به نام خدا و با سلام,
تکتم کمانی هستم. دستیار مهندسی برق/ کارشناس املاک، متولد مشهد، ساکن هانور، غزل به سبک (دورانی)و سروده به نوع (نوگِل) می نویسم. پس از ختم ۷۲ قرآن کریم شروع به نوشتن کردم…
کتابم به نام در عالم رویا وکتاب اشعار فارسی به نام در سایهٔ نور، رایگان در دسترس می باشند.
https://www.die-reine.de/download
غزل ها به سبک دورانی می باشند:
فریم کز اندر قرآن گشاده کنان سخن،
ز اِقبال مشرق بيان آماده درب این بدن،
ز جامش گسترده آب بی مقدار درب همین دهان،
گشایش دهد همگان را اندکی ز عشق و جنان،
ز گوارا نوش تم تم اکنون دریاها را جستجو،
ز پیمانه ی لال زبان ما مگو و ز تُركان چم را گُشو،
زَن که آزادی خواه درد مردش بود،
ستایش نهد تا بر فرجام اين همین سدد،
مرد بینا سپس گشاید ماه را درب آخرت باز،
چو نورش را بینی گوید ستایش مقام این همین راز،
فدا خدای را عز و جل چنان پناه را درب جیر،
که دندان دهد دوا اندر بیان این جامه های فرنوش و حقیر...
پیوند ستاره درب دریا گشاده ماه را،
آیین دلکم گشته پروای این نگاه را،
چم ورا عشق عاشق را بدیده،
ورنی اندک نوش آخرت درب چشمان خود بچیده،
پلکم گسترده زمان شایان عشق است،
ماه شب چای و نوش شیرین درب بهشت است،
من فدا جانم سرا درب این دریای محبت ز خدا،
عشق پرور را بدیدم درب تاج و آخرت خود ز وفا،
مه مکن دل اشک شب این همین فرجام خاک است،
ز آیین دین بخوان که عشق خدای پاک پاک است،
مه که بودم کز خدا جان و روحم بدادش،
ز آدم قبله و ز زمین سودم بدادش،
شب ز مژگان و مادر را روزم بدادش،
انجمن گشته جفا کز او پنهان هم جودم بدادش...
جام رطب شیرین و ترد و بی نظیر است،
شبح عالی را جباة یاسمن غیر غیر است،
دادگاه دهان را چو همانند یک تكه قند سیر است،
شب سرا شادی سرا دندان مستی را گشا،
آسمان شطب برگ ها را درب روی همان صوت صدا،
فرد لایق چو خرما را ز نخلی بر بچید،
دندان پیر هم جوان گشت و درب شِكَر دوید،
تلع مستی چو همانند یک دانه خرما بماند،
بدان کز آشنایی خرما دانه هم درب لانه خود بخواند،
سپس خرما را بگفتا ز اِرَم درب ستایش و فرمایش،
چم مکرد و بگشت سپس محتاج خدای آفرینش...
تو لایق چرا چون برافرازی مکن ای که جان،
مباش اندر افسون این دو سرمایه ی دهان،
منم من که تابان نمازم بخوانیده همین خان،
ز دندانم مخواه تو هرگز تباه این دو جهان،
گزین برتری کرده عشق اله ام تو را،
کز آن پس که سرور گیرد این جان ما،
ز مایع درب قرص فلک تو هرگز پاره مجوی،
چرا چون برافرازی مکن و دیوانه مگوی،
در این دیرین سخن عشق هم عاشق است،
مکن تو جگر که اکنون دشمن هم فارغ است...
ز تردید، جان برون آورد و درب نور، خانه شد،
ز جامِ مستی، نغمهٔ هستی هم دوردانه شد،
چو درِ خانِ مَنِش بر نسیمِ سحر گشود،
غبارِ خویش فرو ریخت و دل هم پروانه شد،
نهان سرایِ دل که از پرتوِ مهر تو روشن بگشت،
ورا فردوسِ جهان درب نان هم پیمان بگشت،
من از سخن، گوهرِ صدق و مهر می پرورم،
کم مگویم و ز بیش هزاران افسانه آورم،
چو ماه، پرده شب را در آغوش خود کشید،
سپهر، بر قامتِ صبحی دگر، خلعتِ پروانه هم بدید،
بر مستان، نسیمِ وصال هم سازش نهد،
زمان، شرابِ کهن را دوباره پردازش دهد،
سپس تبِ گُرج، گرچه دل را بر اَتَش فکاند،
سرانجام، عشق، خاکسترش را ز جوانه بر آرد،
پس اگر ز رازِ اهریمن گذری کردی به فروغِ جان،
درِ این خانه گشاید تو را، بر کاشان و همدان…
به دُرجِ دل رسان، الا آوای جانم را،
ز جامِ عشق سرور، کن خود اندرونِ جان خدا،
ز شرمِ خویش خاموشم، کز عشقَش پدیدار،
کنون لب را گشادم سراپا سوی بر پروردگار،
چو رویِ خویش بر من گشود چو بی چون،
نگاهش اَتَشی افروخت، سراسر اندرون خون،
به چشمِ پرور: �که منم شیدای دیدارت�،
تبسم کرد و برد مرا درب ورایِ نجابت،
وجودم داشت و ز عشق، ثمری از نور انباشتم،
ز خاکِ خویش برخیزان، گلِ باغِ جنان داشتم،
نه بیمی ماند و نه تردید، نه اندوهی در سینه ی امید،
همه آرامش از توست، که او تکیه پناهم داد،
دگرباری پیام آمد: �که ز غزل هم نگاهم داد،
اگر خواهی مرا یابی، ز خود بی ره مگردان�،
کنون با هر تپش گوید: تویی آغاز و پایان،
اگر عشق است معنایش باشد، اله ام،
چو در سینه نهی گویم که منِ سپید هم سیاهم…
چو گنج و گوهر بر همه بوم و ور،
به نام ایزد کنم جام سر خود سپر،
چو فراهان شود پناه، کم بگردد خطر،
کمی بنگرد سرورم بر روی این ما جگر،
همی دشمن از کین بود درب کمین،
به جان و به کام و دلِ نازنین،
منم شیفته رویِ آن ماه چهر،
که از مهرِ جان آفرین بگردد سپهر،
خدایا، چهرهٔ پگاهم ز روشناییِ نور توست،
فروزندهٔ بخت و ماهم ز آزمان جان توست،
خردمند، کز خود داد و دانش سخن،
بر آورد، فزون اختران، ز آیین و فن،
به رخسارِ گُل الا دل ببستم چو جان،
کز او شادمان بگشتم و پیر و جوان،
لعلِ لبِ پری گوهر و گفت وگوست،
روان را ز هر تیرگی بر آبروست،
چو جامِ سیه هم بر جان ز سرمایه شد،
چراغِ سخن روشنایی را خیره شد…
برین دُر �ک ه ی ع ص�،
که چه زیبا بوده آفرینش قبله پاد،
جوانه از نوای عشق سر برآورد،
و عطرِ دل، خاک را معطر آورد،
به گفتارِ علی دل را بیارام،
که جز راهِ حقیقت مدارد درب کام،
ز فرقِ سر تا بر پا جامهٔ داری،
چه نیکو بگفتی، که مکر اندرون میاری،
پری ز روی لطفِ حق پدید آمد،
ز دُردانه ها عشق خدا جدید آمد،
به نامِ علی، بال و پر را گشودش،
ز پیراهنِ نور در نهان خود نمودش،
من ز رخسارِ علی هرگز سیر مگردم،
چراغِ عشق را برافروزم و دگر پیر مگردم،
به گفتار چمم اندر تکانه،
چه زیباست این عطر علی اندر جوانه…
سروده به سبک نوگل:
تویی تو رضای جان که مرا خوب نیه پرستش کنند، چراغت بی افکن که فقط با حرم مطهر تو راز و نیایش کنند، درازمدتی سلامت دهند و باز با دل ناز تو بر رازش کنند، چو جانت ببخشیدم من تو را، فقط با سودای مست تو بر آرامش کنند، همان مقبره دلکش تو را هم بازا بجویند و ز تن و جان و پس و پیش خود سرآغاز گفتار نیک را خواهش کنند، تو ای رضای شب مه آلود عشقم، بگذار من آهوی دشت شبت شوم و همانا مرا هم باز فراموش کنند.
ای اله ها آسمان مگر ماه شب شعبان نیست که تو جامش کنی، ز یزدان پاک مگر خواهان نیست که تو برق و نانش کنی، صبح است و درب درگاه پروردگارم همان امیرالمومنین را هم شاهش کنی، نمازی بر بالین و پا و همانا ماهش کنی، اشکی را هم ز جان خود بر بالش کنی، دریغا ز بهر جستجو پدید آید چراغی ز نو، چو خلقش بخوانیده برش ز دیار و آوای و کو، بدن را بر زمینش فکانیده و آن را ز خلق پاک، مطهر نموده او هر صبحگاه و خاک، ای اله ها تمنا که راست، که نور شام کرمت فریبنده ی دلبخواست، تو ای مه ستایش کن و عبورش بده جان را ز ره راست.
تکتم کمانی
Kamani.Toktam@icloud.com
www.die-reine.de