پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٢٩١)
ماه گرفتن ؛ خسوف : بنفیر آید عالم هرگاه که رخ ماه بگیرد شبگیر رخ آن ماه گرفت اینک و من بنفیر آمده ام زو به نفیر. سوزنی.
ماتم گرفتن ؛ سوگواری کردن. عزاداری : مزن دست تأسف بر هم از ترک حسدکاران که خون مرده را هرگز کسی ماتم نمیگیرد. میرزا صائب ( از آنندراج ) .
گوش گرفتن ؛ گوش دادن. عمل کردن : ترا پند سعدی بس است ای پسر اگر گوش گیری چو پند پدر. سعدی. نه زهره که فرمان نگیرد بگوش نه یارا که مست اندر آرد بدوش ...
لب به دندان گرفتن ؛ لب را با دندان گزیدن. لب را با دندان گاز گرفتن. - || تحسر. تأسف. دریغ خوردن. حسرت خوردن : دژم گشت و لب را به دندان گرفت ز کار ...
گوشه گرفتن ؛ اعتزال. کناره گرفتن : گوشه گرفتم ز خلق و فایده ای نیست گوشه چشمت بلای گوشه نشین است. سعدی ( دیوان چ فروغی غزلیات ص 49 ) .
گند گرفتن ؛ بو افتادن. بدبو شدن.
گواه گرفتن ؛ شاهد گرفتن. دلیل آوردن.
گناه گرفتن ، به گناه گرفتن ؛ گناهکار دانستن. مؤاخذه کردن به گناهی : گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم. سعدی ( طیبا ...
گلاب گرفتن ؛ استخراج گلاب.
گِل گرفتن ؛ به گل اندودن.
گرم گرفتن ؛ با کسی زیاد معاشرت کردن.
گریه گرفتن ؛ گریستن.
گَر گرفتن ؛ به گر مبتلا شدن. به جرب مبتلاگردیدن.
گرّه گرفتن ؛ مشتعل گردیدن.
گرفتن آه کسی کسی را ؛ روا شدن نفرین وی بدو : آنکه جز ظلمش دگر کاری نبود آه مظلومش گرفت و کوفت زود. مولوی. مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود آه اگر ...
گرد گرفتن ؛ غبارگرفتن. گردآلود شدن : بدانگه که گیرد جهان گرد و میغ کل و پشت چوگانت گردد ستیغ. ابوشکور.
گر گرفتن ؛ شعله ور شدن.
کنج گرفتن ؛ کنجی گزیدن. گوشه گزیدن : بیزارم از پیاله وز ارغوان و لاله ما و خروش و ناله کنجی گرفته تنها. کسایی.
گچ گرفتن ؛ بستن استخوان شکسته را بوسیله ٔگچ. - || تن مجرمی را با گچ اندودن.
گذر گرفتن ؛ رد شدن. عبور کردن : کنم روی کشور همه بی سپاه سنانم گذر گیرد از چرخ ماه. فردوسی.
کنار گرفتن ؛ کناران گرفتن. در آغوش گرفتن : دست بگشاد و کنارانش گرفت همچو عشق اندر دل و جانش گرفت. دست و پیشانیش بوسیدن گرفت و از مقام و راه پرسیدن گ ...
کناره گرفتن ؛ دوری گزیدن : متوقع که در کنارش گیرم کناره گرفتم. ( گلستان ) . تقدیر درین میانم انداخت هرچند کناره میگرفتم. سعدی. گفت چرا بت میپرستید ...
کم گرفتن ؛ ترک کردن و واگذاشتن. نادیده انگاشتن : با دم طاوس کم زاغ گیر بادم بلبل طرف باغ گیر. نظامی. اگر مرد عشقی کم خویش گیر وگرنه ره عافیت پیش گی ...
کُرّه گرفتن . زایانیدن کره از اسب.
- کشتی گرفتن ؛ مصارعه : یکی در صنعت کشتی گرفتن سرآمده بود. ( گلستان ) .
کمک گرفتن ؛ استمداد.
از آب کره گرفتن ؛ سخت زرنگ بودن.
کره گرفتن ؛ بیرون آوردن کره از شیر. استمزاج کره.
- کرانه گرفتن ؛ کنار رفتن. به یک سو شدن.
کام گرفتن ؛ برخوردار شدن. لذت بردن : چو کام از گوی و چوگان برگرفتند طوافی گرد میدان درگرفتند. نظامی. مرد بی توشه برنگیرد کام. سعدی ( گلستان ) .
قلم گرفتن ؛ با قلم خط کشیدن.
قیمت گرفتن ؛ بها یافتن. پر قیمت شدن : ورز انگور باشد بی اندازه چنانک قیمتی نگیرد. ( فارسنامه ابن البلخی ص 139 ) . اما چندان درختستان میوه های گوناگون ...
قوت گرفتن ؛ نیرویافتن. نیرومند شدن.
قرض گرفتن ؛ قرض کردن. وام گرفتن.
قرار گرفتن ؛ تمکن یافتن. استقرار یافتن : هر آنکه مهر گلی در دلش قرار گرفت روا بود که تحمل کند جفای هزار. سعدی. چو سیلاب ریزان که در کوهسار نگیرد هم ...
قدح به دست گرفتن ؛ ساقی شدن یا قصد نوشیدن شراب کردن : یارم چو قدح به دست گیرد بازار بتان شکست گیرد. حافظ.
قدح گرفتن ؛ جام باده گرفتن. می نوشیدن :
قدح گرفتن ؛ جام باده گرفتن. می نوشیدن : بدور لاله قدح گیر و بی ریا می باش. حافظ.
فروگرفتن ؛ تسلط یافتن. تسخیر کردن :. . . و قزوین که از آن پدرش بود فروگرفته. ( تاریخ بیهقی ) . و همه اطراف ممالک بیگانگان فروگرفته بودند و اسلام قوی ...
فراهم گرفتن خود را ؛ خود را جمع کردن : و هرچند کوشید و خویشتن را فراهم گرفت چشم از وی [طغرل ] بازنتوانست داشت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 253 ) .
فراهم گرفتن اطراف چیزی را ؛ دست بازداشتن از آن : سلطان اگرچه بر استخلاص و استصفای آن نواحی عازم بود ولی به حکم مصلحت وقت و نیت غزوی که کرده بود اطراف ...
عید گرفتن ؛ جشن گرفتن. رجوع به همین مدخل شود.
فال گرفتن ؛ گشادن فال. ( آنندراج ) . فال زدن : مشتری دیدار صدری ناصرالدین زان قبیل تا به رویت فال گیرد شد به جانت مشتری. سوزنی. فال دیدار چون گرفت ...
عیب گرفتن ؛ عیب جستن. زشتی های کسی را برشمردن : دوستان عیب مگیرید و ملامت مکنید کین حدیثی است که از وی نتوان بازآمد. سعدی. چو دشوارت آمد ز دشمن سخن ...
عصاره گرفتن ؛ شیره چیزی را کشیدن. فشار دادن و کوفتن چیزی را تا شیره آن درآید.
عرق گرفتن ؛ عرق کشیدن. - || خسته کردن : عرقم را گرفت ، مرا خسته کرد.
عصا در گرفتن ؛ عصا و مانند آن در کسی گرفتن. پیاپی او را بدان زدن : پس عصای او را [ محرفه ] بگرفت و او را به مسجد برد و عثمان نماز می کرد. گفت اینک نع ...
عزا گرفتن ؛ عزا بر پا داشتن. مجلس سوگواری نهادن.
عاریه گرفتن ؛ چیزی را برای مدتی به امانت ستدن.
عبرت گرفتن ؛ پند پذیرفتن. متنبه شدن : تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت گیرند. ( گلستان ) .