پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,٥٥٧)

بازدید
٣٩,٥٠١
پیشنهاد
٠

روی به خاک مالیدن ؛ کنایه از نهایت عجز و خواری نمودن و پست کردن شخصیت خود در مقابل شخصی یا چیزی : نقد خود را نسیه کردن صائب از عقل است دور پیش دونان ...

پیشنهاد
٠

روی به راه اندر آوردن ؛ رفتن. ( یادداشت دهخدا ) : که هرسه براه اندر آرند روی نهان از دلیران پرخاشجوی. فردوسی.

پیشنهاد
٠

روی برگرداندن ؛ روی گردان شدن. اعراض نمودن. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

روی برگاشتن ؛ روی برگرداندن. روگردان شدن. بازگشتن : از آوردگه روی برگاشتند چنان خستگان خوار بگذاشتند. فردوسی.

پیشنهاد
٠

روی بستگان سپهر ؛ رازهای آسمانی. ( گنجینه گنجوی ) : آگه از روی بستگان سپهر از شبیخون ماه و کینه مهر. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

روی بردن ؛ پس را نگریستن. ( ناظم الاطباء ) .

پیشنهاد
٠

روی بردن از چیزی ؛ ظاهراً شرمسار کردن و زایل کردن آن : سپیده بردروی از چشم درد برد تیغ من سرخی از روی زرد. نظامی.

پیشنهاد
٠

روی بر روی دیوار داشتن ؛ قطع رابطه کردن با مردم. از آمیزش و معاشرت مردم دست کشیدن : یکی خلق و لطف پریوارداشت دگر روی بر روی دیوار داشت. سعدی ( بوستا ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

روی بازکردن ؛ روی گشادن. نقاب افکندن : به تیغ گر بزنی بیدریغ و برگردی چو روی بازکنی بازت احترام کنند. سعدی. - || متبسم و خندان شدن. چهره گشادن.

پیشنهاد
٠

روی برآستان کسی مالیدن ؛ اظهار نهایت تواضع و خضوع و بندگی کردن : سر امید فرود آر و روی عجز بمال بر آستان خداوندگار بنده نواز. سعدی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

روی برتافته ؛ روبرگردانده. روگردان شده. اعراض کرده : ای دل و هوش و خرد داده به شیطان رجیم روی برتافته از رحمت رحمان رحیم. ناصرخسرو.

پیشنهاد
٠

در روی درافتادن ( افتادن ) ؛ سر بر خاک نهادن. سجده گزاردن. فروتنی و تذلل کردن : شیران را چون چشم بر موسی ( ع ) افتاد در روی درافتادند. ( قصص الانبیاء ...

پیشنهاد
٠

در روی درافتادن ( افتادن ) ؛ سر بر خاک نهادن. سجده گزاردن. فروتنی و تذلل کردن : شیران را چون چشم بر موسی ( ع ) افتاد در روی درافتادند. ( قصص الانبیاء ...

پیشنهاد
٠

در به روی خود بستن ؛ گوشه نشینی گزیدن. از معاشرت و آمیزش با مردم دوری جستن : در بسته به روی خود ز مردم تا عیب نگسترند ما را. سعدی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

تاریک روی ؛ سیه روی. بدخوی : همچو این تاریک رویان روی من تیره بود وتارفام و بی صقال. ناصرخسرو. و رجوع به ماده تاریک رو شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- بهشتی روی ، بهشت روی ؛ زیباروی : نه آن چنان به تو مشغولم ای بهشتی روی. . . سعدی.

پیشنهاد
٠

به روی کسی می ( نبید ) خوردن یا اندرکشیدن ؛ در حضور او و به شادی او می خوردن. باصطلاح امروزه به سلامتی وی نوشیدن. به شادی کسی آشامیدن : به روی شهنشاه ...

پیشنهاد
٠

به روی کسی می ( نبید ) خوردن یا اندرکشیدن ؛ در حضور او و به شادی او می خوردن. باصطلاح امروزه به سلامتی وی نوشیدن. به شادی کسی آشامیدن : به روی شهنشاه ...

پیشنهاد
٠

به روی کسی می ( نبید ) خوردن یا اندرکشیدن ؛ در حضور او و به شادی او می خوردن. باصطلاح امروزه به سلامتی وی نوشیدن. به شادی کسی آشامیدن : به روی شهنشاه ...

پیشنهاد
٠

به روی کسی می ( نبید ) خوردن یا اندرکشیدن ؛ در حضور او و به شادی او می خوردن. باصطلاح امروزه به سلامتی وی نوشیدن. به شادی کسی آشامیدن : به روی شهنشاه ...

پیشنهاد
٠

به روی کسی می ( نبید ) خوردن یا اندرکشیدن ؛ در حضور او و به شادی او می خوردن. باصطلاح امروزه به سلامتی وی نوشیدن. به شادی کسی آشامیدن : به روی شهنشاه ...

پیشنهاد
٠

به روی کسی چیزی چون بد یا بلا آمدن ؛ بر سر او آمدن. او را رخ دادن. برای او پیش آمدن. ( از یادداشت مؤلف ) : جوان تاش پیری نیاید به روی جوانی بی آمرغ ...

پیشنهاد
٠

به روی کسی چیزی چون بد یا بلا آمدن ؛ بر سر او آمدن. او را رخ دادن. برای او پیش آمدن. ( از یادداشت مؤلف ) : جوان تاش پیری نیاید به روی جوانی بی آمرغ ...

