charge

/ˈt͡ʃɑːrdʒ//t͡ʃɑːdʒ/

معنی: تصدی، وزن، هزینه، عهده، خرج، مطالبه، مطالبه هزینه، عهده داری، حمله، مسئولیت، اتهام، بار، گماشتن، متهم ساختن، زیربار کشیدن، پرکردن
معانی دیگر: (در مورد قیمت و مزد و غیره) خواستن، مطالبه کردن، محسوب کردن، به حساب (اعتبار یا نسیه ی کسی) واریز کردن، نرخ، اجرت، حق الزحمه، هزینه سرانه خدمات، متهم کردن، کسی که تحت سرپرستی یا تکفل دیگری باشد، یورش بردن، تازیدن، حمله کردن، تاخت، تازش، تک، (در مورد باطری و برق) شارژ کردن، تازاندن، بار کردن، تاز کردن، بارمند کردن، شارژ، (سلاح را) پر کردن، فشنگ گذاشتن، برگماشتن، مامور کردن، مکلف کردن، تکلیف کردن، دستور دادن، محول کردن، گمارش، وظیفه، (چیزی را با چیز دیگر) اشباع کردن، (امریکا - خودمانی) لذت و هیجان، (در جنگ افزار) خرج (میزان مواد منفجره ی لازم برای گلوله یا بمب)، بمب، خرجگذاری، (مهجور) پر کردن، بار روی چیزی گذاشتن، (به آب و غیره) دی اکسید کربن افزودن، عهده دار کردن، مطالبه بها، پرکردن باطری وتفنگ، موردحمایت
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: charges, charging, charged
(1) تعریف: to give (someone) a responsibility or duty.
مترادف: assign, entrust
متضاد: absolve, discharge
مشابه: allocate, allot, authorize, burden, command, commission, delegate, depute, saddle with, task

- The office manager is charged with ordering all supplies.
[ترجمه کامران] مدیر دفتر عهده دار سفارش تمامی لوازم شد.
|
[ترجمه م. آزاد] مدیر دفتر وظیفه دارد تمامی لوازم را سفارش دهد.
|
[ترجمه عنایت] مدیر دفتر، مسؤول سفارش دهی همه ی مایحتاج هست
|
[ترجمه b.kosar2006] مدیر دفتر سفارش کلیه لوازم را به عهده دارد.
|
[ترجمه احمد قربانی] مدیر دفتر وظیفه سفارش کلیه لوازم را دارد.
|
[ترجمه Hosna💜] مدیر دفتر مسئولیت سفارش تمامی لوازم را برعهده گرفت.
|
[ترجمه ترگمان] مدیر دفتر مسئول تدارکات همه تدارکات است
[ترجمه گوگل] مدیر دفتر با سفارش تمام منابع تامین می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The elderly woman charged her son with the task of looking after her financial affairs.
[ترجمه Sina] زن سالخورده مراقبت از امور مالی خود را به پسرش محول کرد
|
[ترجمه م. آزاد] زن سالخورده مسئولیت مراقبت از امور مالی پس از خودش را به پسرش سپرد.
|
[ترجمه ترگمان] آن زن مسن پسرش را به وظیفه مراقبت از امور مالی خود متهم کرد
[ترجمه گوگل] زن سالخورده پسر خود را به وظیفه مراقبت از امور مالی خود متهم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to instruct with authority.
مترادف: bid, direct, enjoin, instruct
مشابه: adjure, authorize, command, demand, exhort, mandate, order, require, urge

