برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

سعید صفاری مقدم

تحلیل گر و طراح نرم افزار هستم و علاقه زیادی به فهم صحیح اصطلاحات انگلیسی دارم. با دیدن این سایت خوب علاقمند شدم درک خودمو از معانی با دیگران به اشتراک بذارم.

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 در معیشت کسی بودن
در معاشرت با کسی بودن
١٣٩٩/٠٦/٢٧
|

2 آفتاب از کدوم طرف دراومده؟ (وای باورم نمیشه این اتفاق خوب افتاده)
معمولا بصورت زیر سوالی استفاده میشه:
Will wonders never cease
١٣٩٩/٠٦/٢١
|

3 خوش مشرب، خوش نشست و برخاست ١٣٩٩/٠٥/٢٦
|

4 با سرعت/شدت هرچه تمام، بی محابا، مثه چی، دیوانه وار (کاری را انجام دادن)،
Syn: Like mad
١٣٩٩/٠٥/٢٤
|

5 در زمان...(وقوع رویداد یا اتفاقی دیگر)، در هنگام...، در میانه ...
در اثنا، در خلال، در بحبوحه، در حین
در میان/وسط چیزهای دیگر
در میان/وسط ر ...
١٣٩٩/٠٥/٢٢
|

6 با کمال میل ١٣٩٩/٠٥/١٣
|

7 آستانه، محدوده، حد معین/تعیین شده ١٣٩٩/٠٤/٣١
|

8 باز کردن(جزئیات) موضوع، تشریح و تفصیل کردن ١٣٩٩/٠٤/٠٢
|

9 جمع آوری کردن یا شدن (چیزی یا اطلاعاتی ارزشمند)
بدست آوردن، اخذ کردن، کسب کردن
١٣٩٩/٠٤/٠٢
|

10 یک در هزار (اگه)...
اگه خیلی خوش شانس باشیم..
شانس بیاریم...
شانسکی
١٣٩٩/٠٣/٠٦
|

11 let sb loose on sth
بزار راحت باشه هر کاری دوس داره بکنه با...
ولش کن به امان خدا بزار هرجور دوس داره کاری رو اونجام بده
بزار هرغلطی میخواد ...
١٣٩٩/٠٢/٢٦
|

12 آداب، منش، طرز عملکرد ١٣٩٩/٠٢/٢٤
|

13 (بصورت سرزده) سروقت کسی اومدن یا سراغ کسی را گرفتن یا سر راه کسی سبز شدن

come knocking on sb door
١٣٩٩/٠٢/٢٤
|

14 به دوران یا بازه زمانی پرمشقت، طاقت فرسا، پر از مصائب یا سخت اطلاق میشود

معمولا به صورت have a bumpy ride
دوره سختی را از سر گذراندن یا ...
١٣٩٩/٠٢/٢٤
|

15 فعل: بهم ریختن، قاطی کردن ، عصبی شدن
صفت: چپندرقیچی، عجیب غریب، نامانوس
١٣٩٩/٠٢/٢٢
|

16 سفارش کسی را نزد دیگری کردن
اصطلاحا در فارسی میگیم لطفا سفارش منو به فلانی بکن
١٣٩٩/٠٢/٢١
|

17 سه تا معنی:
1) جذابیت داشتن/ ایجاد کردن، جذب کردن

2) درخواست/تقاضای عمومی کردن(درخواستی که بصورت عمومی انجام بشه، معمولا برای گرفتن اطلاعات ...
١٣٩٩/٠٢/١٧
|

18 اسم: تمایل، میل و اشتیاق (شدید/وصف ناپذیر)

فعل: اصرار ورزیدن، مصر بودن

urge sb on sth: ترغیب کردن، فشار آوردن/تحت فشار قراردادن (درمورد ...
١٣٩٩/٠٢/١٧
|

19 ور رفتن با چیزی (تلاش بمنظور درست یا اصلاح کردن چیزی به طریق تجربی، سرهم بندی یا وصله کاری)

Tinker with something (v)
Have a tinker with s ...
١٣٩٩/٠٢/١٣
|

20 یه کله /یه سره کاری را انجام دادن
افتادن رو چیزی (اصطلاح عامیانه این که یه کاری را شروع میکنه و ولش نمیکنه)
١٣٩٩/٠٢/٠١
|

21 گول زدن، انگلک کردن، وسوسه کردن، تحریک یا تههیج به انجام کاری کردن ١٣٩٩/٠١/٢٥
|

22 چیزی/ایده ای/انتظاری/چشم اندازی/امیدی که بالفعل شدن/رویدادن/بوقوع پیوستن/تحقق آن محتمل یا میسر باشد
امکان بالقوه
١٣٩٩/٠١/٢٤
|

23 تابعه/تابع، اقماری، زیرمجموعه ١٣٩٩/٠١/٢٤
|

24 معمولا بصورت on the cusp of استفاده میشه

در سرحد/نقطه عطف انجام یا شروع کاری بودن
در سرحد/نقطه عطف چیزی بودن یا قرار داشتن
در شرف/معرض ...
١٣٩٩/٠١/٢٣
|

25 be the kind
از اون دست آدما (که شخصیت یا کاراکتر خاصی دارند)، اهل کاری یا چیزی بودن

something of the kind
(یه چیزی) تو این مایه
از ا ...
١٣٩٩/٠١/٢٢
|

26 مطلبی را به سمع و نظر کسی رساندن (معمولا برای گرفتن نظر شخص) ١٣٩٩/٠١/٢٢
|

27 همچنین: There you go , Here we go

وقتی کاری انجام میشه و میخوایم توجه مخاطب رو به انجام/یا نتیجه اون کار جلب کنیم میگیم: "خب اینم از این"(یعن ...
١٣٩٩/٠١/١٥
|

28 دوکاربرد:
1) برای شروع بانجام کاری: "بزن که بریم"،" برو که رفتیم"، "بسم ا..."، ...

