پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٥)
قو می است مگر به چوب چاره اش نبود. قومی که به منطق استشاره اش نبود. قوم دگری همه زخود میداند. قومی بنگر که هیچ امارش نبود. شهرام. ص.
روزی که به قرآن وحی منزل گفتیم. وز سنگ عدالت سرمه را میسفتیم. اینک به روند خویش تا روی کنیم. وز بود همه فرای خیز و افتیم. شهرام. ص.
بنگر به شکسپیر به فرد کرد اثر. بنگر به هوگو به جامعه داشت نگر. ولتر به تاریخ بشر نیک شِمَر. بنگر به تولستوی وداستایفسکی مر. شهرام. ص.
از من بر انسان رسانید سلام. وآنگاه دهیدشان زمن ای پیغام. چونست آزادست همه جز آزادی. مانند حقوق بشری، چیست مرام. شهرام. ص.
آنی که عدالت را همی می فرمود. یا آنکه برای خویش می گفت و فزود. دیدیم که در مجلسشان روشن شد. بهتر زحقوق بشر آزادی بود. شهرام. ص.
آنکو به روند زندگی راه رود . پیروز بود اگر چه در چاه رود. و آنکو به خلاف زندگی میل کند. برگشت خورد اگر چه بر ماه رود. شهرام. ص.
تاریخ به پادشاهیش می نازید. هر چند گهی به زور گو میبازید. اکنون به جایگاه خود جای کنید. ای آنکه شما تاریخ را میسازید. شعرام. ص.
یک چند به پیامبر وامام رو کردیم. با مارکس و انگلس دمی خو کردیم. تا آنکه بهشت زندگانی یابیم. بنگر که به آیین خرد روکردیم. شهرام. ص.
بنگر تو به چین که گوشت سگ میل کند. یا غرب چرا خنزیر را کیل کند. مسلم به بسمل گاو و گوسفند کشد. اینک به روند خویش هر خیل کند. شهرام. ص.
آنانکه حقوق بشری میخواهند. یا آنکه به آزادی عدالت خواهند. راهیش مگر مردم سالاری نبود. آیا بجز این راه دگر می خواهند . شهرام. ص.
ای کاش بدانمی بشر کیست بود. با این همه سبک از پی چیست بود . گر می بداند دانش از بهر چه بود. وین ضد و نقیض و افت و خیز نیست بود. شهرام. ص.
از بهر عدالت خویش را وقف کنی . وز بهر بسی هم خویش را سقف کنی . افشا به روند روز گار تا گردی. بر آب بنای خویش را رشف کنی. شهرام. ص.
یک چند به روشنفکریت نازیدیم. وز بهر رهایی سبک نو سازیدیم. یک چند به روشنگریش رو کردیم. اوراق زمانه این چنین بازیدیم. شهرام. ص.
روزی به عدالت راه یزدان پویند. روزی به عداوت راه شیطان جویند. روزی سخن حق را به باطل گویند. روزی به حقیقت باطل ایشان گویند. شهرام. ص.
با فلسفه دانیم که خود کیستمی. واندر پی هستی در پی چیستمی. وز دانش و اندیشه به سنجش به نگر. بر ارج خودم ور نه بگو کیستمی. شهرام. ص.
پنهان شده است که چامهء باب کنند. بنشسته که تا بخود به دل باب کنند. برعکس چنانست که واعظ فرمود. آن منبری است که تا کسی خواب کند. شهرام. ص.
قو می همه در راه معاش و نه تلاش. قومی همه در راه معاش و نه تلاش. قو می همه در بند تلاشند و معاش. قومی همه آزاد چه معاش و چه تلاش. . شهرام. ص.
تا مارکس و لنین برابری می گویند . تا مرجع و پاپ برادری می جویند. انسان ز آزادگی اش بالنده است. گر نیست چنین سر به سری می پویند. شهرام. ص.
این ثروت ملت صرف ملت باید . دولت، همه مردمی اش می باید. مردم چه به کار کشور خود آیند. پیروزی مردمان اگر می باید. شهرام. ص.
آنکس که به باستان نگر می ورزد. بر خویش نگاهی به دگر می ورزد. تا دورهء باستان گذشته است کنون. اندیشه به سبکی و دگر می ورزد. شهرام. ص.
هر کو که بگفت سکولاریکا باد. یعنی چو اروپا و چو آمریکا باد. باید که بداند خود ببالد باید. تا اینکه نباشد اوج او پیکا باد. شهرام. ص.
آنی که همه زی به تباهی میکرد. هر چند به نزد خود مساعی میکرد. دیدیم سر انجام سر انجامش بود. هر چند زهر نگر دفاعی میکرد. شهرام. ص.
بر سکه نگر کنی دورویش بینی. یک خط بود که خط خود بگزینی. دیگر به چو شیر زبیشه ات بیرون آی. بنگر تو به خود نمای خود می بینی. شهرام. ص.
هستی ز ازل تا به ابد ارزنده است. انسان بخود به جاودان پاینده است. برنامهء زندگی از این دست گذار. یزدان داند که این خردورزنده است. شهرام. ص.
روزی که نیامدست چکش در دست است. فردا که بیاید قبض آب در بست است. بنگ تو به وام و به حقوق و به خرید. پس باقی زی دگر مگر در رست است. شهرام . ص.