- The generals did not do what they had been charged to do by the commander-in-chief.
[ترجمه م. آزاد] ژنرال ها فرمانی را که از سوی فرمانده کل قوا به آنها محول شده بود را اجرا نکردند.
|
[ترجمه محسن] ژنرالها کاری را ک ب دستور فرمانده بود انجام ندادن
|
[ترجمه ترگمان] ژنرال ها آنچه را که به رهبری فرمانده کل انجام داده بودند، انجام نمی دادند
[ترجمه گوگل] ژنرال انجام آنچه را که توسط فرمانده کل قوا به عهده داشت انجام نداد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to accuse or blame, esp. for a crime (often fol. by "with").
مترادف: accuse, blame, indict
متضاد: absolve, exonerate
مشابه: arraign, book, implicate, incriminate, inculpate, tax

- The police charged him with theft.
[ترجمه روزبه] پلیش او را به دزدی متهم کرد
|
[ترجمه دلبر که جان فرسود از او] پلیس اورا متهم به دزدی کرد
|
[ترجمه ترگمان] پلیس او را متهم به دزدی کرد
[ترجمه گوگل] پلیس به او سرقت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She was charged with a crime that she did not commit.
[ترجمه م. آزاد] او به جرمی که مرتکب نشده بود، متهم شده است.
|
[ترجمه شرک] او به جرمی که مرتکب نشده بود متهم شد
|
[ترجمه ترگمان] متهم به جنایتی شد که مرتکب نشده بود
[ترجمه گوگل] او به جرمی متهم شد که مرتکب نشده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to supply with power or energy.
متضاد: discharge
مشابه: electrify, energize, galvanize, power, recharge

- The mechanic charged the battery.
[ترجمه ترگمان] مکانیک باتری را شارژ کرد
[ترجمه گوگل] مکانیک باتری را شارژ کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to fill, as with emotion.
مترادف: imbue
مشابه: fill, freight, infuse, load, pack, saturate

- She charged her speech with true enthusiasm.
[ترجمه Aydin Jz] او مصاحبه اش را با شور و اشتیاق پر کرد
|
[ترجمه ترگمان] او با شور و شوق شروع به صحبت کرد
[ترجمه گوگل] او با شور و شوق واقعی سخن می گفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to fill or suffuse.
مترادف: fill, imbue, permeate, pervade, saturate, steep, suffuse
مشابه: freight

- The air was charged with disinfectant spray.
[ترجمه A.A] هوا با اسپری ضدعفونی اشباع شد
|
[ترجمه ترگمان] هوا به اسپری ضد عفونی کننده متهم شده بود
[ترجمه گوگل] هوا با اسپری ضد عفونی متهم شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to demand or ask as a price.
مشابه: ask, assess, bill, demand, exact, impose, invoice, levy, price, require

- The cafe charges a dollar for a cup of coffee.
[ترجمه Yahya] کافه برای یک فنجان قهوه یک دلار مطالبه می کند.
|
[ترجمه امین جهانگرد] کافه برا یه لیوان قهوه یه دلار پول میگیره
|
[ترجمه $🤑$] کافه برای یک فنجان قهوه یک دلار پول میگیرد
|
[ترجمه ترگمان] کافه یک دلار برای یک فنجان قهوه هزینه می کند
[ترجمه گوگل] یک کافی نت یک فنجان قهوه هزینه می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Because I'm a friend, she only charged me half the price.
[ترجمه ترگمان] چون من یه دوستم فقط نصف قیمت رو ازم گرفت
[ترجمه گوگل] از آنجا که من یک دوست هستم، او تنها نصف قیمت را به من داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: to require (someone) to pay money as a price for something.

- The airlines charge passengers for alcoholic drinks but not for soft drinks.
[ترجمه امین جهانگرد] شرکت های هواپیمایی بابت نوشیدنی های الکلی از مسافران پول میگیرند ولی برای نوشیدنی غیر الکی نه.
|
[ترجمه ترگمان] این خطوط هوایی مسافران را به خاطر نوشیدنی های الکلی، اما نه برای نوشیدنی های نرم مسئول می دانند
[ترجمه گوگل] خطوط هوایی خطوطی را برای مسافران برای مشروبات الکلی، اما نه برای نوشیدنی های مشکی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The waiter forgot to charge us for the bread.
[ترجمه کامران] پیشخدمت فراموش کرد که برای ما نان بیاورد.
|
[ترجمه S] پیشخدمت یادش رفت هزینه نان را از ما بگیرد
|
[ترجمه ترگمان] پیشخدمت یادش رفت که برامون نون بیاره
[ترجمه گوگل] پیشخدمت فراموش کرد که ما را برای نان بپردازد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The hotel charged them a hundred dollars extra for the damage they caused to the room.
[ترجمه امین جهانگرد] هتل بابت صدمه ای که به اتاق زدند ازشون ۱۰۰ دلار بیشتر پول گرفت
|
[ترجمه ترگمان] این هتل به آن ها یک صد دلار اضافه کرد تا خسارتی که به اتاق وارد شده بود
[ترجمه گوگل] این هتل 100 دلاری اضافی برای خسارات وارده به اتاقش به آنها پرداخت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: to defer payment for (something) until a later date according to a legal credit agreement.
مشابه: debit

- He charged the camping equipment instead of paying cash.
[ترجمه ترگمان] او به جای پرداخت پول نقد، به تجهیزات اردو زدن پرداخت
[ترجمه گوگل] او به جای پرداخت پول به تجهیزات کمپینگ متهم شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(10) تعریف: to rush against, as in an attack.
مترادف: assault, rush, storm
مشابه: assail, attack, beset, besiege, blitz, foray, invade, raid

- They charged the enemy army at dawn.
[ترجمه ترگمان] هنگام طلوع آفتاب به ارتش دشمن حمله کردند
[ترجمه گوگل] آنها در خورشید به ارتش دشمن حمله کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to rush ahead, often in an attack.
مترادف: rush
مشابه: sally, storm

- The army charged into battle.
[ترجمه ترگمان] ارتش به نبرد متهم شد
[ترجمه گوگل] ارتش به جنگ پرداخت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The bull charged at the matador.
[ترجمه آنتونی] گاو وحشی به سوی گاوچران حمله ور شد
|
[ترجمه ترگمان] گاو نر به the متهم شد
[ترجمه گوگل] گاو تسلیم شده در matador
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The fans charged into the stadium.
[ترجمه ترگمان] طرفداران وارد استادیوم شدند
[ترجمه گوگل] طرفداران به استادیوم تحویل داده شدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to require payment.

- The hotel charges for any extra services.
[ترجمه امین جهانگرد] هتل برای هر سرویس اضافه پول میگیره
|
[ترجمه آنتونی] هتل هر سرویس اضافه ای را حساب می کند.
|
[ترجمه ترگمان] هزینه های هتل برای هر خدمات اضافی
[ترجمه گوگل] هتل برای خدمات اضافی هزینه می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to make a debit to an account.
اسم ( noun )
مشتقات: chargeable (adj.), chargeably (adv.), chargeability (n.)
(1) تعریف: a requested price; fee or expense.
مترادف: asking price, cost, fee, price
مشابه: amount, bill, brokerage, carriage, check, commission, dues, expense, fare, invoice, outlay, payment, rate, rent, sum, tab, tariff, tax, toll

- The charge for our meal was more than we expected.
[ترجمه saghar] هزینه غذای ما بیشتر از چیزی بود که انتظار داشتیم.
|
[ترجمه ترگمان] بار غذای ما بیشتر از آن چیزی بود که انتظار داشتیم
[ترجمه گوگل] هزینه غذا ما بیش از انتظار ما بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a quantity of explosives ready to be set off.
مشابه: dynamite, explosive, gelignite, gunpowder, TNT

(3) تعریف: care, protection, or supervision.
مترادف: care, protection, safekeeping, supervision, tutelage
مشابه: custody, guardianship, guidance, jurisdiction, keeping, lap, oversight, superintendency, trust, wardship

