پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٢٩١)
به هیچ عنوان پیامبر این لقب را به عمر نداده اگر کسی سندی صحیح در این مورد دارد بیاورد این لقب از طرف پیامبر به امام علی ( ع ) داده شده است. امام را ف ...
کلمه ( عنت ) به معنای ضرر و هم به معنای هلاکت است .
ابن آوی در اصل ابن اواه بوده به معنی بسیار ناله کننده. چون این حیوان در شب ها زیاد زوزه می کشد . اواه در زبان عربی به معنای کسی است که زیاد دعا و نال ...
کلمه ( اواه ) به معنای کسی است که زیاد دعا می کند.
کلمه ( رغبت ) میل خاصی است از تمایلات نفسانی ، و رغبت در هر چیز میل کردن به طرف آن به منظور طلب نفع است ، و رغبت از هر چیز به معنای دوری و بی میلی از ...
کلمه ( تخلیف ) - بطوری که در مجمع البیان گفته - به معنای تاخیر و جای ماندن از کسی است که رفته ، و اما بجای ماندن کسی در مکان ، بعد از رفتن تو تخلیف ن ...
کلمه ( زیغ ) به معنای بیرون شدن از راه حق و میل به طرف بیراهه و باطل است .
کلمه ( اشترأ ) به معنای قبول آن جنسی است که در خرید و فروش در برابر پرداخت قیمت به انسان منتقل می شود. ان الله اشتری من المؤ منین انفسهم و اموالهم ب ...
کلمه ( صل ) از ( صلوة ) و به معنای دعا است ، و مقصود از این دعا، دعای خیر به جان و مال طرف مقابل است ، پیامبر در برابر کسی که زکات می داده چنین دعا م ...
کلمه ( تطهیر ) به معنای برطرف کردن چرک و کثافت از چیزی است که بخواهند پاک و صاف شود و آماده نشو و نمأ گردد و آثار و برکاتش ظاهر شود. در لغت عرب به مع ...
راغب در مفردات میگوید: فرزندان اسماعیل ( علیه السلام ) را ( عرب ) گویند، و کلمه ( اعراب ) در اصل جمع عرب است . کلمه ( اعرابی ) در اصطلاح متعارف اسم ...
حمله در لغت عرب به معنی سوار شدن بر مرکب و تاختن به سمت معین گفته می شود. مثلا وقتی می گوئی ( حمله ، یحمله ، حملا ) معنایش این است که فلانی به فلان ک ...
کلمه ( مقعد ) از ماده ( قعود ) مصدر ( قعد، یقعد ) می باشد، و کنایه است از نرفتن به جهاد. فرح المخلفون بمقعدهم خلاف رسول الله . . .
کلمه ( مخلفون ) اسم مفعول از ماده ( خلف ) است که به معنای باقی گذاردن برای بعد از رفتن است . فرح المخلفون بمقعدهم خلاف رسول الله . . .
اعقاب از ماده ( عقب ) اخذ شده که به معنای آوردن چیزی به دنبال چیز دیگر است . لذا کلمه ( اعقاب ) به معنای ارث دادن و اثر گذاشتن است . در مجمع البیان گ ...
طائف از ماده طوف گرفته شده است . ( طوف ) به معنای گشتن دور چیزی است و به همین جهت پاسبانی را که در اطراف خانه های یک محله می گردد و حراست می کند ( طا ...
در مجمع البیان می فرماید: کلمه ( محادة ) به معنای تجاوز با مخالفت است ، و این کلمه و کلمات : ( مخالفه ) ، ( مجانبه ) و ( معاداة ) به یک معنا هستند، و ...
کلمه ( جماح ) رد شدن و عبور کردن عابر است به سرعت ، و بدون توجه به راست و چپ خود و بدون اینکه چیزی او را از حرکت باز بدارد. ( ترجمه تفسیر المیزان )
کلمه ( مغار ) به معنای محلی است که انسان در آن فرو رفته ، خود را از دیدگان پوشیده و پنهان می سازد، و نیز به معنای غاری است که در کوه می باشد.
