر که از سُر / شُر آمده یعنی چیزی را به زبان جاری ساختن که در سروده میبینیم که از سُر ود آمده ( مانند نمود = نم ( از نما آمده ود / خمود = خم ود و . . . ) پس سرود میشود جاری ساختن و سرایش نمونه دیگر جاری و ساری ساختن است پس این از اینکه چرا ساری همان جاری و جریان است ( همچنین مجری و اجرا از دیگر مشتقات آنها میباشند )
چرا ساری در ترکی زرد میشود؟ نام گذشته ساری زارتاگارتا بوده که با دگریخت ت به د میشود زارداگاردا که اگر ساده بگوییم میشود زردگَرد که کلا / گرد ( جرد از دیگر اشکال ساخت یافته گرد به معنای شهر است ) پس زردگرد میشود شهر زرد ( به دلیل داشتن برخی از گَوَن های زرد رنگ که برای زنبور های عسل ( که به آن ماز میگویند ( به گفته برخی مازندران یعنی جایگاه ماز که یک گونه زنبور بوده ) بسیار مفید بوده به اینک اثر چندانی از این گونه گیاهی باقی نمانده )
پس دلیل اینکه به ترکی ساری میشود زرد از اینجا آمده که این شهر به شهر زرد معروف بوده و چون نامش ساری بوده برای دیگران ساری شده شهر زرد همانطور که یونانیان به آن زارتاگارتا میگفتند یعنی شهر زرد ام نام اصلی آن ساری بوده و لقبش شهر زرد
چرا ساری مرکز فرماندهی چَمِش ( معنی ) دارد؟
چون در این جاری شدن که افشار یا افسار میگفتند طبقه بالا دستان ( افشار یا افشاریان که طبقه بالا دستان خود را مینامیدند ) افسار کار را در دست داشتند ( افسار یعنی کار بالا و مهم و نشانه کنترل بوده ) پس یک معنای و اصطلاح دیگر افسار = کنترل یا مرکز فرماندهی شد در صورتی که اف = بالا و سار = جاری شده معنا دارد اما در گذر زمان اینطور کاربرد یافت ( مانند افسر = رییس )
دستکم بخش زیادی از واژه هایی که به اشتباه گمان میرفت عربی باشند را ریشه یابی کردیم . بخش زیادی از واژه های عربی ایرانی می باشد منتها بادی به درستی و با دقت بالا به اصل آن برسیم.
واژه شهر هم از شار آمده یعنی جایی که مردم در آن جریان دارند ( رفت و آمد ) پس شهرت / مشهور و . . . . به کسی یا چیزی که پرجریان و پرصدا باشد گفته شده .
با سپاس
لایک نداشت اینهمه واژه یابی ؟
لری بختیاری
چکامَ، لُواشِری، چوپال:شعر
چگامَ گو، لواشرا، چوپالَو:شاعر
برابرواژگان هنرهای پنجگانه ( صناعات خمس ) :
فَرنود: بُرهان.
فَرنودیک: بُرهانی.
فَرنودآور: مُبرهِن.
ستیز: جدل.
ستیزیک: جدلیّ.
ستیزگر: مُجادل.
فریب: مغالطه.
فریبیک: مغالطیّ.
... [مشاهده متن کامل]
فریب گر: مُغالط.
سخنوری: خطابه.
سخنوریک: خطابیّ.
سخنور: خطیب.
سَرواد: شعر.
سَردادیک: شعریّ.
سَروادگو: شاعر.
پارسی توان واژه سازی بالایی دارد: )
شعر=سروده در جدول میشود/ارمان عابد رشت
چکامه
شعر برابر "سروده" می باشد و از "سرودن" می آید. می توان واژه "سرایا" را نیز به جای "شاعر" به کار برد.
"سرایا" از دو بخش "سرای" که بن کنونی "سرودن" است و "ا" که واژه کنشگر ( =فاعل ) همان بن واژه ( =مصدر ) را می دهد.
... [مشاهده متن کامل]
برای نمونه "بینا" از دیدن می آید و برابر کس که "دیدن" را انجام دهد.
