go

/ˈɡoʊ//ɡəʊ/

معنی: سیر، راهی شدن، تمام شدن، در صدد بودن، روانه ساختن، گشتن، رهسپار شدن، رواج داشتن، بران بودن، کار کردن، راه رفتن، شدن، روی دادن، رفتن، گذشتن، سیر کردن، پا زدن، برو
معانی دیگر: مخفف : سفارشات معمولی، دستورات معمولی، عزیمت کردن، عازم شدن، این واژه کاربردها و معنی های متعددی دارد که بهترین راه نشان دادن آنها کاربرد آنها در جمله های زیر است:، (نوعی بازی ژاپنی با سنگ های سیاه و سفید بر روی صفحه ای مخطط) بازی گو، عبور کردن، نابود شدن

بررسی کلمه

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: goes, going, gone, went
(1) تعریف: to proceed; travel.
مترادف: advance, move, pass, proceed, travel
متضاد: halt, stop
مشابه: course, make, progress, put, repair, ride, run, sally forth

- We're going to France in the summer.
[ترجمه ترگمان] ما در تابستان به فرانسه می رویم
[ترجمه گوگل] ما در تابستان به فرانسه می رویم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to move away from a place; leave.
مترادف: depart, leave
متضاد: come, stay
مشابه: decamp, exit, flee, repair, retire, shove off, split, withdraw

- We'll miss you so much if you go.
[ترجمه توران کیانمهر] اگر شما بروید ما خیلی دلتنگ شما می شویم
|
[ترجمه ترگمان] اگه بری خیلی دلمون برات تنگ می شه
[ترجمه گوگل] اگر شما بروید، خیلی از شما خسته شده اید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to extend from one point to another.
مترادف: extend, reach, run, stretch
مشابه: spread

- a long driveway that goes from the house to the road
[ترجمه ترگمان] راه طولانی ای که از خونه به جاده میره
[ترجمه گوگل] راه آهن طولانی که از خانه به جاده می رود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to be moving or operating properly.
مترادف: function, operate, run, work
مشابه: act, perform, ride

- There's plenty of gas, but the car won't go.
[ترجمه یوسف نادری] ماشین بنزین زیادی داره ولی روشن نمیشه.
|
[ترجمه ترگمان] مقدار زیادی بنزین وجود دارد، اما ماشین نخواهد رفت
[ترجمه گوگل] مقدار زیادی گاز وجود دارد، اما ماشین نمی رود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to pass; elapse.
مترادف: elapse, pass
متضاد: come
مشابه: creep, drag, expire, flow, fly, glide, race, ride, run, tick

- This holiday has gone so fast!
[ترجمه ❤F.H.K❤] این تعطیلات خیلی سریع گذشته است
|
[ترجمه ترگمان] ! این تعطیلات خیلی سریع پیش رفته
[ترجمه گوگل] این تعطیلات خیلی سریع رفته!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to remain incomplete; be left.

- There are two days to go before graduation.
[ترجمه ترگمان] قبل از فارغ التحصیلی دو روز طول می کشد
[ترجمه گوگل] دو روز قبل از فارغ التحصیلی وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to be permissible or acceptable.

- In this game, anything goes.
[ترجمه ترگمان] تو این بازی، هر چیزی میره
[ترجمه گوگل] در این بازی، هر چیزی می رود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: to belong in a certain place or position.

- These towels go in that drawer.
[ترجمه ترگمان] این حوله ها توی اون کشو هستن
[ترجمه گوگل] این حوله ها در آن کشو قرار دارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: to be a good match with something else; harmonize.
مترادف: harmonize, match
متضاد: clash
مشابه: accord, agree, belong, fit, jibe, pair, relate

- This blouse goes with that skirt.
[ترجمه میترا] این پیراهن مناسب آن دامن است .
|
[ترجمه ترگمان] این بلوز با اون دامن می ره
[ترجمه گوگل] این پیراهن با این دامن می رود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(10) تعریف: to be used up or expended.
مترادف: peter out, run out
مشابه: die out, disappear, dissipate, dissolve, evaporate, fade away, melt away, vanish

- Money goes fast.
[ترجمه مصطفی] پول زود از دست میره/ پول زود خرج میشه
|
[ترجمه ترگمان] پول خیلی زود می رود
[ترجمه گوگل] پول سریع می رود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(11) تعریف: to stop functioning; fail; die.
مترادف: die, fail
مشابه: cease, give, stop

- The engine finally went.
[ترجمه ترگمان] بالاخره موتور خاموش شد
[ترجمه گوگل] موتور بالا رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(12) تعریف: to make a certain sound.

