برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1732 100 1
شبکه مترجمین ایران

go

/ˈɡoʊ/ /ɡəʊ/

معنی: سیر، راهی شدن، تمام شدن، در صدد بودن، روانه ساختن، گشتن، رهسپار شدن، رواج داشتن، بران بودن، کار کردن، راه رفتن، شدن، روی دادن، رفتن، گذشتن، سیر کردن، پا زدن
معانی دیگر: مخفف : سفارشات معمولی، دستورات معمولی، عزیمت کردن، عازم شدن، این واژه کاربردها و معنی های متعددی دارد که بهترین راه نشان دادن آنها کاربرد آنها در جمله های زیر است:، (نوعی بازی ژاپنی با سنگ های سیاه و سفید بر روی صفحه ای مخطط) بازی گو، عبور کردن، نابود شدن

بررسی کلمه go

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: goes, going, gone, went
(1) تعریف: to proceed; travel.
مترادف: advance, move, pass, proceed, travel
متضاد: halt, stop
مشابه: course, make, progress, put, repair, ride, run, sally forth

- We're going to France in the summer.
[ترجمه ترگمان] ما در تابستان به فرانسه می‌رویم
[ترجمه گوگل] ما در تابستان به فرانسه می رویم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to move away from a place; leave.
مترادف: depart, leave
متضاد: come, stay
مشابه: decamp, exit, flee, repair, retire, shove off, split, withdraw

- We'll miss you so much if you go.
[ترجمه توران کیانمهر] اگر شما بروید ما خیلی دلتنگ شما می شویم|
[ترجمه ترگمان] اگه بری خیلی دلمون برات تنگ می‌شه
[ترجمه گوگل] اگر شما بروید، خیلی از شما خسته شده اید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه go در جمله های نمونه

1. go a little farther
کمی دورتر برو.

2. go ahead, it's no bother!
اشکالی ندارد،بفرمایید!

3. go back to your country and stay there!
به میهن خودت برگرد و آنجا بمان‌!

4. go back, sister!
خواهر برو عقب‌!

5. go below to your own room
برو پایین به اتاق خودت.

6. go by what i say
آنچه را من می‌گویم بکن.

7. go call the watch!
برو نگهبان را صدا بزن‌!

8. go call your dad!
برو بابایت را صدا بزن‌!

9. go downstairs and wait for me
برو طبقه‌ی پایین و منتظرم بمان.

10. go easy on butter
کمتر کره مصرف کن.

11. go easy, here the road is bad
آهسته بران،اینجا جاده بد است.

12. go get the books!
برو کتاب‌ها رابیاور!

13. go hence!
از اینجا برو!،دورشو!

14. go home!
برو خونه‌!

15. go in, the door is off the latch
برو تو،د ...

مترادف go

سیر (اسم)
development , process , go , movement , motion , travel , excursion , passage , walk , promenade , tour , garlic , sightseeing
راهی شدن (فعل)
go , depart
تمام شدن (فعل)
pass , finish , end , expire , go , give out , spend , poop
در صدد بودن (فعل)
go , figure on
روانه ساختن (فعل)
go , fling
گشتن (فعل)
go , turn , grow , search , roll , trundle , roam , swirl , goggle , troll
رهسپار شدن (فعل)
leave , go , travel , proceed
رواج داشتن (فعل)
go
بران بودن (فعل)
go
کار کردن (فعل)
function , act , work , get on , go
راه رفتن (فعل)
go , ambulate , walk , gait , stride , stalk , tread
شدن (فعل)
leave , be , go , grow , happen , become
روی دادن (فعل)
go , happen , befall , bechance , betide , hap , transpire
رفتن (فعل)
leave , out , come , go , gang , betake , sweep
گذشتن (فعل)
pass , cross , go , elapse , blow over , bypass , go over
سیر کردن (فعل)
satiate , feed , fill , go , move , travel , walk , tour , sate , glut , rotate , revolve , cloy , roam , give to eat , saturate
پا زدن (فعل)
foot , go , deceive , kick , pedal

معنی عبارات مرتبط با go به فارسی

1- مشغول بودن به 2- سیر کردن
به کار و بار خود پرداختن (و کاری به کار دیگران نداشتن)
به برون مرز رفتن، به خارج رفتن
(عامیانه) دنبال چیزی رفتن، کوشش در به دست آوری چیزی کردن، تعقیب کردن
مخالفت کردن با، اقدام کردن بر علیه
adj : متهور، مترقی، پیش رونده، نشانه ترقی، بفرمایید، n : light green : متهوردرکار، دلدار
1- ادامه دادن 2- موافقت کردن با، همکاری کردن 3- همراه رفتن با، همراه رفتن، همراهی کردن، موافق بودن
برو بابا
برویداوراببنید
برویدتاشمارابکشند، اگربرویدشماراخواهندکشت
قاط زدن
ول، ازاد، بی قید
1- دورزدن، محاصره کردن 2- کفاف دادن 3- جابجا شدن، دور گشتن، حمله کردن به، پرداختن (به کاری)
(عامیانه) عهد شکنی کردن، بی وفای ...

معنی go در دیکشنری تخصصی

go
[کاراته] گو - عدد 5
[ریاضیات] دسترسی پیدا کردن
[برق و الکترونیک] خط رفت و برگشتی
[حقوق] ضمانت یا کفالت کسی را کردن
[عمران و معماری] لوله پاک کن
[مهندسی گاز] وسیله ای برای ت میزکردن لوله ، لوله پاککن
[نفت] شیطانک لوله شور
[کامپیوتر] خراب شدن
[ریاضیات] سنجه ی برو
[عمران و معماری] قطعه فلزی برو نرو
[برق و الکترونیک] آزمون رد / قبول آزمونی بر اساس سنجش یک یا چند پارامتر و با تنها دو نتیجه ممکن : رد یا قبول وسیله موردآزمایش .
[صنعت] روش مشاهده از نزدیک
[ریاضیات] انجام دادن
[کامپیوتر] همگردانی و اجرا
[فوتبال] بده و برو
[کامپیوتر] بار کنش و اجراء .
...

معنی کلمه go به انگلیسی

go
• act of going; attempt, try; energy, vigor, spirit; period of activity; success
• proceed, move; travel; leave; extend from one point to another; function properly; pass, elapse; match, suit; fit; become impaired; be used up; die; break; become; sell; say (informal)
• japanese game for two players on a board that is checkered with 19 horizontal and 19 vertical lines
• when you go somewhere, you move or travel there.
• when you go, you leave the place where you are.
• you use go to say that you take part in an activity.
go about
• deal with or take care of, set about, undertake
go after
• go in pursuit of, chase after; hunt down, track down
go against
• oppose, resist
go ahead
• go on, continue (internet)
• if you give someone the go-ahead, you give them permission to do something.
• a go-ahead person or organization tries hard to succeed, often by using new methods.
go ahead with
• carry out, perform
go ahead!
• keep going!; go! forward!
go all the way
• traverse the whole distance; have full sexual relations, have intercourse (slang)
go along
• continue, proceed; cooperate; follow, tag along
go ape
• become very angry, become furious and react violently; be extremely enthusiastic about something, be very excited about something
go around
• move about, circulate; be enough for everyone, satisfy all
go astern
• travel backwards
go astray
...

go را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Matin
رفتن
مصطفی محمد پور
واژه ی پارسی تراز برای این واژه (شدانجام )است
واژه ی شد ن به معنای رفتن درزبان فارسی قدیم و گیلکی است این واژه تمامی معانی go را در برمی گیرد
محمدرضا ایوبی صانع
تحریک کردن : همراه با make :
She makes me Go
Sunflower
شروع کردن. شروع شدن.