کلمه ( فرق ) به معنای دلهره از ضرری است که احتمال آن می رود.
کلمه ( زهوق ) به معنای خروج به سختی ، و اصل آن بطوری که گفته اند به معنای بیرون آمدن جان و مردن است .
کلمه ( تثبیط ) به معنای بازداشتن از امری است که نسبت بدان رغبتی نباشد.
کلمه ( شقه ) به معنای مسافت است ، و از این نظر آن را شقه گفته اند که پیمودن آن مستلزم مشقت است .
کلمه ( احمأ ) به معنای داغ کردن هر چیز است بطوری که حس آدمی از احساس آن ناراحت شود.
خود را به کسی بستن : [عامیانه، کنایه ] خود را به کسی نسبت دادن.
خود را به شغال مردگی زدن : [عامیانه، کنایه ] خود را مظلوم وانمود کردن.
خود را به کرگوشی زدن: [عامیانه، کنایه ] به نشنیدن تظاهر کردن.
خود ( یا چیزی ) را به رخ کسی کشیدن: [عامیانه، کنایه ] خود یا چیزی را با افاده به دیگری نمودن.
خود را به آب و آتش زدن: [عامیانه، کنایه ] به هر وسیله ای متوسل شدن، هر خطری را استقبال کردن. خود را به آب و آتش زدن ؛ بهر وسیلتی دست بردن. هر گونه خ ...
خود را به آن راه زدن : [عامیانه، کنایه ] خود را به نادانی زدن، به عمد بی توجهی کردن، خود را بی اطلاع نشان دادن.
خود را بستن : [عامیانه، اصطلاح] پول دار شدن.
خود را از تک و تا نیانداختن : [عامیانه، کنایه ] به روی خود نیاوردن، به اشتباه اعتراف نکردن.
خود را باختن : [عامیانه، کنایه ] دست و پای خود را گم کردن، مضطرب شدن.
خوب کاشتن: [عامیانه، اصطلاح] از عهده ی کاری خوب برآمدن.
خود را از تک و تا نیانداختن : [عامیانه، کنایه ] به روی خود نیاوردن، به اشتباه اعتراف نکردن.
خواهر و مادر گفتن : [عامیانه، کنایه ] دشنام خواهر و مادر به کسی دادن.
خواهر کسی را گاییدن : [عامیانه، کنایه ] دخل کسی را آوردن، کلک کسی را کندن.
خواهر و مادر: [عامیانه، اصطلاح] عرض و ناموس، خانواده.
به صد خواری و زاری ؛ به صد بدبختی و بیچارگی.
خواهر خوانده : [عامیانه، اصطلاح] دوست صمیمی ( بین زنان، در مقام شوخی و تحفیر برای مردان نیز به کار می رود ) .
به خواری و زاری ؛ ببدبختی و پریشانحالی
خوابگوشی: [عامیانه، اصطلاح] سیلی، کشیده.
خواب گرد : [عامیانه، اصطلاح] کسی که در خواب راه می رود.
خواب به خواب شدن : [عامیانه، کنایه ] خواب از سر پریدن، بدخواب شدن.
خواب به سر شدن: [عامیانه، اصطلاح] نگا. خواب به خواب شدن.
خواب دیدن برای کسی: [عامیانه، کنایه ] نقشه کشیدن برای استفاده یا کوبیدن کسی.
خنگ خدا: [عامیانه، اصطلاح] نادان و کودن. خنگ خدا: خنگ مادرزاد ( آخر خنگ خدا مگر عقلت نمی رسد؟ ) ( صدری افشار، غلامحسین، فرهنگ فارسی معاصر )
خواب از سر کسی پریدن: [عامیانه، کنایه ] نگا. پریدن خواب از سر کسی. ( ( کم کم زوزه اش پایین آمد، تا آخر نفسش برید و خواب هم از سر من پرید. ) ) ( صاد ...
خنک شدن دل: [عامیانه، کنایه ] آسایش خاطر پس از گرفتن انتقام.
خنک کردن : [عامیانه، اصطلاح] سرد کردن.