- The champagne cork went "pop".
[ترجمه Farhood] چوب پنبه سر شامپاین صدای "پاپ" داد.
|
[ترجمه ترگمان] چوب پنبه شامپاین \"پاپ\" رفت
[ترجمه گوگل] چوب پنبه شامپاین 'پاپ' رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(13) تعریف: to be accommodated; fit.
مشابه: belong, fit

- All those extra clothes won't go in that suitcase.
[ترجمه Farhood] این همه لباس اضافه جا نمیشه تو این چمدون.
|
[ترجمه ترگمان] تمام اون لباس های اضافی توی اون چمدون won
[ترجمه گوگل] همه آن لباس های اضافی در آن چمدان نخواهند رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(14) تعریف: to circulate.
مترادف: circulate, make the rounds, pass
مشابه: flow, move, run, travel

- There is a rumor going in the office about those two.
[ترجمه ترگمان] یه شایعه در دفتر اون دوتا هست
[ترجمه گوگل] شایعه ای در مورد این دو نفر وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(15) تعریف: to become.
مترادف: become, get, grow
مشابه: turn

- The milk has gone sour.
[ترجمه مصطفی] شیر ترش شد
|
[ترجمه ترگمان] شیر ترش شده
[ترجمه گوگل] شیر ریخته شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(16) تعریف: to be worded, written, or composed.
مترادف: read, run

- I've heard of the song, but I don't know how it goes.
[ترجمه ترگمان] این ترانه را شنیده ام، اما نمی دانم چطور پیش می رود
[ترجمه گوگل] من از این آهنگ شنیده ام، اما نمی دانم چطور می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(17) تعریف: to be sold.
مترادف: sell

- The house went for a good price.
[ترجمه Farhood] اون خونه با قیمت خوبی فروش رفت.
|
[ترجمه ترگمان] خونه برای یه قیمت خوب پیش رفت
[ترجمه گوگل] خانه برای قیمت مناسب رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(18) تعریف: to come to be in a certain state.
مترادف: become
مشابه: end up, grow, take, wax, wind up

- He went insane.
[ترجمه ترگمان] اون دیوونه شد
[ترجمه گوگل] او دیوانه شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
عبارات: go back on, go down
(1) تعریف: (informal) to wager or offer.
مترادف: gamble, offer, put, wager
مشابه: risk

- He went three dollars on the knife.
[ترجمه ترگمان] سه دلار روی چاقو رفت
[ترجمه گوگل] او سه دلار در چاقو رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to grow to or weigh.
مترادف: reach
مشابه: amount to, become, end up, weigh, wind up

- The bull went a thousand pounds.
[ترجمه Farhood] اون گاو هزار پوند ( تقریبا 450 کیلو ) وزن داشت.
|
[ترجمه ترگمان] گاو نر هزار پوند خرج کرد
[ترجمه گوگل] گاو یک هزار پوند بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to take responsibility for.
مترادف: cover
مشابه: afford, furnish, guarantee, provide, sponsor, warrant

- He will go my plane fare.
[ترجمه ترگمان] اون با هواپیمای من میره
[ترجمه گوگل] او بلیط هواپیما من را می گیرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: (informal) to say.
مترادف: say

- I go "Why?" and he goes "Because".
[ترجمه ترگمان] \" \" \"چرا؟\" \" \" \"و او رفت\"
[ترجمه گوگل] من به دنبال 'چرا؟' و او می رود 'از آنجا'
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
حالات: goes
(1) تعریف: the act of going.
مترادف: movement, progression, succession, unfolding
مشابه: development, procession