پس در اینجا، سرایا برابر کسی است که سرودن را انجام می دهد یا "شعر" و "سروده" می گوید.
خود "سرودن" برابر "شعر گفتن" است.
پس روی هم رفته داریم:
شعر=سروده
شاعر=سرایا
شعر گفتن=سرودن
بدرود!
شَعر shaar: ( مو، گیسو ) این واژه عربی است و در پارسی کاربردی ندارد.
شِعر shear: گفتاری ادبی کوتاه یا بلند و آهنگین که با به کار گیری آرایه های ادبی و تصویر سازی، و در قالب های شناخته شده [آزاد، غزل، قصیده، رباعی، مثنوی و. . . ] سروده می شود و با آن احساسات درونی، سرگذشت ها، داستان ها، مشکلات جامعه، و دیگر موضوعات به صورتی دلنشین بیان می شود که تاثیر آن بر شنونده بسیار بیش تر از نثر است و می توان بر روی این گفتار آهنگسازی کرد و آن را با موسیقی همراه کرد.
... [مشاهده متن کامل]
( https://www. cnrtl. fr/definition/poeme )
همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست:
سروده ( دری )
گایت gāyt ( سنسکریت: gāyatra )
نظم
شعر نو => برابر پارسی => چکامه
شعر => برابر پارسی => چامه
شعر: گفتاری ادبی کوتاه یا بلند و آهنگین که با به کار گیری آرایه های ادبی و تصویر سازی، و در قالب�های شناخته شده [آزاد، غزل، قصیده، رباعی، مثنوی و. . . ] سروده می شود و با آن احساسات درونی، سرگذشت ها، داستان ها، مشکلات جامعه، و دیگر موضوعات به صورتی دلنشین بیان می شود که تاثیر آن بر شنونده بسیار بیش تر از نثر است و می توان بر روی این گفتار آهنگسازی کرد و آن را با موسیقی همراه نمود.
... [مشاهده متن کامل]
همتای پارسی این واژه ی عربی، واژه ی گایت gAyt می باشد که در سنسکریت گایتره gAytra می باشد.
مهدی بارانی:
شعر:سخنی است موزون ، مقفّا و مخیل
در شعر مپیچ و در فن او
چون اکذب اوست احسن او
نظامی
واژه شعر
معادل ابجد 570
تعداد حروف 3
تلفظ ša'r
نقش دستوری اسم
ترکیب ( اسم ) [عربی] ( زیست شناسی ) [قدیمی]
مختصات ( شَ ) [ ع . ] ( اِ. )
آواشناسی Se'r
الگوی تکیه S
شمارگان هجا 1
منبع واژگان عامیانه
به جای واژه عربی شعر می توان واژه ی چکامه پارسی بکاربرد
گر شاخه ها دارد تری
ور سرو دارد سروری
ور گل کند صد دلبری
ای جان، تو چیزی دیگری
کردی جنوبی: چِرینَه، چِرینِه
نظم. [ ن َ ] ( ع اِ ) شعر. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . کلام موزون. مقابل نثر. ( المنجد ) ( از غیاث اللغات ) ( از اقرب الموارد ) . سخن راست کرده بر وزن. ( از مهذب الاسماء ) . شعر. چامه. پیوسته. سرود. نظام. ( یادداشت مؤلف ) :
... [مشاهده متن کامل]
ز گاه کیومرث تا یزدگرد
به نظم من آید پراکنده گرد.
فردوسی.
نگه کردم این نظم و سست آمدم
بسی بیت ناتندرست آمدم.
فردوسی.
با نظم ابن رومی و با نثر اصمعی
با شرح ابن جنی و با نحو سیبوی.
منوچهری.
سواران نظم و نثر در میدان بلاغت درآیند. ( تاریخ بیهقی ص 392 ) .
در باغ و راغ دفتر و دیوان خویش
از نظم و نثر سنبل و ریحان کنم.
ناصرخسرو.
نبیند که پیشش همی نظم و نثرم
چو دیبا کند کاغذ دفتری را.
ناصرخسرو.
ز نظم و نثرش پروین و نعش خیزد و او
بهم نماید پروین و نعش در یک جا.
خاقانی.
آسمان داند که گاه نظم و نثر
بر زمین چون من مبرز کس ندید.
خاقانی.
نبینی جز مرا نظم محقق
نبینی جز مرا نثر مبرهن.
خاقانی.
کسی گیرد خطا بر نظم حافظ
که هیچش لطف درگوهر نباشد.
حافظ.
گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه
من نظم خود چرا نکنم از که کمترم.
حافظ ( آنندراج )
آیا �شعر� معنای ابریشم هم می ده؟ در شعر مولانا دیدم:
گفت لبسش گر ز شعر و ششترست -
اعتناق بی حجابش خوشترست
گر شاخه ها دارد تری
ور سرو دارد سروری
ور گل کند صد دلبری
ای جان تو چیزی دیگری
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند هرچه جویند کران تا به کران ندهم
شعر دارای دو معنی است :
شِعر : به معنای آواز، چکامه و قصیده
شَعر : گیسو و موی انسان یا حیوان [مثلا صنعت شَعربافی]
دلی بی منطق و منطقی بی دل
یکی را بر عقل زند یکی را بر دل
کاش می شد عمر خود را هدیه میدادم به او زندگی رادوست دارم مادرم رابیشتر
کردی کلهری: چِرین
کردی کرمانجی: هلبست
این واژه اربی است و پارسی آن بدین گونه می باشد:
سروده - شعر
سراینده - شاعر
سرودن - شعر گفتن
پیروز و مانا باشید.
اینگونه می نماید که کار پربارتر ی است اگر که دوستانی که ریشه های واژه ها را به زیبایی و راستی به زبان های کهنسالی چون سانسکریت پیوند می دهند، و ریشه واژه ها را در زباندهای هند واروپایی مانند سانسک یت پی می گیرند، در گردآوری این واژه های سانسکریت، از نوشتن واژه سانسکریت به پارسی نویسی پرهیز کنند، یا که به شایستگی واژه سانسکریت را به لاتین و خود الفبای سانسکریت بنویسند، که بتوان آن را در پهنه گسترده تری جستجو و وارسی کرد ، که یافتن واژه ای در رخت سانسکریت با الفبای پارسی خودمان، چنانکه روشن و آشکار است، جستجوی واژه را دشوار میکند
... [مشاهده متن کامل]
برای نمونه دوست گرامی "هستی"، رنج کار شایسته چون یافتن ریشه های واژه "شعر" را که واژه ای تازی است به ریشه سانسکریت واژه پیوند می دهد، اما برابر نهاده سانسکریت را به الفبای پارسی ما می نویسد، که خود واژه بایستی به الفبای خود واژه سانسکریت یا به کمی "حداقل" به لاتین نوشته شود
علم رخشان گوهری باشد بر اکلیل حیات
ارزش گوهر کی داند گر نباشد گوهری
گوهر اندیشه را از تیره گی بخشد نجات
گوهری داند کمال صنعت روشنگری
واژگان زیبای پارسی جایگزین شعر این هاست:
نشید
چامه
چگامه
شیر واژه ای کهن است پارسی که پس شید و سپس نشید شده است.
چگامه هم امروزه چکامه و با گژدیسی چغامه و چغانه گفته می شود
سرود - آهنگ
به ترکی "سؤی" یا "قؤشاق" میگویند.
"سؤی" کلمه ای است که از آن فعل های زیر ساخته شده است:
1 - "سؤیله مک" : بیان کردن، اظهار کردن، هم معنی tell در انگلیسی است.
2 - "سؤیلاماق": شعر گفتن، سرودن شعر
... [مشاهده متن کامل]
3 - "سؤیلتمک": سبب بیان و اظهار شخص شدن
4 - "سؤیلنمک": اظهار شدن، بیان شدن، در معنای با خود حرف زدن و به خود غر زدن هم به کار میرود.
5 - "سؤیلشمک": اختلاط کردن، گفتگو کردن
"قؤشاق" هم از فعل "قؤشماق" به معنی سرهم کردن است.
به مشاعره هم "قوشوشماق" میگویند.
صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
صد سال سفر باید تا پخته شود خامی
شعر= شیر: در آغاز در ایران باستان به معنی ترانه بوده است که بعد ها
به معنی سرود، چکامه بکار برده شده است معادل سامی اینواژه در زبانهای سامی یعنی عربی و آکدی و آشوری
zamāru; zamāru ša pitni به معنی شعر بوده است و این اشتباه تاریخی و مصطلح است که برخی لغت دانان ایرانی شعر را وامواژه از عربی دانسته اند شعر واژه ای ایرانی است.
... [مشاهده متن کامل] چکامه. . . .
برابر پارسی شعر بهتر است بگوییم هلبست
که از زبانهای ایرانی است
ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید
آفتاب دلتنگی، لبخند می زندبه سایه دیوار آرزوها
تا دوباره بلندای دست های فاصله در لمس مرکب خسته قلم، نوید رقصی کور نشاند برچین دامن زنی که عمری است هیجان غروب نگاهش را جزء تابش تردید محرمی نیست.
شعر. [ ش َ ] ( ع ) مو.
وَ لَحْمِی وَ دَمِی وَ شَعْرِی وَ بَشَرِی وَ عَصَبِی وَ قَصَبِی وَ عِظَامِی. . . ( از دعای روز عرفه امام حسین علیه السلام )
و گوشتم، و خونم، و مویم، و پوستم، و عصبم، و نایم، و استخوانم. . .
... [مشاهده متن کامل]
یکی از روش های یادسپاری حفظ عبارت کوتاه ی [شَعْرِی وَ بَشَرِی:مویم و پوستم ]
شعر. [ ش ِ ] ( ع ) دانستن و دریافتن چیزی. ( هم خانواده شعور به معنای فهم )
وَ لَیْتَ شِعْرِی یَا سَیِّدِی وَ اِلَهِی وَ مَوْلاَیَ اَتُسَلِّطُ النَّارَ عَلَی وُجُوهٍ خَرَّتْ لِعَظَمَتِکَ سَاجِدَهً ( از دعای کمیل )
ای کاش می دانستم ای سرورم و معبودم و مولایم، آیا آتش را بر صورتهایی که برای عظمتت سجده کنان بر زمین نهاده شده مسلّط می کنی.
از روش های یادسپاری حفظ عبارت کوتاه ی [لَیْتَ شِعْرِی: کاش می دانستم] یا در نظر گرفتن هم خانواده آن یعنی شعور.
شعر
به فتح شین و سکون عین و رای مهملتین به فارسی موی و به ترکی قبل و به هندی بال نامند جمع آن اشعار و شعور و شعار آمده .
ماهیت آن : متولد از ابخـره و ادخنـه اخـلاط محترقـه و یابسـه است و فرق میـان آن و صـوف و وبـر آنسـت کـه شـعر پیچیـده نمیباشد به خلاف صوف و وبر و صوف نرم و نازک و مـابین آن هر دو است و صوف را به فارسی پشم و وبر را کرک نامند و هر سه عام اند همـه حیوانـات یعنـی بعضـی را شـعر و و بـر هـر دو میباشد مانند بز و بعضی را پشم فقط میباشد مانند میش و بـره و بعضی را موی فقط مانند اکثر حیوانات و انسان را نمی اشد مگـر شعر فقط و از مطلق آن مراد شعر انسان است .
... [مشاهده متن کامل]
طبیعت آن : سرد و خشک است.