- She put her son in our charge when she became too sick to take care of him.
[ترجمه A.A] وقتی خیلی مریض شد مسولیت مراقبت از پسرش را به ما محول کرد
|
[ترجمه ترگمان] او پسرش را وقتی برای مراقبت از او خیلی مریض شده بود، به عهده ما گذاشت
[ترجمه گوگل] او پسرش را به اتهام ما، زمانی که خیلی دچار بیماری شده بود مراقب او بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: an order, command, or directive.
مترادف: command, demand, direction, order
مشابه: authorization, bidding, dictate, directive, injunction, instruction, mandate, mission

(5) تعریف: an accusation or indictment against someone.
مترادف: accusation, indictment
مشابه: allegation, citation, complaint, count, gravamen, summons, true bill

- a murder charge
[ترجمه ترگمان] اتهام قتل
[ترجمه گوگل] اتهام قتل
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: electric potential.
مشابه: potential

- a positive charge
[ترجمه ترگمان] بار مثبت
[ترجمه گوگل] یک بار مثبت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: a responsibility or duty, or that which constitutes a responsibility.
مترادف: duty, job, responsibility, task
مشابه: assignment, burden, chore, commitment, lap, liability, mission, obligation, office

(8) تعریف: a debit entered into a bookkeeping account.
مترادف: debit
مشابه: expenditure

(9) تعریف: a military assault; attack.
مترادف: assault, attack, offensive
مشابه: aggression, blitz, foray, incursion, invasion, offense, onslaught, raid, sally, sortie, thrust

جمله های نمونه

1. charge it to me
پای من حساب کنید.

2. charge (or cost or pay) (somebody) the earth
(انگلیس - خودمانی) بسیار گران بودن،خیلی تمام شدن

3. charge off
1- (حسابداری) سوخت شده محسوب کردن،به حساب زیانکار بردن 2- متعلق دانستن به،وابسته دانستن به

4. penalty charge
جریمه ی دیرکرد

5. please charge the cost to my account
لطفا هزینه را به حسابم بگذارید.

6. positive charge
(برق) بار مثبت

7. to charge and discharge a battery
پر کردن و خالی کردن باطری

8. to charge the battery, race the engine
برای پر کردن باتری موتور را در جا گاز بده.

9. have charge of (something)
مسئول (چیزی) بودن

10. in charge
مسئول (کاری)،متصدی

11. in charge of
مسئول،متصدی

12. service charge
کارمزد،هزینه ی خدمت،کمیسیون

13. take charge (of something)
(کاری را) به عهده گرفتن،مسئولیت قبول کردن

14. a cavalry charge
تک سواره نظام،حمله ی سواره نظام

15. free of charge
رایگان،بی خرج

16. the judge's charge to the jury
دستور قاضی به هیئت منصفه

17. bring a charge against someone
کسی را رسما متهم کردن

18. free of charge
رایگان،مجانی،بدون مطالبه ی قیمت یا کارمزد

19. reverse the charge
پول تلفن را به حساب گیرنده گذاشتن (آمریکا: call collect هم می گویند)

20. under the charge of
تحت سرپرستی یا تصدی،زیر نظر

21. he gets a charge out of anoying his younger brother
از اذیت کردن برادر کوچکتر خود لذت می برد.

22. he is in charge of banking and finance
او امور بانکی و مالی را سرپرستی می کند.

23. he is in charge of recruitment
او مسئول استخدام است.

24. he is in charge of the city desk
او متصدی بخش گزارش های شهری است.

25. i have a charge account with this shop
با این مغازه حساب (نسیه) دارم.

26. i have a charge account with this store
در این مغازه حساب نسیه دارم.

27. is there a charge for this service?
آیا این خدمت مستلزم پرداخت حق الزحمه است ؟

28. to ram a charge into a gun
گلوله را در (لوله ی) توپ چپاندن

29. to repudiate a charge
اتهامی را رد کردن

30. who is in charge here?
در اینجا مسئول کیست ؟

31. give somebody in charge
(انگلیس) تحویل پلیس دادن

32. the troops mounted one charge after another
قشون پشت سر هم یورش می برد.