مامور به فتنه نزد خود مامور است. هر چند به نزد همگان مزدور است. برچیدن فتنه ای چنین مجبور است. زیرا مثلیست مامور را مجبور است. شهرام. ص.
دنیا که به زندگی بسی می ارزد. عقبی که به ماندگی بسی می برزد. برنامهء زندگی چنین باید بود. این است روندی که خرد می ورزد. شهرام. ص.
یک رشتهء دانش که سزاوارت باد. آنسان بیاب که سزاوارت باد. هر فرد به جامعه اصالت مند شد. هم جامعه اصلست که هوادارت باد. شهرام. ص.
کژ راهه که کار خویش را ساخت برفت. آنسان که کژایه خویش را باخت برفت. اینک که نگردانش و اندیشه بود. سنجش به چو آزمون کمین آخت برفت. شهرام. ص.
سر رشتهء اسرار ازل پیدا نیست. اسرار ابد به نزد یک استا نیست. هر لحظه که اندیشهء خود آغازی. گامی است که سر رشته مگر آنجا نیست. شهرام. ص.
هر پست که بود پست کلیدی دادند. در های خزاین بهر آن بگشادند. ناگه صد و هشتاد درجه دیگر شد. هم زاهد و هم حریص چنان استادند. شهرام. ص.
یک چند به زور و زر ریاست کردند. یک چند به تزویر سیادت کردند. ز آنجا که بشر روند خود رادارد. هر برهه قیامی چو قیامت کردند. شهرام. ص.
آنانکه چلو کباب کین را خوردند. گفتند به خود که قسط خود را بردند. پندار خوش و کردار و گفتار که تا. یک نسل بیامدند و نسلی مردند. شهرام. ص.
از توتم و از توتم پرستی بگذشت. افسانه و اسطورهء عهدش بشکست. الگو نتوان دگر به مردم آموخت. هر کس به خود است نه آنچه رِخته است به دست. شهرام . ص.
گفتا که چنین است وچنین است وچنان. گفتا نه چنین است نه چنین است نه چنان. این است که گفته است فلانی چه فلان. یا گشت که بنوشت فلانی به چنان. شهرام. ...
هرگز نشود به زندگی لخته شوی. تا آنکه خردمنده و هم پخته شوی. وآنگاه که راه زندگی را یابی . در نزد خود استادی و آمخته شوی. شهرام. ص.
آنان که به یزدان دروغ می بندند. پنهان و به آشکار دمی می خندند. غفلت زده از بهر یکی لقمهء نان. دانند که جان خود چنین می گندند. شهرام. ص.
مردم که بباید فکر خودشان باشند. زان پیش به فکر این جوانان باشند. هرگز نکنند نسل جوان را پیشکش. پژمرده نگردند گل خندان باشند. شهرام. ص.
بازیچهء بازیچه چه از روباشی. با خویش چگونه میکنی اوباشی. بنگر به خرد که راه نیکت دارد. هر گز نکنی به نزد خود هو باشی. شهرام. ص.
آنانکه به همکاری هم همکوشند. همیار و هموار و یا همدوشند. آسوده به زندگی خود پردازند. هم نیز به گاه خود بود بخروشند. شهرام. ص.
ای فرد بیا به جامعه یاری کن. وی جامعه افراد غم خواری کن. تا آنکه نسیم شادمانی بوزد. در نزد خود و خلق و خدا کاری کن. شهرام. ص.
رو خویش برای زندگی ساخته گیر. وآن را ز ازل تا به ابد آخته گیر. گر دست به راز زندگی یافته ای. از آن تو باشد نیک پرداخته گیر. شهرام. ص.
ای دوست بیا بهر بهشت چام سرای. از کاخ و پری و جام و آرام سرای. یک جام که از می بود و یار بود. در دست بگیر وآغاز و انجام سرای. شهرام. ص.
اینک که یکی ترانه است هستی ما. در بود و نمود فراز و یا پستی ما. استی بودش برای هر مستی ما. بنشسته و برخاسته از رستی ما. شهرام. ص.
ماییم و برای خود گزینش بزنیم. وز تیک دگر فرای بینش بزنیم. هر چند شنویم نبود یاد کنیم. شطرنج از این مایهء چینش بزنیم. شهرام. ص.
گویند ترانه ای و خوانند آن را. تا گل کند وبسی بدانند آن را. خود این ترانه بودن و هستی ماست. وین هر هنری بود توانند آن را. شهرام. ص.
یزدانی یزدانی یزدانی باش. انسانی انسانی انسانی باش. اینسانی اینسانی اینسانی باش. آنسانی آنسانی آنسانی باش. شهرام. ص.
مردم بنگر که زندگی می خواهند. بنگر که همه سر زندگی می خواهند. پژمردگی و افسردگی سالوسی است. قاطع همه آ زندگی می خواهند. شهرام. ص.
ای دوست بیا و خویش را وقف نمای. آنگاه بخود همت خود سقف نمای. بازیچهء هنگامهء زیگار مباش. دیدی چو موانعی همه لقف نمای. شهرام. ص.
می گفت کسی که این کتاب را تو نخر. می گفت دگر که این کتاب هیچ نخر. می گفت یکی هر چه کتاب است بخر. می گفت دگری هر چه کتابست نخر. شهرام. ص.