پیشنهاد
٠

به روی افکندن ؛ تکویس. ( مصادر اللغه زوزنی ) .

پیشنهاد
٠

به روی رساندن محنت و جز آن ؛ پیش آوردن : هرچه مرا روی تو به روی رساند ناخوش خوشدل به روی خویش نشاند هست به رویت نیازم از همه رویی گرچه همه محنتی به ر ...

پیشنهاد
٠

به روی ( در روی ) افتادن یا درافتادن یا اندرافتادن ؛ مقابل ستان افتادن در خوابیدن. دمر خوابیدن. مکباً علی وجه. کبو. اکباب. انسداج. ( یادداشت مؤلف ) ...

پیشنهاد
٠

به روی ( در روی ) افتادن یا درافتادن یا اندرافتادن ؛ مقابل ستان افتادن در خوابیدن. دمر خوابیدن. مکباً علی وجه. کبو. اکباب. انسداج. ( یادداشت مؤلف ) ...

پیشنهاد
٠

- به روی ( در روی ) افتادن یا درافتادن یا اندرافتادن ؛ مقابل ستان افتادن در خوابیدن. دمر خوابیدن. مکباً علی وجه. کبو. اکباب. انسداج. ( یادداشت مؤلف ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

به روی آمدن یا اندرآمدن ؛ به روی افتادن. بر زمین خوردن : ز در اندرآمد تکاور به روی. فردوسی.

پیشنهاد
٠

به روی آمدن یا اندرآمدن ؛ به روی افتادن. بر زمین خوردن : ز در اندرآمد تکاور به روی. فردوسی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

اهرمن روی ؛ شیطان صفت.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بت روی ؛ زیباروی. که چون بت رخساری زیبا و آراسته دارد. رجوع به ماده بت روی شود.

پیشنهاد
٠

بر روی یگدیگر بیرون آمدن ؛ بر خلاف و ضد یکدیگر برآمدن درجنگ. ( از ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ارغوان روی ؛ گلروی. که رویی مثل ارغوان دارد. زیباروی : خوش بود عیش با شکردهنی ارغوان روی یاسمن بدنی. سعدی. و رجوع به ترکیب گلروی در ذیل همین ماده ش ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

انگبین روی ؛ که روی مطبوع و دلپسند دارد. و رجوع به انگبین روی شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

رونویسی کردن ؛ سواد برداشتن. استنساخ کردن. نسخه برداشتن. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

رونویس کردن ؛ نسخه برگرفتن. از روی نوشته ای نوشتن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

رونق شباب ؛ اول جوانی. ( یادداشت مؤلف ) . جلوه و طراوت شباب : رونق عهد شباب است دگر بستان را می رسد مژده گل بلبل خوش الحان را. حافظ.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

رونق یافتن ؛ حسن و تازگی وآب کار یافتن : از مدد باران فضل او رونق و طراوت یافت. ( سندبادنامه ص 114 ) . پیک جهانرو چو چرخ پیر جوان وش چو صبح یافته پی ...

پیشنهاد
٠

رونق کسی رفتن ؛ ارجمندی و اعتبار و آبروی او رفتن : چون شاپور وهنی چنان بر قسطنطین ملک الروم افکند آب و رونق او برفت. ( فارسنامه ابن بلخی ص 69 ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

رونق شکن ؛ که از رواج بیندازد. که روایی و رونق چیزی را بشکند : نسق تصنیف دکاکین آن رونق شکن رسته لؤلؤ خوشاب. ( ترجمه محاسن اصفهان ص 54 ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

رونق فزا، رونق افزا ؛ که بر رونق و رواج چیزی بیفزاید. که روایی چیزی را افزون کند : از مدح تو اشعار من رونق فزا در کار من دولت همیشه یار من با بخت بید ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

رونق گری ؛ از عالم جلوه گری. ( از آنندراج ) . جلوه بخشی : در این فصل از آب رونق گری شده کهربا غنچه جعفری. طغرا ( از آنندراج ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

رونق پذیر ؛ پذیرای رونق. پیشرفت دارنده. رواج یافته. روا. رایج : فضل و هنر درساحت دولت او رونق پذیر و روا گرداناد و از کساد و ناروایی محفوظ و مصون دار ...

پیشنهاد
٠

رونق چیزی را شکستن ؛سبق بردن از آن. برتری داشتن بدان. از رواج و اعتبار انداختن آن بسبب داشتن امتیاز و برتری بدان : رخ تو رونق قمر بشکست لب تو قیمت شک ...

پیشنهاد
٠

رونق چیزی رفتن ؛ از رواج افتادن آن : رونق پالیز رفت اکنون که بلبل نیمشب برسر پالیزبان کمتر زند پالیزبان. ضمیری.

پیشنهاد
٠

رونق از چیزی ربودن یا رونق چیزی را بردن ؛ نیکویی و روایی آن را از بین بردن. از رواج و رونق انداختن آن : بربود خزان ز باغ رونق بستد ز جهان جمال به ستم ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

رونق انگیز ؛ رواج بخش. رونق آور : به هر جایگه رونق انگیز کار بجز در شبستان و جزدر شکار. نظامی.

پیشنهاد
٠

رونق انگیز کار بودن ؛ با نهایت کار بودن. ( آنندراج ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بی رونق ؛ بدون رواج. راکد. که رونق و رواج ندارد. کاسد : ببخشای کآنانکه مرد حقند خریدار بازار بی رونقند. سعدی