You have 2 minutes. Go
Friends
دو دقیقه وقت داری. شروع کن.
دو دقیقه وقت داری. از الان شروع شد!
مبینا
ادامه دادن
آسا
go for
۱. سخت تلاش کردن برای انجام یا بدست آوردن چیزی
۲. تشویق کردن دیگران برای انجام کاری
۳.عاشق کسی یا چیزی بودن، دوست داشتن
۴.انتخاب یک شخص یا یک چیز
۵. حمله به یک فرد یا یک شی
۶. فروش با مقدار مشخصی پول
۷.برای رفتن به جایی و برداشتن چیزی یا کسی
۸. مرتبط بودن، مناسب بودن برای کسی یا چیزی
۹. چیز خاصی را دارا بودن
۱۰.go for nothing شکست خوردن
آسا
go away
این عبارت وقتی به کار میرود که بخواهید کسی همین الان از زندگیتان خارج شود.برو گمشو.
آسا
go out of your way
سخت تلاش کردن برای انجام کاری خصوصا برای شخصی دیگر
.They really went out of their way to make us feel welcome
تلاش کردن برای به نحو احسنت انجام دادن کاری
فیض
پیمودن
مسعود طلایی
Go over sb's head
سخت بودن درک چیزی برای کسی
K-SUN MEE
معانی مختلف go

رفتن
She always goes home by bus

رفتن و کاری انجام دادن
I shall go swimming this afternoon

ترک کردن
I have to go now

منتهی شدن
Where does this road go to?

جا شدن
My clothes won't all go in one suitcase

پیش رفتن
How's your life going?

شدن(فعل ربطی است مثل become)
My hair will go Greg

باقی ماندن
Many mistakes go unnoticed

برطرف شدن
My backache hasn't gone yet

درست کار کردن
My car doesn't go

خراب شدن یا بدتر شدن
His voice has recently gone

( خوراک)هماهنگی داشتن
This salad goes well with rice

آهنگ خاصی داشتن
How does that song go?

( زمان)سپری شدن
Yesterday went very slowly

شروع کردن
Everybody ready to run? Let's go

به صدا در آمدن
The bell went early today

گفتن ( محاوره ای و غیر رسمی)
I said " how R U Ali? and he went nothing

موجود بودن (غیر رسمی و فقط در زمان های استمراری استفاده میشود)
R there any jobs going in your department?

کار احمقانه ای کردن( غیر رسمی)
I hope u don't go and tell everybody

amin
go:برو.going:رفتن.went:رفت.was/were going:می رفتم.will go: خواهم رفت





لطفا اگر خوشتان آمد لایک کنید 👍
رامین نعیمی
بسر بردن
They must go for 24 hours without their favourite things
Faeze
رفتن
حمید
گفتن
ali
went
گذشته ی go است
go=went
🌱
چرخیدن
محدثه فرومدی
شدن
to go crazy = دیوانه شدن
to go bankrupt = ورشکست شدن
شعبانی
It goes for 60 minutes
60 دقیقه طول می کشد.
سعید
Go treatment,درمان شدن،رشته پزشکی
ایرزاد
go
این واژه هم ریشه با :
آلمانی : gehen
پارسی : گیختن ، گیزیدن که در کارواژهء آمیزه ای : اَنگیختن ، اَنگیزه ، به جای مانده است ، گیز که همانند goes انگلیسی هم هست به مینهء حرکت و جنبش میباشد و در انگیزه با پیشوند : " اَن " به مینهء درون ، حرکت و جنبش درونی مینه می دهد.
خوب است که کارواژهء گیختن ، گیزیدن و گیزاندن دوباره به کار گرفته شود.
Rn
Change to another condition usually a worse one
🖤MANI🖤
۱. go برای تغییرات در شخصیت ٬ ظاهر و توانایی فیزیکی افراد بکار می رود:
people go mad/bald/grey/blind/deaf

۲. go اغلب برای تغییرات ناگهانی و معمولا منفی به کار می رود :
his face went red / suddenly the sky went very dark

۳. go همچنین می تواند برای تغییرات آهسته رنگ ها بکار رود :
The pages of the book had gone yellow over the years
majid
شلیک کردن ، گلوله زدن
Sunflower
adjective
NFORMAL
functioning properly


All systems are go but we are not moving.
Star Trek TOS

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

توضیحات دیگر

معنی go

کلمه : go
املای فارسی : گو
اشتباه تایپی : لخ
عکس go : در گوگل

آیا معنی go مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )