پیشنهاد‌های علی رحیمی (١٣٨)

بازدید
٢,٣٠٤
پیشنهاد
٠

( ( ابو زید را اسب و فرزین نهد ) ) یعنی پیش از شطرنج بازی کردن با ابو زید، مهره های اسب و وزیر خودش را کنار می گذارد تا بر او آسان بگیرد ( و تازه با ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
١

شنیدم که یک هفته ابن السبیل نیامد به مهان سرای خلیل

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

اگر تیغ دورانش انداخته است نه شمشیر دوران هنوز آخته است

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

نخواهی که باشی پراکنده دل پراکندگان را ز خاطر مهل

پیشنهاد
٠

دندان به خون در بردن: انتقام گرفتن ( ( که بندی چو دندان به خون در برد ز حلقوم بیدادگر خون خورد ) )

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

لشگرگه: اردوگاه ( ( حذر کار مردان کارآگه است یزک سد رویین لشگرگه است ) )

پیشنهاد
١

گوی دولت بردن: مجازا پیشی گرفتن ( ( ز نام آوران گوی دولت برند که دانا و شمشیرزن پرورند ) )

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

دست چیر بودن: مسلط بودن ( ( ملک را بود بر عدو دست چیر چو لشگر دل آسوده باشند و سیر ) )

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
١

مگو شهد و شیرین شکر فایقست کسی را که سقمونیا لایقست

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
١

گرفت آتش خشم در وی عظیم سرش خواست کردن چو جوزا دو نیم

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

شب خلوت: شب زفاف ( ( شب خلوت آن لعبت حورزاد مگر تن در آغوش مأمون نداد ) )

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

بزرگان نشستند و خوان خواستند بخوردند و مجلس بیاراستند

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

حواله کردن دست خر: دشنامی بسیار زشت که حتی مردم لاابالی نیز با شنیدن آن به خشم می آیند ( محمد خزائلی ) ، دشنام ناموسی. ( ( کسی پای مرغی نیاورد پیش ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
١

شهنشه نیارست کردن حدیث که بر وی چه آمد ز خبث خبیث

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

نزل: غذا و خوراکی که با آن از مهمان پذیرایی کنند. ( ( رعیت چه نزلت نهادند دوش که ما را نه چشم آرمید و نه گوش ) ) یعنی: دیشب رعایا چطور از تو پذیرا ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

نیارم از مصدر یارستن، بمعنی: نمی توانم، طاقت ندارم. ( ( پسر گفت راهی دراز است و سخت پیاده نیارم شد ای نیکبخت ) ) پسر گفت که ای نیکبخت، راه طولانی ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
١

غور: ولایتی در نزدیکی قندهار ( ( بزرگی جفاپیشه در حد غور گرفتی خر روستایی بزور ) ) یعنی: فرمانروایی ستمگر در ولایت غور، خر روستاییان را بزور می گرف ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

جوان دولت: جوان بخت، کسی که نوبت بهره مندی اش باشد. ( ( چو دیرینه روزی سرآورد عهد جوان دولتی سربرآرد ز مهد ) ) یعنی: زمانی که مهلت زندگانی سالخورد ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

چو دیرینه روزی سرآورد عهد جوان دولتی سر برآرد ز مهد

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
١

بری: مبرا ( ( اگر گنج قارون بدست/چنگ آوری بماند/نماند مگر آنچه بخشی، بَری ) ) یعنی: حتی اگر گنج قارون را بدست آوری هم غیر از آن جزئی که با آن احسان ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

لاجوردی طبق: کنایه از آسمان ( ( چنان نادر افتاده در روضه ای که بر لاجوردی طبق بیضه ای ) ) یعنی: آن دژ سفید که در بوستان سرسبزی بود، شگفت انگیز مثل ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
١

در بیت زیر منظور از ( ( بیضه ) ) خورشید است. ( ( چنان نادر افتاده در روضه ای که بر لاجوردی طبق بیضه ای ) ) یعنی: آن دژ سفید که در بوستان سرسبزی بو ...

پیشنهاد
٠

به دست نمایاندن: با دست اشاره کردن، نشان دادن ( ( در آن دم ترا می نماید بدست که دهشت زبانش ز گفتن ببست ) ) در آن لحظه وی به وسیله ی دست هایش با تو ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

جانگداز: تلف کننده، ناتوان کننده ( ( کند خواجه بر بستر جانگداز یکی دست کوتاه و دیگر دراز ) ) بزرگوار در بستر مرگ، یک دستش را می کشد و دست دیگرش را ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

( ( مرو بر سر رشته بار دگر مبادا که دیگر کند رشته سر ) ) دوباره رفتار سابقت را پیش نگیر، که مبادا وضع سابق دوباره پیش آید.

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

جفاجوی: ستمگر ( ( چو حجت نماند جفاجوی را بپرخاش در هم کشد روی را ) ) یعنی: زمانی که برای ستمگر برهان یا حجتی نماند تا با آن مذاکره کند، عصبانی می ش ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

گرو بردن: سبقت گرفتن، جلو افتادن ( ( سوار نگونبخت بیراه رو پیاده برد زو برفتن گرو ) ) یعنی: کسی که پیاده راه درست را می پیماید از سواری که به بیراه ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

کاف کن: مشیت الهی ( ( چو بختش نگون بود در کاف کن نکرد آنچه نیکانش گفتند کن ) ) محمد خزائلی: کن در مصراع اول فعل امر است از کان یکون یعنی هستی بیاب ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

( ( به حکم نظر در به افتادِ خویش گرفتند هر یک یکی راه پیش ) ) هر کدام برای بهبود و تقویت خود، طبق نظری که داشت راهی را پیش گرفت.

پیشنهاد
٠

شکم را پر کردن ( ( بجز سنگدل ناکند معده تنگ چو بیند کسان برشکم بسته سنگ ) ) غیر از آدم سنگدل هیچکس زمانی که ببیند مردم از شدت فقر، سنگ به شکم بسته ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

سبکدل شاید به معنای نیک نهاد و پاکیزه رای نیز باشد. ( ( سبکدل چو یاران به منزل رسند نخسید که واماندگان از پسند ) ) یعنی: شخص نیک نهاد وقتی که یارا ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

منغص بود عیش آن تندرست که باشد بپهلوی بیمار سست

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

فریادخوان: فریادخواه، مظلوم، دادخواه ( ( نه باران همی آید از آسمان نه بر می رود دود فریادخوان ) ) نه از آسمان باران می بارد، نه دعای مظلوم به آسمان ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
-١

شخ: شاخه ( ( نه در کوه سبزی نه در باغ شخ ملخ بوستان خورده مردم ملخ ) ) یعنی: نه در کوه سبزی مانده بود و نه در باغ شاخه ای از گیاهی مانده بود، چرا ک ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

چو درویش بی برگ دیدم درخت قوی بازوان سست و درمانده سخت

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
١

خوشیدن: خشک شدن ( ( بخوشید سرچشمه های قدیم نماند آب جز آب چشم یتیم ) ) یعنی: تمام چشمه های قدیمی که دائم آب داشتند نیز خشکیدند، و غیر از اشک یتیمان ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

املای صحیح این واژه، Zucchini است.

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

سر پنجه ی ناتوان بر نپیچ که گر دست یابد برآئی به هیچ

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

( ( که هر ناتوان را که دریافتی بسرپنجگی پنجه برتافتی ) ) یعنی: با استفاده از قدرتی که داشت، به هر ناتوانی که می رسید ستم می کرد.

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
١

بهل: بگذار ( ( بهل تا بدندان گزد پشت دست تنوری چنین گرم و نانی نبست ) ) یعنی: بگذار که حسرت بخورد، چرا که چنین فرصتی مهیا بود اما فایده ای نبرد.

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

کمان پادشاهی

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

ده یک گرفتن: به اندازه ی یک دهم مالیات گرفتن ( ( چو دشمن خر روستائی برد ملک باج و ده یک چرا می خورد ) ) یعنی: وقتی که دشمن الاغ روستایی را می دزدد، ...

پیشنهاد
٠

شاید کنایه از ساکت و مبهوت شدن باشد، یا منظور عصبی شدن و ناخن جویدن باشد. ( ( تبسم کنان دست بر لب گرفت کزو هر چه آید نیاید شگفت ) )

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
١

مستسقی: مبتلا به مرض استسقا ( ( چو دیده بدیدار کردی دلیر نگردی چو مستسقی از دجله سیر ) ) اگر چشم ها را به دیدن عادت دادی، مثل کسی که دائم تشنه باشد ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

تیر به معنای بهره و نصیب هم هست. ( ( میازار پرورده ی خویشتن چو تیر تو دارد بتیرش مزن ) ) کسی را که خود پرورانده ای و از تو بهره مند است را میازار.

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٢

گویا می تواند مخفف ( را است ) هم باشد. ( ( ملک راست رای ) ) یعنی: فرمانروا باید حکم کند.

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

سدیگر: سوم ( ( دو پاکیزه پیکر چو حور و پری چو خورشید و ماه از سدیگر بری ) ) این دو نفر، مانند خورشید و ماه یا حور و پری در زیبایی نظیر نداشتند، و ه ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

از معانی تپیدن: گرم شدن، روشن شدن شاید با ( ( تفیدن ) ) از یک ریشه باشد. به معنی: در آفتاب یا آتش گرم شدن، از گرما ترکیدن و شکاف خوردن ( ( حسودی که ...

تاریخ
٢ سال پیش
پیشنهاد
٠

سخن نیکو و خوب گفتن، با فصاحت حرف زدن ( ( سخن گفت و دامان گوهر فشاند ) ) یعنی: با فصاحت و بلاغت سخن گفت

پیشنهاد
٠

به معنی دست افشاندن، رقصیدن ( ( سخن گفت و دامان گوهر فشاند بلطفی که شه آستین برفشاند ) ) یعنی: به قدری صحبت های تاثیرگذار گفت، که شاه را به رقص و و ...