برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1396 100 1

charge

/ˈt͡ʃɑːrdʒ/ /t͡ʃɑːdʒ/

معنی: تصدی، وزن، هزینه، عهده، خرج، مطالبه، مطالبه هزینه، عهده داری، حمله، مسئولیت، اتهام، بار، گماشتن، متهم ساختن، زیربار کشیدن، پرکردن
معانی دیگر: (در مورد قیمت و مزد و غیره) خواستن، مطالبه کردن، محسوب کردن، به حساب (اعتبار یا نسیه ی کسی) واریز کردن، نرخ، اجرت، حق الزحمه، هزینه سرانه خدمات، متهم کردن، کسی که تحت سرپرستی یا تکفل دیگری باشد، یورش بردن، تازیدن، حمله کردن، تاخت، تازش، تک، (در مورد باطری و برق) شارژ کردن، تازاندن، بار کردن، تاز کردن، بارمند کردن، شارژ، (سلاح را) پر کردن، فشنگ گذاشتن، برگماشتن، مامور کردن، مکلف کردن، تکلیف کردن، دستور دادن، محول کردن، گمارش، وظیفه، (چیزی را با چیز دیگر) اشباع کردن، (امریکا - خودمانی) لذت و هیجان، (در جنگ افزار) خرج (میزان مواد منفجره ی لازم برای گلوله یا بمب)، بمب، خرجگذاری، (مهجور) پر کردن، بار روی چیزی گذاشتن، (به آب و غیره) دی اکسید کربن افزودن، عهده دار کردن، مطالبه بها، پرکردن باطری وتفنگ، موردحمایت

بررسی کلمه charge

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: charges, charging, charged
(1) تعریف: to give (someone) a responsibility or duty.
مترادف: assign, entrust
متضاد: absolve, discharge
مشابه: allocate, allot, authorize, burden, command, commission, delegate, depute, saddle with, task

- The office manager is charged with ordering all supplies.
[ترجمه کامران] مدیر دفتر عهده دار سفارش تمامی لوازم شد.
|
[ترجمه م. آزاد] مدير دفتر وظيفه دارد تمامي لوازم را سفارش دهد.
|
[ترجمه عنایت] مدیر دفتر، مسؤول سفارش دهی همه‌ی مایحتاج هست|
[ترجمه ترگمان] مدیر دفتر مسئول تدارکات همه تدارکات است
[ترجمه گوگل] مدیر دفتر با سفارش تمام منابع تامین می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر ...

واژه charge در جمله های نمونه

1. charge it to me
پای من حساب کنید.

2. charge (or cost or pay) (somebody) the earth
(انگلیس - خودمانی) بسیار گران بودن،خیلی تمام شدن

3. charge off
1- (حسابداری) سوخت شده محسوب کردن،به حساب زیانکار بردن 2- متعلق دانستن به،وابسته دانستن به

4. penalty charge
جریمه‌ی دیرکرد

5. please charge the cost to my account
لطفا هزینه را به حسابم بگذارید.

6. positive charge
(برق) بار مثبت

7. to charge and discharge a battery
پر کردن و خالی کردن باطری

8. to charge the battery, race the engine
برای پر کردن باتری موتور را در جا گاز بده.

9. have charge of (something)
مسئول (چیزی) بودن

10. in charge
مسئول (کاری)،متصدی

11. in charge of
مسئول،متصدی

12. service charge
کارمزد،هزینه‌ی خدمت،کمیسیون

13. take charge (of something)
(کاری را) به عهده گرفتن،مسئولیت قبول کردن

14. a cavalry charge
...

مترادف charge

تصدی (اسم)
charge , leadership , authority , commission , tenure , incumbency , chairmanship , management
وزن (اسم)
cadence , charge , burden , movement , scale , avoirdupois , rhythm , differentia
هزینه (اسم)
expenditure , tab , charge , cost , outgo , disbursement , expense , outlay , toll , voucher
عهده (اسم)
promise , responsibility , charge , engagement , duty , guarantee , obligation
خرج (اسم)
expenditure , charge , cost , outgo , disbursement , expense , outlay , input
مطالبه (اسم)
claim , charge , demand , exaction
مطالبه هزینه (اسم)
charge
عهده داری (اسم)
charge , incumbency
حمله (اسم)
fit , offense , rush , access , onset , attack , assault , offensive , onslaught , charge , onrush , spell , epilepsy , inroad , hysteria , foray , sally
مسئولیت (اسم)
post , accountability , responsibility , liability , charge , burden , office , load , trust
اتهام (اسم)
accusation , charge , indictment , impeachment , denunciation , delation
بار (اسم)
charge , burden , bar , admittance , load , cargo , restaurant , alloy , audience , loading , barroom , fruit , brunt , fardel , freight , freightage , onus , ligature , encumbrance
گماشتن (فعل)
assign , charge , commission , appoint , designate , instate
متهم ساختن (فعل)
charge , accuse
زیربار کشیدن (فعل)
charge
پرکردن (فعل)
charge

معنی عبارات مرتبط با charge به فارسی

حساب نسیه، حساب اعتباری
کارت نسیه، کارت حساب اعتباری
رجوع شود به: ccd
(seriaffa"d segrahc.lp) کاردار، نایب سفارت، نایب وزیر مختار affaires'd charges، pl کاردار
شارژدافر
1- (حسابداری) سوخت شده محسوب کردن، به حساب زیانکار بردن 2- متعلق دانستن به، وابسته دانستن به
(انگلیس - خودمانی) بسیار گران بودن، خیلی تمام شدن
(انگلیسی) صندلی کودک، سبد بچه، ساک بچه، (در خریدهای قسطی) بهره و سایر هزینه های اضافی (که بابت مانده ی اقساط پرداخت می شود)، مخارج ملک
(رستوران و غیره) مبلغی که بر هزینه ی خوراک و آشامیدنی افزوده می شود، پول میز، مبلغی که اغذیه فروشی ویا کلوب شبانه علاوه بر پول غذا ومشروب از مشتریان دریافت میدارد
(ارتش) خرج ژرفنا، بمب زیرآبی (به ویژه برای زدن زیردریایی)
هزینه فوق العاده
هزینه های ثابت (مانند کرایه و بهره و پول بیمه)
...

معنی charge در دیکشنری تخصصی

charge
[علوم دامی] واحد بنیادین واکنش های الکتریکی
[کامپیوتر] بار الکتریکی .
[برق و الکترونیک] باز؛ خرج؛ باردهی ؛ شارژ 1. کمیتی که انرژی الکتریکی ذهیره شده در خازن ، باتری ذره بنیادی یا جسم عایق را مشخص می کند. بار الکتریکی نیز نامیده می شود .2. ماده یا قطعه ای که باید توسط کوره القایی یا دی الکتریکی گرم شود. 3. تبدیل انرژی دی الکتریک به انرژی شیمیایی در باتری انباره با گذاردن جریان مستقیم از آن. - بار
[فوتبال] شارژ
[مهندسی گاز] پرکردن ، بارگیری کردن
[حقوق] متهم کردن، تحمیل کردن، موظف کردن، ملزم کردن، وضع کردن (مالیات)، مطالبه کردن، نسیه خریدن، فرستادن صورتحساب، اتهام، ادعا، حق حبس، مولی علیه، بار، نرخ، وظیفه، تعهد، گرو، مسئولیت
[نساجی] بار الکتریکی - پر کردن - شارژ کردن
[ریاضیات] بار الکتریکی، بار، پر کردن
[معدن] بار آسیا (خردایش) - خرج (آتشباری)
[پلیمر] بار، پر شدن، پر کردن، بار ردن
[برق و الکترونیک] ذخیره کردن بار
[برق و الکترونیک] تقویت کننده ی بار تقویت کننده ای که تغییرات ظرفیت در ترادیسنده های خازنی نظیر میکروفون خازنی را به تغییرات متناظر ولتاژ در خروجی تبدیل می کند. اغلب از تقویت کننده های عملیاتی برای این منظور استفاده می شود.
[شیمی] موازنه بار
[برق و الکترونیک] حامل ؛ حامل بار الکترون یا حفره ی متحرک در ماده ی نیمه رسانا . - حامل بار ، باربر
[پلیمر] حامل بار
[برق و الکترونیک] چگالی حامل بار
[زمین شناسی] غلظت خر ...

معنی کلمه charge به انگلیسی

charge
• price; responsibility; cargo; explosive charge
• entrust; order, command; accuse (i.e. of committing a crime); fill with energy, supply with power; fill; attack; rush forward; pay with credit; request payment
• if you charge someone an amount of money, you ask them to pay that amount for something that you have provided or sold to them.
• if you charge goods or services to a person or organization, you arrange for the bill to be sent to them.
• the charge for something is the price that you have to pay for it.
• a charge is a formal accusation that someone has committed a crime.
• when the police charge someone, they formally accuse them of having committed a crime.
• if you have charge of something or someone, you have responsibility for them.
• if you charge towards someone or something, you move quickly and aggressively towards them.
• when you charge a battery, you pass an electric current through it to make it more powerful.
charge a battery
• energize a battery, reload energy into an energy storage cell
charge account
• customer's account with a creditor to which purchased goods or services are charged
charge card
• plastic card with a magnetic strip given to a customer by a bank or other business for the purpose of making purchases on credit, credit card, charge plate
charge coupled device
• device with light-sensitive photo cells which is used to create bit map images, ccd (computers)
charge d'affaires
• diplomat who handles embassy business on a temporary basis in the absence of the ambassador or minister; low ranked diplomat
charge hand
• a charge hand is a workman who is slightly less important t ...