(2) تعریف: an attempt.
مترادف: attempt, crack, effort, try
مشابه: bid, shot, whirl

- Have a go at tennis.
[ترجمه ترگمان] بریم تنیس بازی کنیم
[ترجمه گوگل] در تنیس بروید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: energy and spirit.
مترادف: life, pep, verve, vim, zip
مشابه: �lan, dash, energy, spirit, vitality

- I admire her enthusiasm and go.
[ترجمه ترگمان] شور و شوق او را تحسین می کنم و می روم
[ترجمه گوگل] من شور و شوقش را تحسین میکنم و میروم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
حرف ندا ( interjection )
عبارات: go off
• : تعریف: begin the race.

- Get set, go!
[ترجمه ترگمان] ! آماده - - - - - - - - - - - - - - - -
[ترجمه گوگل] تنظیم کنید، بروید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
• : تعریف: a Japanese game of strategy played with counters on a segmented board.

جمله های نمونه

1. go a little farther
کمی دورتر برو.

2. go ahead, it's no bother!
اشکالی ندارد،بفرمایید!

3. go back to your country and stay there!
به میهن خودت برگرد و آنجا بمان !

4. go back, sister!
خواهر برو عقب !

5. go below to your own room
برو پایین به اتاق خودت.

6. go by what i say
آنچه را من می گویم بکن.

7. go call the watch!
برو نگهبان را صدا بزن !

8. go call your dad!
برو بابایت را صدا بزن !

9. go downstairs and wait for me
برو طبقه ی پایین و منتظرم بمان.

10. go easy on butter
کمتر کره مصرف کن.

11. go easy, here the road is bad
آهسته بران،اینجا جاده بد است.

12. go get the books!
برو کتاب ها رابیاور!

13. go hence!
از اینجا برو!،دورشو!

14. go home!
برو خونه !

15. go in, the door is off the latch
برو تو،در چفت نیست.

16. go indoors!
به داخل ساختمان برو! داخل شو!

17. go on!
ادامه بده !

18. go or i'll call the police!
برو وگرنه پلیس را خبر خواهم کرد!

19. go over each thing in the list
هر یک از اقلام فهرست را مرور کن.

20. go set this trap for another bird
برو این دام بر مرغ دگر نه

21. go slow until you feel really well again
کمتر فعالیت کن تا کاملا احساس کنی که دوباره سلامتی خود را باز یافته ای.

22. go somewhere else
برو جای دیگر.

23. go when you see fit
هر وقت که برایت مناسب بود برو.

24. go where you please
هر کجا دلت می خواهد برو.

25. go (a person) one better
پیشی جستن،(از دیگری) بهتر بودن

26. go (or be) on a diet
رژیم خوراکی گرفتن،پرورد گرفتن،پرهیز کردن

27. go (or come) to somebody's (or something's) rescue
به نجات کسی (یا چیزی) شتافتن،به کمک کسی (یا چیزی) رفتن (یا آمدن)

28. go (or come) to the relief of (someone)
به کمک (کسی) رفتن (یا آمدن)

29. go (or fly) off at a tangent
(تفکر یا روال کار و غیره) ناگهان تغییر جهت دادن،کج رفتن

30. go (or run) to seed
1- (گیاه) تخم ریختن،دارای تخم رسیده شدن 2- رو به خرابی یا تباهی گذاشتن

31. go (or stand) bail for
ضامن شدن،کفالت کسی را کردن

32. go (the) whole hog
(خودمانی) تا آخر کار ادامه دادن،کاملا پذیرفتن یا انجام دادن

33. go (the) whole-hog
زدن به سیم آخر،از هیچ کاری فروگذار نکردن

34. go about
1- مشغول بودن به 2- سیر کردن

35. go about one's business
به کار و بار خود پرداختن (و کاری به کار دیگران نداشتن)

36. go abroad
به برون مرز رفتن،به خارج رفتن

37. go after
(عامیانه) دنبال چیزی رفتن،کوشش در به دست آوری چیزی کردن،تعقیب کردن

38. go against
مخالفت کردن با،اقدام کردن بر علیه

39. go along
1- ادامه دادن 2- موافقت کردن با،همکاری کردن 3- همراه رفتن با

40. go at
1- دورزدن،محاصره کردن 2- کفاف دادن 3- جابجا شدن،دور گشتن،حمله کردن به،پرداختن (به کاری)

41. go back on
(عامیانه) عهد شکنی کردن،بی وفایی کردن،خیانت کردن،عدول کردن،خلف وعده کردن

42. go back on
عدول کردن،قول شکنی کردن،زیر حرف خود زدن

43. go begging
بی مشتری ماندن،خواهان نداشتن

44. go belly up
1- (مثل ماهی مرده) شکم به هوا شدن،مردن 2- ورشکست شدن،از بین رفتن

45. go beyond
تجاوز کردن از

46. go blank
(به طور موقت و ناگهان) فراموش کردن،(حرف درست یا جواب و غیره را به خاطر نیاوردن)،مات شدن

47. go broke
(عامیانه) مفلس شدن،ورشکسته شدن

48. go bust
ورشکست شدن،(به خاطر ضرر) تعطیل شدن،ناموفق شدن،شکست خوردن

49. go by
1- عبور کردن،رد شدن 2- پیروی کردن از 3- به نام بخصوص شناخته شدن

50. go by the board
1- از لبه ی کشتی پرت شدن 2- گم شدن،از دست رفتن،ناموفق بودن،از رسم افتادن

51. go by the wayside
کنار گذاشتن،انبار کردن،صرفنظر کردن

52. go carolling
(در ایام کریسمس) در کوچه و خیابان سرود شادیانه خواندن،خانه به خانه رفتن و سرود کریسمس خواندن

53. go dead
(برق) قطع شدن،(دستگاه) از کار افتادن

54. go deep (or run deep)
جدی بودن،وخیم بودن،دامنه داشتن

55. go down
1- پایین رفتن،نزول کردن 2- ثبت شدن

56. go down in history
در تاریخ ذکر شدن

57. go down on
(ناپسند) با دهان اعمال جنسی انجام دادن

58. go down the drain
از بین رفتن،از مزه افتادن،هدر رفتن

59. go down the tube
(عامیانه) تباه شدن،بدفرجام شدن،به هم خوردن

60. go downhill
بد شدن،منحط شدن،زوال یافتن

61. go dutch
(عامیانه) دنگی (هر کسی پول خود را می دهد)

62. go easy on
(عامیانه) 1- (در مصرف) امساک کردن،خودداری کردن

63. go far
1- دوام آوردن،فاصله ی زیادی را پیمودن 2- بسیار موفق شدن یا بودن،به جایی رسیدن

64. go fly a kite
(عامیانه) برو دنبال کارت،دست از سرم بردار

65. go fly a kite!
(خودمانی) برو گمشو!،برو پی کار خودت !،برو بابا!

66. go for
1- وانمودکردن،مشابه بودن 2- برای به دست آوردن چیزی یا کسی کوشیدن،پیله کردن به،حمله کردن به 3- (عامیانه) دوست داشتن

67. go for all the marbles
(خودمانی) قمار بزرگ کردن،به امید سود زیاد ریسک کردن

68. go for broke
(خودمانی) همه چیز را قمار کردن،همه چیز خود را به مخاطره انداختن

69. go for broke
همه ی انرژی یا امکانات خود را به کار گرفتن،به سیم آخر زدن

70. go for the collar
(امریکا - بیس بال) بدون hit بودن

مترادف ها

سیر (اسم)
development, process, go, movement, motion, travel, excursion, passage, walk, promenade, tour, garlic, sightseeing

