پیشنهادهای علیرضا ایرانی نیا (٧,٦١٦)
دستگاه با کار افت صدائی. دستگاه با کار افت صدائی.
مجرای از درجه صدائی.
بسامد صدائی.
( vogueish ) مرسوم، مد روز
( voguish ) مرسوم، مد روز
( vodoun ، voodooism ) افسونگری
مغرور، خوشحال، گشاده رو.
( vodun ، voodooism ) افسونگری. vodun
اعلام دارنده ( باصدای بلند ) .
سروصدا، فریاد و نعره، زوزه، داد و بیداد.
( vocalic ) آوائی، صدادار، صوتی، مربوط به حرف باصدا
اسم، لفظ، کلمه صوتی، واحد آوائی.
واژگانی، مربوط به فرهنگ لغات زبان، مربوط به لغات یا فهرست آن، زبانی، شفاهی، لفظی.
مقام وزارت
مقام وزارت
وزیری.
شبیه روباه ماده، پتیاره.
نقاب، روبنده، نقاب محافظ.
( vivisection ) زنده شکافی، تشریح جانور زنده، کالبد شکافی موجودزنده
حیات بخشی، زندگی ( دادن ) ، احیا.
حیات بخش، هستی بخش.
زنده، دارای حیات، حیات بخش.
اغذیه، اطعمه، ماکولات.
کلود بونوال Claude Bonneval از سال ۱۶۷۵ تا ۱۷۴۷ میلادی، یکی از چهره های مرموز یهودی فرانسوی که در سالهای سلطنت محمود اوّل در سیاست عثمانی نقش مؤثر ای ...
پرووکاسیون provocation در لغت به معنی برانگیختن، تحریک کردن و عصبانی کردن است. در واژگان سیاسی به اقدامات تحریک آمیز و برنامه ریزی شده ای اطلاق میگرد ...
قاینار چای K���k Kaynarca به معنی رود خروشان است. نام پیمان صلحی است که در ۲۱ ژوئیه میان روسیه و عثمانی انعقاد یافت و به پیمان صلح کوچوک قینارچه ( کو ...
پیشینه نام تاتار Tatar به کتیبه متعلق به سده هشتم میلادی میرسد که در نواحی مرزی مغولستان، در حاشیه رود اورخون، به دست آمده و به کتیبه اورخون معروف اس ...
اغذیه فروش ارتش.
شبیه گربه زباد، خانواده گربه زباد.
زبانی، شفاهی، شفاها، امتحان شفاهی.
سرزنش آمیز، توبیخ آمیز.
نوار رنگی، نوار سربند، لوله یا منفذ گیاهی.
دارای راه راه های طولی.
محرومیت، عیب، شرارت.
قابل تبدیل به شیشه، قابل تبدیل بحالت زجاجی.
موکاری، صنعت شراب سازی، زراعت انگور برای تهیه شراب.
شراب سازی، تاک پروری، وابسته به موکاری.
زرده تخم مرغ.
ویتامین به غذا زدن، دارای ویتامین کردن.
واحد نمایش دیداری. واحد نمایش دیداری.
( calling card ) کارت ویزیت
وابسته به بینائی، بصیری
پرستار سیار.
معلم سرخانه.
عیادتی، بازدیدی، وابسته به یا دارای اختیار بازرسی.
( visitation ) سرکشی، عیادت، دیدار، مهاجرت موسمی
مهمان، بازرس، سیاح، توریست، گشت گر.
دیدار گر، ملاقات کننده، مهاجر، زائر، سیاح، سیار.
دیدار پذیر، دیدنی.
اندرون، احشاء، عضوی که در احشاء واقع شده است.