charge را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Mehrdad Sayehban
کرایه
مثال: what's your charge for an hour?
کرایه برای یک ساعت شما چقدر است؟
inwzki
كارت كشيدن
Maryam💞
وزن. هزینع. عهده
G
شارژ
لیلا دلبری
به رسمیت شناختن
masewmeh
اتهام
charge sb اتهام زدن به کسی
دلی👉💕💞
کارت کشیدن 👏💖
Mohammad
کارت کشیدن
Erfan
یعنی کارت کشیدن برای خریدن چیزی مثال: will that be cash or charge
مریم حسن زاده
money you pay by credit card
امیر رستمی
بار فرود( ورود بار الکتریکی به پیل(باتری) )
مسعود
بازداشت
if there is enough evidence , police will charge the suspect
مهتا
زيربار كشيدن ؛عهده داركردن
مهتا
عهده دار كردن ،زير بار كشيدن
سجاد مصلحی
بار الکتریکی
Hannan
پول بیشتری برای چیزی هزینه کردن.
دیگه خالی شدن از پول
مرتضی جاوید
خرج. Charges = مخارج
فارسی را پاس بداریم.
در نفت و گاز: حجم مخزن
Miss.Raya
کارت کشیدن
فرهید
کارت کشیدن _ کارت بانکی
مهدی حضرتی
صحنه
for example1 :on a murder charge
for example 2:on a robery charge
امین
(نظامی)بمب
Maryam
کارت کشیدن
Pari
Money that you pay by cash
😍😘e.y😘😍
کارت کشیدن،کارت بانکی،شارژ🎴💳🃏💷
Money you pay by cash
🧐🤔
Raha
Ask someone to pay a certain price for some thing.
هزینه.کارت کشیدن.
میلاد علی پور
ادعا کردن، مدعی شدن
میلاد علی پور
قرار دادن، تعبیه کردن، (برای مفاهیم انتزاعی تر، منظور کردن)
گلی افجه
حساب کردن
هزینه پرداختن
راه اندازی
سر حال اوردن
پول دادن
امین جهانگرد
1-هزینه،خرج،بها(بابت خدمات و ...)
there is a charge for using my car
you cant provide food at no charge=free
free of charge=free
2-اتهام(که معمولا از طرف پلیس وارد میشه و بعد متهم رو به دادگاه میبرن)
he was arrested on the charge of robbery به اتهام سرقت دستگیر شد
3-پول گرفتن(بابت کلا و خدمات ارایه شده)
hotel charge 100$ a night هتل شبی صد دلار پول میگیره
galary charges entrance fee نمایشگاه هزینه وروردی میگیره
4-به حساب زدن charge the drinks to my room
5-کارت کشیدن
i charged shoes on Visa
how would you like to pay?! ill charge it
6-متهم کردن
Ronaldo has been charged with tax fraud multiple times
Mr.iraj
در کانون زبان ایران (ilireg)... .
در ترم Reach 3 به معنی هزینه و کرایه است .

Money you pay to by cridet card
اامیدرضا معروضی
برای باتری، بار زدن
محمدرضا ایوبی صانع
to fix or ask as fee or payment (ibid)
زهرا سادات
In charge of: مسئول چیزی بودن،متعهد به چیزی بودن
Sara_kavoosi
بار الکتریکی
When the charge enters the axon, the ion channels at the base of the axon allow positively charged ions to enter the axon, changing the electrical balance between inside and outside.
Samere
به سرعت دویدن
aram
arge noun (MOVE FORWARD)

[ C ]
an attack in which people or animals suddenly run forward:
a charge of buffalo/elephants
aram
to hurry from one place to another:
I've been charging about/around all day and I'm exhausted.
He came charging up the stairs to tell me the good news.
More examples
💜 Amirmaghare_lover 💜
money you pay by credit card

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی charge
کلمه : charge
املای فارسی : شارژ
اشتباه تایپی : زاشقلث
عکس charge : در گوگل

آیا معنی charge مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )