پیشنهادهای علی رحیمی (١٣٨)
( ( ابو زید را اسب و فرزین نهد ) ) یعنی پیش از شطرنج بازی کردن با ابو زید، مهره های اسب و وزیر خودش را کنار می گذارد تا بر او آسان بگیرد ( و تازه با ...
شنیدم که یک هفته ابن السبیل نیامد به مهان سرای خلیل
اگر تیغ دورانش انداخته است نه شمشیر دوران هنوز آخته است
نخواهی که باشی پراکنده دل پراکندگان را ز خاطر مهل
دندان به خون در بردن: انتقام گرفتن ( ( که بندی چو دندان به خون در برد ز حلقوم بیدادگر خون خورد ) )
لشگرگه: اردوگاه ( ( حذر کار مردان کارآگه است یزک سد رویین لشگرگه است ) )
گوی دولت بردن: مجازا پیشی گرفتن ( ( ز نام آوران گوی دولت برند که دانا و شمشیرزن پرورند ) )
دست چیر بودن: مسلط بودن ( ( ملک را بود بر عدو دست چیر چو لشگر دل آسوده باشند و سیر ) )
مگو شهد و شیرین شکر فایقست کسی را که سقمونیا لایقست
گرفت آتش خشم در وی عظیم سرش خواست کردن چو جوزا دو نیم
شب خلوت: شب زفاف ( ( شب خلوت آن لعبت حورزاد مگر تن در آغوش مأمون نداد ) )
بزرگان نشستند و خوان خواستند بخوردند و مجلس بیاراستند
حواله کردن دست خر: دشنامی بسیار زشت که حتی مردم لاابالی نیز با شنیدن آن به خشم می آیند ( محمد خزائلی ) ، دشنام ناموسی. ( ( کسی پای مرغی نیاورد پیش ...
شهنشه نیارست کردن حدیث که بر وی چه آمد ز خبث خبیث
نزل: غذا و خوراکی که با آن از مهمان پذیرایی کنند. ( ( رعیت چه نزلت نهادند دوش که ما را نه چشم آرمید و نه گوش ) ) یعنی: دیشب رعایا چطور از تو پذیرا ...
نیارم از مصدر یارستن، بمعنی: نمی توانم، طاقت ندارم. ( ( پسر گفت راهی دراز است و سخت پیاده نیارم شد ای نیکبخت ) ) پسر گفت که ای نیکبخت، راه طولانی ...
غور: ولایتی در نزدیکی قندهار ( ( بزرگی جفاپیشه در حد غور گرفتی خر روستایی بزور ) ) یعنی: فرمانروایی ستمگر در ولایت غور، خر روستاییان را بزور می گرف ...
جوان دولت: جوان بخت، کسی که نوبت بهره مندی اش باشد. ( ( چو دیرینه روزی سرآورد عهد جوان دولتی سربرآرد ز مهد ) ) یعنی: زمانی که مهلت زندگانی سالخورد ...
چو دیرینه روزی سرآورد عهد جوان دولتی سر برآرد ز مهد
بری: مبرا ( ( اگر گنج قارون بدست/چنگ آوری بماند/نماند مگر آنچه بخشی، بَری ) ) یعنی: حتی اگر گنج قارون را بدست آوری هم غیر از آن جزئی که با آن احسان ...
لاجوردی طبق: کنایه از آسمان ( ( چنان نادر افتاده در روضه ای که بر لاجوردی طبق بیضه ای ) ) یعنی: آن دژ سفید که در بوستان سرسبزی بود، شگفت انگیز مثل ...
در بیت زیر منظور از ( ( بیضه ) ) خورشید است. ( ( چنان نادر افتاده در روضه ای که بر لاجوردی طبق بیضه ای ) ) یعنی: آن دژ سفید که در بوستان سرسبزی بو ...
به دست نمایاندن: با دست اشاره کردن، نشان دادن ( ( در آن دم ترا می نماید بدست که دهشت زبانش ز گفتن ببست ) ) در آن لحظه وی به وسیله ی دست هایش با تو ...
جانگداز: تلف کننده، ناتوان کننده ( ( کند خواجه بر بستر جانگداز یکی دست کوتاه و دیگر دراز ) ) بزرگوار در بستر مرگ، یک دستش را می کشد و دست دیگرش را ...
( ( مرو بر سر رشته بار دگر مبادا که دیگر کند رشته سر ) ) دوباره رفتار سابقت را پیش نگیر، که مبادا وضع سابق دوباره پیش آید.
جفاجوی: ستمگر ( ( چو حجت نماند جفاجوی را بپرخاش در هم کشد روی را ) ) یعنی: زمانی که برای ستمگر برهان یا حجتی نماند تا با آن مذاکره کند، عصبانی می ش ...
گرو بردن: سبقت گرفتن، جلو افتادن ( ( سوار نگونبخت بیراه رو پیاده برد زو برفتن گرو ) ) یعنی: کسی که پیاده راه درست را می پیماید از سواری که به بیراه ...
کاف کن: مشیت الهی ( ( چو بختش نگون بود در کاف کن نکرد آنچه نیکانش گفتند کن ) ) محمد خزائلی: کن در مصراع اول فعل امر است از کان یکون یعنی هستی بیاب ...
( ( به حکم نظر در به افتادِ خویش گرفتند هر یک یکی راه پیش ) ) هر کدام برای بهبود و تقویت خود، طبق نظری که داشت راهی را پیش گرفت.
شکم را پر کردن ( ( بجز سنگدل ناکند معده تنگ چو بیند کسان برشکم بسته سنگ ) ) غیر از آدم سنگدل هیچکس زمانی که ببیند مردم از شدت فقر، سنگ به شکم بسته ...
سبکدل شاید به معنای نیک نهاد و پاکیزه رای نیز باشد. ( ( سبکدل چو یاران به منزل رسند نخسید که واماندگان از پسند ) ) یعنی: شخص نیک نهاد وقتی که یارا ...
منغص بود عیش آن تندرست که باشد بپهلوی بیمار سست
فریادخوان: فریادخواه، مظلوم، دادخواه ( ( نه باران همی آید از آسمان نه بر می رود دود فریادخوان ) ) نه از آسمان باران می بارد، نه دعای مظلوم به آسمان ...
شخ: شاخه ( ( نه در کوه سبزی نه در باغ شخ ملخ بوستان خورده مردم ملخ ) ) یعنی: نه در کوه سبزی مانده بود و نه در باغ شاخه ای از گیاهی مانده بود، چرا ک ...
چو درویش بی برگ دیدم درخت قوی بازوان سست و درمانده سخت
خوشیدن: خشک شدن ( ( بخوشید سرچشمه های قدیم نماند آب جز آب چشم یتیم ) ) یعنی: تمام چشمه های قدیمی که دائم آب داشتند نیز خشکیدند، و غیر از اشک یتیمان ...
املای صحیح این واژه، Zucchini است.
سر پنجه ی ناتوان بر نپیچ که گر دست یابد برآئی به هیچ
( ( که هر ناتوان را که دریافتی بسرپنجگی پنجه برتافتی ) ) یعنی: با استفاده از قدرتی که داشت، به هر ناتوانی که می رسید ستم می کرد.
بهل: بگذار ( ( بهل تا بدندان گزد پشت دست تنوری چنین گرم و نانی نبست ) ) یعنی: بگذار که حسرت بخورد، چرا که چنین فرصتی مهیا بود اما فایده ای نبرد.
کمان پادشاهی
ده یک گرفتن: به اندازه ی یک دهم مالیات گرفتن ( ( چو دشمن خر روستائی برد ملک باج و ده یک چرا می خورد ) ) یعنی: وقتی که دشمن الاغ روستایی را می دزدد، ...
شاید کنایه از ساکت و مبهوت شدن باشد، یا منظور عصبی شدن و ناخن جویدن باشد. ( ( تبسم کنان دست بر لب گرفت کزو هر چه آید نیاید شگفت ) )
مستسقی: مبتلا به مرض استسقا ( ( چو دیده بدیدار کردی دلیر نگردی چو مستسقی از دجله سیر ) ) اگر چشم ها را به دیدن عادت دادی، مثل کسی که دائم تشنه باشد ...
تیر به معنای بهره و نصیب هم هست. ( ( میازار پرورده ی خویشتن چو تیر تو دارد بتیرش مزن ) ) کسی را که خود پرورانده ای و از تو بهره مند است را میازار.
گویا می تواند مخفف ( را است ) هم باشد. ( ( ملک راست رای ) ) یعنی: فرمانروا باید حکم کند.
سدیگر: سوم ( ( دو پاکیزه پیکر چو حور و پری چو خورشید و ماه از سدیگر بری ) ) این دو نفر، مانند خورشید و ماه یا حور و پری در زیبایی نظیر نداشتند، و ه ...
از معانی تپیدن: گرم شدن، روشن شدن شاید با ( ( تفیدن ) ) از یک ریشه باشد. به معنی: در آفتاب یا آتش گرم شدن، از گرما ترکیدن و شکاف خوردن ( ( حسودی که ...
سخن نیکو و خوب گفتن، با فصاحت حرف زدن ( ( سخن گفت و دامان گوهر فشاند ) ) یعنی: با فصاحت و بلاغت سخن گفت
به معنی دست افشاندن، رقصیدن ( ( سخن گفت و دامان گوهر فشاند بلطفی که شه آستین برفشاند ) ) یعنی: به قدری صحبت های تاثیرگذار گفت، که شاه را به رقص و و ...