33. to become a public charge
(به خاطر فقر و غیره) تحت سرپرستی سازمان های دولتی یا خیریه قرار گرفتن

34. she was arrested on a charge of conspiracy to commit murder
به اتهام تبانی در ارتکاب قتل بازداشت شد.

35. nosratallah serviced my car free of charge
نصرت الله ماشینم را مجانی تعمیر کرد.

36. he tried to purge himself of the charge of heresy
او کوشید که خود را از تهمت ارتداد مبری کند.

37. one of the fighters (who were) in charge of defending the base
یکی از جنگاورانی که دفاع پایگاه را به عهده داشتند

38. ahmad was sent to prison on a trumped-up charge
احمد به خاطر اتهام دروغین به زندان افتاد.

39. it is meritorious to help others free of charge
کمک رایگان به دیگران ثواب دارد.

مترادف ها

تصدی (اسم)
charge, leadership, authority, commission, tenure, incumbency, chairmanship, management

وزن (اسم)
cadence, charge, burden, movement, scale, avoirdupois, rhythm, differentia

هزینه (اسم)
expenditure, tab, charge, cost, outgo, disbursement, expense, outlay, toll, voucher

عهده (اسم)
promise, responsibility, charge, engagement, duty, guarantee, obligation

خرج (اسم)
expenditure, charge, cost, outgo, disbursement, expense, outlay, input

مطالبه (اسم)
claim, charge, demand, exaction

مطالبه هزینه (اسم)
charge

عهده داری (اسم)
charge, incumbency

حمله (اسم)
fit, offense, rush, access, onset, attack, assault, offensive, onslaught, charge, onrush, spell, epilepsy, inroad, hysteria, foray, sally

مسئولیت (اسم)
post, accountability, responsibility, liability, charge, burden, office, load, trust

اتهام (اسم)
accusation, charge, indictment, impeachment, denunciation, delation

بار (اسم)
charge, burden, bar, admittance, load, cargo, restaurant, alloy, audience, loading, barroom, fruit, brunt, fardel, freight, freightage, onus, ligature, encumbrance

گماشتن (فعل)
assign, charge, commission, appoint, designate, instate

متهم ساختن (فعل)
charge, accuse

زیر بار کشیدن (فعل)
charge

پرکردن (فعل)
charge

تخصصی

[علوم دامی] واحد بنیادین واکنش های الکتریکی
[کامپیوتر] بار الکتریکی .
[برق و الکترونیک] باز؛ خرج؛ باردهی ؛ شارژ 1. کمیتی که انرژی الکتریکی ذهیره شده در خازن، باتری ذره بنیادی یا جسم عایق را مشخص می کند. بار الکتریکی نیز نامیده می شود .2. ماده یا قطعه ای که باید توسط کوره القایی یا دی الکتریکی گرم شود. 3. تبدیل انرژی دی الکتریک به انرژی شیمیایی در باتری انباره با گذاردن جریان مستقیم از آن. - بار
[فوتبال] شارژ
[مهندسی گاز] پرکردن، بارگیری کردن
[حقوق] متهم کردن، تحمیل کردن، موظف کردن، ملزم کردن، وضع کردن (مالیات)، مطالبه کردن، نسیه خریدن، فرستادن صورتحساب، اتهام، ادعا، حق حبس، مولی علیه، بار، نرخ، وظیفه، تعهد، گرو، مسئولیت
[نساجی] بار الکتریکی - پر کردن - شارژ کردن
[ریاضیات] بار الکتریکی، بار، پر کردن
[معدن] بار آسیا (خردایش) - خرج (آتشباری)
[پلیمر] بار، پر شدن، پر کردن، بار ردن