افعال و خواص آن : سوخته آن مسخن و بغایت مجفف و بیلـذع و جهت آکله و خشک کـردن زخمهـا و قـلاع و قـروح ذرور و اً طلاء با عسل و با کندر و زفت جهت جراحات سر ذروراً بعـ د از مالیدن زفت بر آنها و طلای آن با مرداسنگ جهت تسکین جرب و حکـه شـدید قـوی چشـم و بـا روغـن زیتـون و یـا آب جهـت سوختگی آتش و با سرکه ساییده آن جهت تحلیل و قلـع ثآلیـل و بثور و سگ دیوانه گزیده و با شراب و روغن زیتـون جهـت ورم سر و جراحت آن و به دستور غیر محرق آن و محرق آن با عسـل جهت قلاع دهان اطفال و با روغن گوسـفند جهـت عشـره و ورم حادث از آن و ذرور آن جهت بروز مقعده و رد کننده آنست بـر موضع خود و قطور آن با روغن گل جهت تسکین درد گوش و بـا
سفیداب و توتیای مغسول و گل ارمنی جهت حرقۀ البول مجـرب و بخور آن جهت صـرع سـددی و گریزانـدن هـوام و حمـول آن جهت سیلان رحم و تجفیف رطوبات آن و صرع و ماءالشعر کـه از تقطیر آن حاصل میگردد جهت داءالثعلـب و رویانیـدن مـوی مجرب و به دستور دهن آ ن و نیز مقوی باه اسـت و تعلیـق مـوی طفل پیش از آنکه صلب شده باشد جهت نقرس و عقـرب گزیـده نــافع و دســتور احــراق آن در دســتورات مقدمــه و دهــن آن در مرکبات در ادهان مذکور شد.
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر مرداد نیابم به قدر وسع بکوشم
نیست ما را هوس زلف پریشان کسی
شعر[اصطلاح مداحی ]: یکی از ابزارهای فن مداحی است. البته این اصطلاح، توسط برخی مداحان، به صورت کلی به جای نام هر قالب شعری به کار می رود. مثلاً به غلط گفته می شود: �چند تا شعر خواندم�.
سرود
نیک و بدِ خلق به یک سو نهاد
افتادن و برخاستن باده پرستان
در مذهب رندان خرابات نماز است
آری خورشید ثابت کرد :
حتی طولانی ترین شب نیز با اولین تیغ درخشان نور به پایان می رسد ، حتی اگر به بلندای یلدا باشد . . .
بیدار و امیدوار باش ، خورشیدی در راه است . . .
شِعِر به معنای نمایان کردن و ابراز کلماتی زیبا و مفهومی به مخاطب است و شاعر هم اسم فاعل و از ریشه شَعَر به معنای مُو دلیل نامیدن این اسم برای شاعر به این دلیل است چون شاعر امور پنهانی و امور نازکی که محتاج
... [مشاهده متن کامل] به دقت بیشتر و ظرافت هر چه تمام تر است را برای مردم در معرض دید قرار می دهد همان طور که مو ریز و نازک است و نیاز به دقت بیشتر و ظرافت هر هرچه تمام تر دارد تا برای مردم نمایان شود.
شعر می دانید چیست؟
شعر هم نوعی بهار زنـدگیست
عالمی از واژه ها در باغ دل پروردن است.
شعر تقسیم سطور نثر نیست
باید اندر شعر زیست
.
موسیقی در نظم هست
نظم در آهنگ، شور بـزم هست
... [مشاهده متن کامل]
گاه در یک قافیه صد معنی و احساس بین.
چارچوب نظم ها را عظم هست
انسجـام و حــزم هست
.
ای بسا مُنشی که مُرد
ای بسا نثری که مُهر « مُرد» خورد
ای بسا کاهــی کــه بـا تبلیـغ، نام شعر یافت،
بعدهـا در پنـجــه ی آتـش فـسـرد
سهمی از جنگل نبـرد
.
نی که بی نایی شود
دست باد افتاده هر جایی شود
شعر در هر قالبی چه نظم و چه نثر و زلال
باید همچون شهر رویایی شود
غـرق زیـبـایــی شود
این واژه عربی است و پارسی آن اینهاست:
اَفش ( اوستایی: اَفْشْ مَن )
گایْت ( سنسکریت: گایَترَ )
گیتا ( سنسکریت )
ویچَست ( پهلوی )
دِراناک ( پهلوی: دْراناک )
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٦٥)