2)(پرکاربرد تر) وقتی کاری انجام میشه و میخوایم توجه مخا ...
١٣٩٩/٠١/١٥
|

29 یه جورایی، بگی نگی ١٣٩٩/٠١/١٤
|

30 متصل کردن(وسیله الکترونیکی به برق یا اینترنت)
راه اندازی کردن کردن وسیله الکترونیکی، به جریان انداختن
The technician wired the computer up. Whe ...
١٣٩٨/١٢/٢٨
|

31 در مکالمه عامیانه معمولا معانی زیر را میدهد:
حسابی، بقدرکافی، همه رقم، بدرقم، بدجوری
١٣٩٨/١٢/٢٦
|

32 خیلی مضخرف، آخره ضایع، گنده چیزی در اومدن

همچنین take the cake
١٣٩٨/١٢/١٩
|

33 (عامیانه):برطرف کردن/شدن مشکل یا موضوعی (معمولا کار یا موضوعی سخت/بغرنج یا ناخوشایند)
رفع و رجوع کردن، فائق شدن/آمدن، حل و فصل کردن
پرداختن به ...
١٣٩٨/١٢/١٦
|

34 همچنین: (معمولاً با on ):
پیوستن/ملحق شدن به کسی یا گروهی برای انجام کاری
مشارکت کردن/درگیر شدن/ورود کردن در انجام کاری یا موضوعی

come i ...
١٣٩٨/١٢/١٦
|

35 در کسری از ثانیه، در یک چشم بهم زدن ١٣٩٨/١٢/٠٨
|

36 چطور میشه/ممکنه...؟
مگه میشه/ممکنه...؟
آخه چطور میشه/ممکنه...؟

همچنین: how will , how is it possible
١٣٩٨/١٢/٠٨
|

37 چطور...؟!
منظورت (از گفتن این موضوع) چیه؟
(حالا)چی شد اینو میگی/گفتی؟
چرا اینو گفتی؟/پرسیدی؟
چطور مگه؟!
١٣٩٨/١٢/٠٨
|

38 به درک که چی حالا؟! (اصلا برام مهم نیست)
حالا مگه چی شده؟!
خب که چی؟! حالا که چی؟!
چیه مگه؟ حالا چیه مگه؟

همچنین: what of it
١٣٩٨/١٢/٠٨
|

39 به درک که چی حالا؟! (اصلا برام مهم نیست)
حالا مگه چی شده؟!
خب که چی؟! حالا که چی؟!
چیه مگه؟ حالا چیه مگه؟

همچنین: so what
١٣٩٨/١٢/٠٨
|

40 بالفرض، فرضاً، بطور مثال، مثلاً، بعنوان مثال/نمونه، حدوداً، (بیا) فرض کنیم، اینطور بگم... ١٣٩٨/١١/٢٤
|

41 اصطلاح "چپ و راست" عامیانه در فارسی به معنی بی وقفه، بی تامل، تندتند، بی اندازه، بی محابا

He spends money right, left, and centre
او چپ و ر ...
١٣٩٨/١١/٢٤
|

42 بدون کوچکترین وقفه/توقف/تامل، با/به شدت و حدت( هر چه تمام)، به طرز حیرت آوری ١٣٩٨/١١/٢٤
|

43 با شدت هرچه تمام، با تمام قدرت، بی وقفه، بی تامل، بیرحمانه ١٣٩٨/١١/٢٤
|

44 - تاثیر یا سهم قابل ملاحظه/بسزایی در بانجام/به سرانجام رسوندن کار یا رسیدن به هدفی داشتن(معمولا با toward(s))
The money raised will go a long way ...
١٣٩٨/١١/٢٤
|

45 توجیه کننده، توجیهی، قابل توجیه، قابل توضیح ١٣٩٨/١١/٢٤
|

46 چاله، حفره یا دست اندازی که بر اثر رفت و آمد خودروها یا آب و هوا در جاده بوجود آمده است.
همچنین: Chuckhole
١٣٩٨/١١/٢٤
|

47 مبین آنست که... ١٣٩٨/١١/٢٤
|

48 خیلی بهترم هست/میشه ١٣٩٨/١١/١٤
|

49 اونهمه، اونقدر (عامیانه-وقتی نمیدونیم یا نمیخوایم به میزان/مقدار چیزی اشاره کنیم )
Oh! you've paid so much for that ticket
ااا! اونهمه بابت اون ...
١٣٩٨/١١/١٤
|

50 (یه جورایی) میشه گفت، نه حالا کاملاً ولی( آره اینطوره)، اینجور میگن(با یه جور حالت کنایه آمیز-البته نه صرفا کنایه توهین آمیز)
به تعبیری، به قولی
١٣٩٨/١١/١٤
|