به انگلیسی

• price; responsibility; cargo; explosive charge
entrust; order, command; accuse (i.e. of committing a crime); fill with energy, supply with power; fill; attack; rush forward; pay with credit; request payment
if you charge someone an amount of money, you ask them to pay that amount for something that you have provided or sold to them.
if you charge goods or services to a person or organization, you arrange for the bill to be sent to them.
the charge for something is the price that you have to pay for it.
a charge is a formal accusation that someone has committed a crime.
when the police charge someone, they formally accuse them of having committed a crime.
if you have charge of something or someone, you have responsibility for them.
if you charge towards someone or something, you move quickly and aggressively towards them.
when you charge a battery, you pass an electric current through it to make it more powerful.

پیشنهاد کاربران

کرایه
مثال: what's your charge for an hour?
کرایه برای یک ساعت شما چقدر است؟
کارت کشیدن
وزن. هزینع. عهده
شارژ
به رسمیت شناختن
اتهام
charge sb اتهام زدن به کسی
کارت کشیدن 👏💖
یعنی کارت کشیدن برای خریدن چیزی مثال: will that be cash or charge
money you pay by credit card
بار فرود ( ورود بار الکتریکی به پیل ( باتری ) )
بازداشت
if there is enough evidence , police will charge the suspect
زیربار کشیدن ؛عهده دارکردن
عهده دار کردن ، زیر بار کشیدن
بار
بار الکتریکی
پول بیشتری برای چیزی هزینه کردن.
دیگه خالی شدن از پول
خرج. Charges = مخارج
در نفت و گاز: حجم مخزن
کارت کشیدن

کارت کشیدن _ کارت بانکی
صحنه
for example1 :on a murder charge
for example 2:on a robery charge
( نظامی ) بمب
Money that you pay by cash
هزینه سرانه خدمات
کارت کشیدن، کارت بانکی، شارژ🎴💳🃏💷
Money you pay by cash
🧐🤔
Ask someone to pay a certain price for some thing.
هزینه. کارت کشیدن.
ادعا کردن، مدعی شدن
قرار دادن، تعبیه کردن، ( برای مفاهیم انتزاعی تر، منظور کردن )
حساب کردن
هزینه پرداختن
راه اندازی
سر حال اوردن
پول دادن
1 - هزینه، خرج، بها ( بابت خدمات و . . . )
there is a charge for using my car
you cant provide food at no charge=free
free of charge=free
2 - اتهام ( که معمولا از طرف پلیس وارد میشه و بعد متهم رو به دادگاه میبرن )
he was arrested on the charge of robbery به اتهام سرقت دستگیر شد
3 - پول گرفتن ( بابت کلا و خدمات ارایه شده )
hotel charge 100$ a night هتل شبی صد دلار پول میگیره
galary charges entrance fee نمایشگاه هزینه وروردی میگیره
4 - به حساب زدن charge the drinks to my room
5 - کارت کشیدن
i charged shoes on Visa
how would you like to pay?! ill charge it
6 - متهم کردن
Ronaldo has been charged with tax fraud multiple times
در کانون زبان ایران ( ilireg ) . . . .
در ترم Reach 3 به معنی هزینه و کرایه است .

Money you pay to by cridet card
برای باتری، بار زدن
to fix or ask as fee or payment ( ibid )
In charge of: مسئول چیزی بودن، متعهد به چیزی بودن
بار الکتریکی
When the charge enters the axon, the ion channels at the base of the axon allow positively charged ions to enter the axon, changing the electrical balance between inside and outside.
به سرعت دویدن
arge noun ( MOVE FORWARD )

[ C ]
an attack in which people or animals suddenly run forward:
a charge of buffalo/elephants
to hurry from one place to another:
I've been charging about/around all day and I'm exhausted.
He came charging up the stairs to tell me the good news.
More examples
شارژ کردن - شارژ کردن تلفن - شارژوسایل الکتریکی

در روانشناسی:بار احساسی، فشار احساسی
If you are found to have lied, you can be charged
اگه دیدید خوابیده اند، شما مسئول هستید ( بتازونیدشون و حمله کنید و از خواب بیدار شوم کنید )
به پرداخت با کارت اعتباری charge میگویند

♡لایک یادت نره♡
باشگاه

چیزی را با کارت اعتباری ( credit card ) خریدن
نه کارت کشیدن
اون کارت بانکی که ما در کشورمون استفاده میکنیم debit card

در کانون زبان ایران
ترم Adv 3 به معنای امده:
1. اتهام
2. حمله کردن، یورش بردن
3. عهده دار کردن، مسئول کردن
Charge به معنی هزینه و کرایه و پول دادن ، حساب کردن
money you pay by credit card
۱. to ask an amount of money for something, especially a service or activity
درخواست پول کردن از کسی، به خصوص بابت انجام یک خدمت یا فعالیت
مثال: They charge you $20 just to get in the nightclub

۲. to make a formal statement saying that someone is accused of a crime
متهم کردن ( شخصی را به صورت رسمی متهم اعلام کردن )
مثال: She's been charged with murder

۳. to move forward quickly and violently, especially towards something that has caused difficulty or anger
با سرعت و شدت به جلو حرکت کردن، خصوصا به سمت چیزی که باعث سختی و ناراحتی شده
مثال: The violence began when the police charged ( at ) a crowd of demonstrators
( میتواند بدون حرف اضافه یا با حرف اضافه at استفاده شود )

۴. to hurry from one place to another
با عجله از جایی به جای دیگر رفتن
مثال: I've been charging about/around all day and I'm exhausted
( میتواند با حرف اضافه about یا around استفاده شود )

۵. to put enough explosive into a gun to fire it once
به اندازه کافی مواد منفجره در تفنگ گذاشتن و یکباره شلیک کردن

۶. to order someone to do something
کسی را عهده دار انجام کاری کردن
مثال: He was charged with taking care of the premises

۷. When a judge charges a jury, he or she explains the details of the law to them
اگر این فعل در مورد قاضی در دادگاه استفاده شود، او باید قانون را به هیئت منصفه توضیح دهد
مثال: The judge charged the jury before deliberations began

۸. to put electricity into an electrical device such as a battery
شارژ کردن
مثال: She drove the car round the block to charge ( up ) its batteries

۹. the amount of money that you have to pay for something, especially for an activity or service
پولی که باید برای گرفتن فعالیت یا خدمتی پرداخت شود
مثال: Is there a charge for children or do they go free

۱۰. responsibility for controlling or caring for something
مسئولیت کنترل یا مراقبت از کسی را عهده دار شدن
مثال: His boss asked him to take charge of the office for a few days while she was away
( در این معنی به صورت take charge of sth به کار میرود )

۱۱. an attack in which people or animals suddenly run forward
حمله ای که در آن انسانها یا حیاوانات بی درنگ به سمت جلو حرکت کنند
مثال: a police charge

۱۲. to buy something and agree to pay for it later
هزینه را به صورت نسیه پرداخت کردن ( یا با credit card )
مثال: I didn’t have any cash, so I charged the food

۱۳. to record something as a cost in a financial account
چیزی را به عنوان هزینه در حساب مالی ثبت و ضبط کردن
مثال: The depreciation is charged to the profit and loss account

منبع: https://dictionary. cambridge. org/dictionary/english/charge
شارژیدن. ( شارژ شدن یا شارژ کردن )
م. ث
این گوشی های اَپِل بدجور دیر می شارژند.
۱. شارژ
۲. از کسی یه مقدار پول گرفتن
۳. متهم کردن کسی
۴. قیمت
توضیح، تشریح کردن ، نظریه دادن درباره چیزی
سرپرست
قدرت
شارژ
بار ( شیمی )
شارژ
( بار - بارگیری - بار ریزی - بارمندی )
شارژ کردن/شدن ( بارمند کردن/شدن )
charger ( بارگر/بارساز/بارریز )
قابل شارژ ( بارپذیز - بارش پذیر )
غیر قابل شارژ ( بار نا پذیر - بارش ناپذیر )

charging
بارِش - بارریزی - بارگیری - بارپذیری - بارمندسازی
- - - - - - - - - - - - - - - - -
Download بارگیری ( داده ها/اطلاعات )
Upload بارگذاری
مطالبه کردن
charge ( فیزیک )
واژه مصوب: باردار کردن
تعریف: عملی که موجب ظهور بار الکتریکی شود|||متـ . باردار شدن، پر کردن، پر شدن|||* پر کردن در مورد باتری و خازن به کار می‏رود و باردار کردن در مورد اجسامی که مثلاً به روش مالش باردار می‏شوند. در زبان فارسی شارژ گاهی به معنای باردار شدن به کار می‏رود.
اتهام
کلمه ( واژه ) charge ( تلفظ چارژ )
با واژه ( وِزر ) جایگزین شد ( عمدا تحریف شد ) !
هرکسی میتواند کلمه "باتری" با "تاتا" جایگزین کند؛ أمّا أصل مسئله وعملکرد "باتری" را نمیتواند تغییر یا پاک کند!
این مسئله ومفهوم "عملکرد واژها" کاملا از دانشمندان "تاریخ زبان" وزبان شناسی، غافل واقع ماند.
چون عملکرد وموقعیّت ومفهوم هر واژه یا کلمه؛ مُهِم ّهست، نه تلفّظ وصورت نوشتاری این کلمه است.
وتحریف کلمات توسّط علماءبنی اسرائیل به خوبی انجام شد ومیشه واصلترین کاری برای ثبات مذهبشان میباشد.
charge
منابع• http://Aryana.expert@gmail.com
من چن ماه پیش تو یه کلیپ نظامی با عبارت
hollow charge round
مواجه شدم
هر جور این سه تا لغتو با معانی مختلفشون کنار هم میذاشتم معنیش جور در نمیومد تو دیکشنری هم چیزی ندیدم
تا این که متوجه شدم منظور از hollow charge همون قسمت خرج انفجاری هستش یعنی نوک انفجاری آر پی جی و . . . . که بهش shaped charge هم میگن
منظور از round اینجا آتش ( ناشی از انفجار ) هستش
در واقع hollow charge round
یعنی آتش ناشی از انفجار موشک آر پی جی و موشک و . . . .
اصلاح میکنم
round اینجا یعنی گلوله
hollow charge round
یعنی گلوله ای که خرج انفجاری را حمل میکند مثل موشک آر پی جی و . . .
سلام رفقا
این کلمه توی بحث های مالی به معنی کارت کشیدن هست . . .
چطوری ؟؟
به این مثال توجه کن
مثلا فروشنده میگه کارت می کشی یا نقد میدی ؟
Will be cash or charge ?
نقدی ( cash ) کارت کشیدن ( charge )
[حقوق] تفهیم اتهام؛ کسی را به طور رسمی به ارتکاب جرم متهم کردن
He made a very low wage considering he was in charge
او دست مزد پایین داشت با توجه به اینکه سرپرست بود
انگ_ برچسب ( اتهام )
Charge ( n ) هزینه ی خدمات
مثل هزینه های مجتمع مسکونی ( شستن راه پله، تعمیر آیفون، سنگ راه پله ) , پول شارژ بلوک
مثل هزینه ی خدمات مدرسه ( پول فتوکپی، جلسه جبرانی، پول ماژیک وایت برد )
Charge ( v ) به حساب کسی گذاشتن
Charge it to me
این را پای من حساب کنید ( جزءبدهی من
بنویس )
Charge the cost to my account please
لطفا هزینه را به حسابم بگذارید.
مسئولیت ، وظیفه
هزینه، اتهام
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما