پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٢٩١)
با خود داشتن ؛ با خود بردن : بتا! نگارا! از چشم بد بترس و مکن چرا نداری با خود همیشه چشم پنام. شهید بلخی
بر سر چیزی داشتن ؛ بر آن آوردن. وادار کردن که بکند آنرا : حسد مرد را بر سر کینه داشت یکی را بخون خوردنش برگماشت. سعدی. به معنی افراختن ، افراشتن در ...
- دیر پیوند : کسی که زود گسل نیست دیر پیوند است. نظیری.
پیوند چیزی ؛ وابسته بدان. جزئی از آن : دبیران چوپیوند جان منند همه پادشا بر نهان منند. فردوسی.
پیوند خون ؛ بستگی بخون به خویشی نسبی : مرا با تو مهر است و پیوند خون نباید که آیی ز پندم برون. فردوسی.
پیوند به پهنا ؛ اتصال به عرض ( از اصطلاحات نجومی )
پیوند به طول ؛ اتصال بطول. اتصال طولی ( اصطلاح نجومی ) : و این اندر پیوند بطول بیک وقت راست نیاید. ( التفهیم بیرونی ص 480 ) .
نظر شهید مطهری در مورد : واژه ولاء : ( ( مطلبی در دین مقدس اسلام که دینی اجتماعی است مورد تأکید و اصرار واقع شده است به نام موالات مؤمنین یکدیگر ر ...
:دکتر کزازی در مورد واژه ی "مَی " می نویسد : ( ( مَی: در پهلوی مَیْ. در ریشهٔ اوستایی آن به معنی نوش و انگُبین نیز هست. ) ) ( ( مستان صبح چهره، مُط ...
:دکتر کزازی در مورد واژه ی "مُطرّا " می نویسد : ( ( مطرا: اسم مفعول از تَطْریه، مصدر باب تفعیل، از طراوت: تر و تازه کرده شده. ( این همه از واژه تر پا ...
:دکتر کزازی در مورد واژه ی " به صحرا افکندن" می نویسد : ( ( به صحرا افکندن: کنایه ای است از گونهٔ "ایما" از آشکار کردن؛ در زبان مردمی آفتابی کردن. هر ...
:دکتر کزازی در مورد واژه ی " عمدا" می نویسد : ( ( عمدا: به عمد، از روی عمد، آگاهانه و به خواست. در پارسی تنوین های نصب تازی ( ا ) خوانده می شود؛ حتی ...
:دکتر کزازی در مورد واژه ی " به عمدا " می نویسد : ( ( از سه پاره ( به/عمد/ا ) ساخته شده است. این ساخت، به این شیوه، کاربردی در پارسی است. در تازی عمد ...
:دکتر کزازی در مورد واژه ی "رخسار " می نویسد : ( ( رخسار آمیغی ( ترکیبی ) از رخ / سار ( پساوند ) ؛ رخ: گونه؛ دو برجستگی روی که بیشتر سرخ فام اند؛ از ...
:دکتر کزازی در مورد واژه ی " عمّوریه " می نویسد : ( ( عموریه شهری بوده است در فریگیّه، در آبْخوسته ( = شبه جزیره ) آناتولی. بر پایه بازگفتی، اِزوپ اف ...
پیروزگر :دکتر کزازی در مورد واژه ی " پیروزگر" می نویسد : ( ( پیروزگر کنایه ایما است از یزدان دادار . ) ) ( ( چو پیروزگر فرّهی دادمان در بخت پیروز ...
: دکتر کزازی در مورد واژه ی " بد و نیک " می نویسد : ( ( بدون نیک در شاهنامه کنایه از همه چیز است. ) ) ( ( بد و نیکمان بگذرد بی گمان رهایی نباشد ز ...
: دکتر کزازی در مورد واژه ی " خانه" می نویسد : ( ( خانه در پهلوی هانگhānag و خانگxānag به معنی اتاق است و در این کاربرد و معنی ویژگی سبکی است. ) ) ...
چَپیره: دکتر کزازی در مورد واژه ی " چپیره" می نویسد : ( ( چپیره به معنی "گروه مردمان" است و واژه کم کاربرد در شاهنامه و دیگر متن های کهن . ) ) ( ( ...
شریعت : شریعت به معنی راهی است که برای رسیدن به آب در کنار نهرهائی که سطح آب از ساحل نهر پائین تر است احداث می کنند ، سپس به هر راهی که انسان را به م ...
نکته بسیار مهم در این آیه اشتباه ترجمه کنندگان در مورد عبارت" وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ " می باشد . این اشتباه را برای اولین بار یک نفر مرتکب شده و ...
نکته بسیار مهم در این آیه اشتباه ترجمه کنندگان در مورد عبارت" وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ " می باشد . این اشتباه را برای اولین بار یک نفر مرتکب شده و ...
نکته بسیار مهم در این آیه اشتباه ترجمه کنندگان در مورد عبارت" وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ " می باشد . این اشتباه را برای اولین بار یک نفر مرتکب شده و ...
ای غزه! ای پیکر بی استخوان و دستی بی انگشت ای زندان بی سقف ! ای به جا مانده ازکاروانسرای بی سقف و ستون ، به نام فلسطین ! ای مخروبۀ سوخته بعد از فر ...
یخ گرفتن ؛ یخ زدن. منجمد شدن : مسکینی برهنه به سرما همی رفت و سگان در قفای وی افتاده. خواست تا سنگی بردارد و سگ را دفع کند در زمین یخ گرفته بود. ( گل ...
- هزیمت گرفتن ؛ فرار کردن. گریختن : هزیمت گرفتند ایرانیان بسی نامور کشته شد در میان. فردوسی.
هفته گرفتن ، برای مرده ؛ پس از یک هفته یادبود او را بپا کردن.
نم گرفتن ؛خشک کردن اشک. پاک کردن اشک : باآستین گرفت نم اشکم از جبین با آب دیده شست ز رخساره ام غبار. شفیع اثر ( از آنندراج ) .
وسخ گرفتن ؛ چرکین شدن جامه : فرزند من یتیم و سرافکنده گرد کوی جامه وسخ گرفته و در خاک خاکسار. کسائی.
واگرفتن ؛ باز گرفتن. ستدن : ای پادشاه سایه ز درویش وامگیر ناچار خوشه چین بود آنجا که خرمن است. سعدی. به امید ما کلبه اینجا گرفت نه مردی بود نفع ازو ...
نظر بازگرفتن از کسی ؛ لطف و مرحمت را از کسی بازبریدن : یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری به خداوندی و لطفت که نظر بازنگیری. سعدی.
نفس گرفتن ؛ تنگ شدن نفس. بر سخن گفتن توانا نبودن : میخواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت. حافظ.
نکته گرفتن ؛ ایراد و اعتراض کردن. خرده گیر.
نشگون گرفتن ؛ وشگون گرفتن.
نظام گرفتن ؛ نظم و ترتیب پذیرفتن.
نصیحت گرفتن ؛ گوش به اندرزدادن و عمل کردن آن : یکی گفت کاین بندیان شب روند نصیحت نگیرند و حق نشنوند. سعدی.
نخجیر گرفتن ؛ شکار کردن صید : پدرمان یکی آسیابان پیر بر این کوه نخجیر گیرد به تیر. فردوسی.
نشانی گرفتن ؛ پرسیدن نشانی و محل کسی.
نبض گرفتن ؛ دست به نبض مریض زدن طبیب.
ناف گرفتن ؛ قطع کردن. چون سر گرفتن. ( آنندراج ) : بنوعی فتاده ست عاشق مصاف که گویی بچنگش گرفتند ناف. میرزا طاهر وحید ( از آنندراج ) .
- نام کسی را گرفتن ؛ او را نامیدن ، خواندن. بردن نام کسی : حضرت خواجه از درون خانه نام مرا گرفتند. ( انیس الطالبین نسخه خطی مؤلف ص 135 ) . همین که د ...
می گرفتن ؛ آشامیدن می. گساردن می : چو یاوندان به مجلس می گرفتند ز مجلس مست چون گشتند رفتند. رودکی.
ناخن گرفتن ؛ قطع کردن و بریدن و کوتاه کردن ناخن : گفتی فراش چرخ ناخن زهره گرفت کز بن ناخن دوید بر سر دامانش دم. خاقانی. ناکس زیاده سر چو شود دست از ...
مول گرفتن ؛ فاسق گزیدن.
مؤانست گرفتن ؛ انس گرفتن. الفت یافتن : بذله ها و لطیفه ها گفتی تا باشد که مؤانست گیرد. ( گلستان ) .
مواجب گرفتن ؛ اخذ شهریه.
مدد گرفتن ؛ استمداد. کمک خواستن.
مشکل گرفتن کاری را ؛ آن را سخت پنداشتن : کار مشگل شود آنگاه که مشکل گیری گرش اول شمری آسان آسان گذرد. قاآنی.
منزل گرفتن ؛ مأوی گزیدن. مسکن کردن.
- مالیات گرفتن ؛ اخذ مالیات و عشور.