راهی شدن (فعل)
go, depart

تمام شدن (فعل)
pass, finish, end, expire, go, give out, spend, poop

در صدد بودن (فعل)
go, figure on

روانه ساختن (فعل)
go, fling

گشتن (فعل)
go, turn, grow, search, roll, trundle, roam, swirl, goggle, troll

رهسپار شدن (فعل)
leave, go, travel, proceed

رواج داشتن (فعل)
go

بران بودن (فعل)
go

کار کردن (فعل)
function, act, work, get on, go

راه رفتن (فعل)
go, ambulate, walk, gait, stride, stalk, tread

شدن (فعل)
leave, be, go, grow, happen, become

روی دادن (فعل)
go, happen, befall, bechance, betide, hap, transpire

رفتن (فعل)
leave, out, come, go, gang, betake, sweep

گذشتن (فعل)
pass, cross, go, elapse, blow over, bypass, go over

سیر کردن (فعل)
satiate, feed, fill, go, move, travel, walk, tour, sate, glut, rotate, revolve, cloy, roam, give to eat, saturate

پا زدن (فعل)
foot, go, deceive, kick, pedal

تخصصی

[کاراته] گو - عدد 5
[ریاضیات] دسترسی پیدا کردن

به انگلیسی

• act of going; attempt, try; energy, vigor, spirit; period of activity; success
proceed, move; travel; leave; extend from one point to another; function properly; pass, elapse; match, suit; fit; become impaired; be used up; die; break; become; sell; say (informal)
japanese game for two players on a board that is checkered with 19 horizontal and 19 vertical lines
when you go somewhere, you move or travel there.
when you go, you leave the place where you are.
you use go to say that you take part in an activity.

پیشنهاد کاربران

رفتن
رفتن

واژه ی پارسی تراز برای این واژه ( شدانجام ) است
واژه ی شد ن به معنای رفتن درزبان فارسی قدیم و گیلکی است این واژه تمامی معانی go را در برمی گیرد
تحریک کردن : همراه با make :
She makes me Go
شروع کردن. شروع شدن.


You have 2 minutes. Go
Friends
دو دقیقه وقت داری. شروع کن.
دو دقیقه وقت داری. از الان شروع شد!
ادامه دادن
go for
۱. سخت تلاش کردن برای انجام یا بدست آوردن چیزی
۲. تشویق کردن دیگران برای انجام کاری
۳. عاشق کسی یا چیزی بودن، دوست داشتن
۴. انتخاب یک شخص یا یک چیز
۵. حمله به یک فرد یا یک شی
۶. فروش با مقدار مشخصی پول
۷. برای رفتن به جایی و برداشتن چیزی یا کسی
۸. مرتبط بودن، مناسب بودن برای کسی یا چیزی
۹. چیز خاصی را دارا بودن
۱۰. go for nothing شکست خوردن
go away
این عبارت وقتی به کار میرود که بخواهید کسی همین الان از زندگیتان خارج شود. برو گمشو.

go out of your way
سخت تلاش کردن برای انجام کاری خصوصا برای شخصی دیگر
. They really went out of their way to make us feel welcome
تلاش کردن برای به نحو احسنت انجام دادن کاری
پیمودن
Go over sb's head
سخت بودن درک چیزی برای کسی
معانی مختلف go

رفتن
She always goes home by bus

رفتن و کاری انجام دادن
I shall go swimming this afternoon

ترک کردن
I have to go now

منتهی شدن
Where does this road go to?

جا شدن
My clothes won't all go in one suitcase

پیش رفتن
How's your life going?

شدن ( فعل ربطی است مثل become )
My hair will go Greg

باقی ماندن
Many mistakes go unnoticed

برطرف شدن
My backache hasn't gone yet

درست کار کردن
My car doesn't go

خراب شدن یا بدتر شدن
His voice has recently gone

( خوراک ) هماهنگی داشتن
This salad goes well with rice

آهنگ خاصی داشتن
How does that song go?

( زمان ) سپری شدن
Yesterday went very slowly

شروع کردن
Everybody ready to run? Let's go

به صدا در آمدن
The bell went early today

گفتن ( محاوره ای و غیر رسمی )
I said " how R U Ali? and he went nothing

موجود بودن ( غیر رسمی و فقط در زمان های استمراری استفاده میشود )
R there any jobs going in your department?

کار احمقانه ای کردن ( غیر رسمی )
I hope u don't go and tell everybody


go:برو. going:رفتن. went:رفت. was/were going:می رفتم. will go: خواهم رفت





لطفا اگر خوشتان آمد لایک کنید 👍
بسر بردن
They must go for 24 hours without their favourite things
گفتن
went
گذشته ی go است
go=went
چرخیدن
شدن
to go crazy = دیوانه شدن
to go bankrupt = ورشکست شدن
It goes for 60 minutes
60 دقیقه طول می کشد.
Go treatment, درمان شدن، رشته پزشکی
go
این واژه هم ریشه با :
آلمانی : gehen
پارسی : گیختن ، گیزیدن که در کارواژهء آمیزه ای : اَنگیختن ، اَنگیزه ، به جای مانده است ، گیز که همانند goes انگلیسی هم هست به مینهء حرکت و جنبش میباشد و در انگیزه با پیشوند : " اَن " به مینهء درون ، حرکت و جنبش درونی مینه می دهد.
خوب است که کارواژهء گیختن ، گیزیدن و گیزاندن دوباره به کار گرفته شود.
Change to another condition usually a worse one
۱. go برای تغییرات در شخصیت ٬ ظاهر و توانایی فیزیکی افراد بکار می رود:
people go mad/bald/grey/blind/deaf

۲. go اغلب برای تغییرات ناگهانی و معمولا منفی به کار می رود :
his face went red / suddenly the sky went very dark

۳. go همچنین می تواند برای تغییرات آهسته رنگ ها بکار رود :
The pages of the book had gone yellow over the years
شلیک کردن ، گلوله زدن
adjective
NFORMAL
functioning properly


All systems are go but we are not moving.
Star Trek TOS
بیان کردن، گفتن، اذعان کردن.
go ( رایانه و فنّاوری اطلاعات ) ==واژه بیگانه: goواژه مصوب: بروتعریف: یکی از گزینه‏های نوار ابزار ( tool bar ) که دستور رفتن به نشانی تعیین‏شده را می‏دهد==go ( حمل ونقل هوایی )
واژه مصوب: مجاز ـ نامجاز
تعریف: شرایط یا وضعیتی که، از نظر عملکردی، عملیاتی بودن یا نبودن قطعه یا سامانه را نشان می دهد==go ( حمل ونقل هوایی ) ==
فعل go به معنای رفتن
فعل go به معنای رفتن کاربردهای گوناگونی دارد.
- فعل go به رفتن یا سفر کردن از یک مکان به مکان دیگر گفته می شود. مثلا:
he goes to work by bus ( او با اتوبوس به سرکار می رود. )
she has gone to see her sister this weekend ( این آخر هفته او رفته است تا خواهرش را ببیند. )
- فعل go به معنای رفتن، به خصوص با کسی، به مکان خاصی و در آنجا حاضر بودن است. مثلا:
?are you going to dave's party ( آیا به مهمانی دیو می روی؟ )
- وقتی فعل go با کلمات ing - دار می آید به این معنی است که فرد در حالت خاصی یا مشغول انجام کار خاصی برود. مثلا:
she went sobbing up the stairs ( او گریه کنان از پله ها بالا رفت. )
- فعل go به معنای ترک کردن یک مکان نیز است. مثلا:
i must be going now ( من دیگر باید بروم. )
they came at six and went at nine ( آنها ساعت شش آمدند و ساعت نه رفتند. )
- ساختار go to something به معنای به جایی رفتن برای دیدن یا بازدید کردن از کسی/چیزی است. مثلا:
i have to go to the hospital ( من باید به بیمارستان بروم. )
- ساختار go ( for ) something برای وقتی است که به مکانی می رویم تا در فعالیت یا ورزشی شرکت کنیم. مثلا:
to go for a swim ( به شنا رفتن )
go shopping ( به خرید رفتن )

منبع: سایت بیاموز
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما