پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,٥٥٧)

بازدید
٣٩,٤٩١
تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

روح و ریحان ؛ استراحت و رزق. ( یادداشت مؤلف ) : روح او را به روح و ریحان و ترحم و رضوان از حضرت رحمان می طلبند. ( ترجمه تاریخ قم ص 144 ) . || راحت : ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان نعنع، ریحان النعنع ؛ به لغت مصری ترنجان است. ( تحفه حکیم مؤمن ) . رجوع به ترنجان شود

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان نفس ؛ که دمی خوش بوی دارد. که نفسی چون ریحان معطر دارد : جادومنشی به دل ربودن ریحان نفسی به عطر سودن. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان هندی ؛ سنبل العصافیر. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان فروش ؛ گلفروش. که به فروش ریحان بپردازد: دهند آب ریحان فروشان دی سفالینه خم را ز ریحان می. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان ملکی ؛ ریحان الملک. شاه اسپرغم. ( یادداشت مؤلف ) . شاه اسفرم. ( تذکره داود ضریر انطاکی ) . رجوع به ترکیب ریحان الملک در ذیل همین ماده شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان کوهی ؛ شاهسپرم سپید. ( ناظم الاطباء ) . بادروک. حوک. ( یادداشت مؤلف ) . بادروج. ( تحفه حکیم مؤمن ) . دانه های سیاه آن بنام تخم شربتی یا بادرو ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان سلیمان ؛ ریحان سلیمانی. جم اسفرم. جمسپرم. چمسفرم. ( یادداشت مؤلف ) . حشیشه ای است مانند شبت تر و به اصفهان روید. ( مفاتیح ) . گیاهی از جنس عشق ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان زرد ؛ کنایه از شعاع آفتاب است. ( از ناظم الاطباء ) ( برهان ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان سبز ؛ ضیمران و آن نوعی از شاه اسفرم است. ( از تحفه حکیم مؤمن ) . شاه اسپرم که گلهای سپید و برگهای معطری دارد . ( از گیاه شناسی گل گلاب ص 249 ) ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان سرشت ؛ خوشبو. برسرشت ریحان : بیا ساقی آن راح ریحان سرشت به من ده که بر یادم آمد بهشت. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان رخ ؛گلرخ. که روی زیبا و شاداب چون گل و ریحان دارد : ریحان رخی از جهان گزیدم الا به رخش جهان ندیدم. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان داود ؛ آذان الفار و مرزنجوش. ( ناظم الاطباء ) . ریحان دورو نیز گویند و آن اذن الفار است. ( اختیارات بدیعی ) . رستنیی باشد که آن را مرزنگوش خوان ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان دشتی ؛ ضومران ، ضیمران. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان بدوی ؛ خزامی. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان تاتاری ؛ لاله خطایی. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان جبلی ؛ دانه های این گیاه را تخم شربتی و بادروج ابیض نامند. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان القبور ؛ آس بری است. ( تحفه حکیم مؤمن ) . مرواسفرم. ( تذکره داود ضریر انطاکی ) . مرسین. ( یادداشت مؤلف ) . رجوع به آس شود.

پیشنهاد
٠

ریحان الکافور ؛ سوسن. کافور یهودی. ( تذکره مفردات ابن بیطار ) . نباتی است در گل و ساق و شاخ شبیه شب بو و برگش مانند برگ انار ریزه تر و گلش کبود مایل ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان الملک ؛ شاهسپرم. شاه اسفرم. شاهسفرم. شاسپرم. شاه اسپرغم. ترجمه شاه اسپرم یعنی ضیمران است و اسپرم به معنی مطلق ریحان است. ( یادداشت مؤلف ) . شا ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان الحمام ؛ حبق نبطی. حبق ریحانی. ریحان. ( یادداشت دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

ریحان الشیطان ؛ شابانج است. ( ازتحفه حکیم مؤمن ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان الشیوخ ؛ نام گلی. ( ناظم الاطباء ) . مروخوش. خرنباش. مرورشک. حبق الشیوخ. مرو. تب بر. ( یادداشت مؤلف ) . مرو است. ( تحفه حکیم مؤمن ) . رجوع به ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریحان الجمال ؛ سلیخه است. ( از تحفه حکیم مؤمن ) ( از اختیارات بدیعی ) .

پیشنهاد
٠

ریحان الحماحم ؛ حبق نبطی. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریح بواسیر ؛ در عرف پزشکان بادی است غلیظ که خارج شدن آن سخت باشد و دردی را مانند درد قولنج عارض شود که گاه در پشت و گاه در شراسیف و اطراف کلیه بروز ک ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریح رحم ؛ ماده نفاخه در رحم بسبب اجتماع رطوبات لزجه. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریح غلیظ ؛ نزد اطباء بادی است که مدت درنگ آن در پاره ای از تجاویف بدن به درازا کشد و غلیظ گردد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریح الشوکة ؛ ریح شوکه. نزد پزشکان ماده ای است حاره که در استخوان جریان یابد و باعث شکستن استخوان و تباهی آن شود. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریح الصبیان ؛ نزد اطباء باد غلیظی است که عارض اندرون سرشود. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) . ماده حاره ای است که در استخوان پیدا آید و آن را بشکند و سد ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریب کردن ؛ به تردید افتادن. دودل و مردد شدن : کلید گنج سعادت قبول اهل دل است مباد آنکه در این نکته شک و ریب کند. حافظ.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بی ریب و ریا ؛ بی شک و شبهه و بدون تردید و مکر. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریان گشتن ؛ سیراب گشتن. شاداب گشتن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- علوم ریاضی ؛ دانشهای مربوط به ریاضیات.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریاضت کیش ؛ زاهد و پرهیزگار. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریاضتگر ؛ که به ریاضت پردازد. که کارهای سخت و توان فرسا برای تزکیه نفس انجام دهد : نبینی کسی کاو ریاضتگر است به بیداری آن گنج را رهبر است. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریاضت کشیدن ؛ رنج کشیدن. تحمل رنج و سختی شدید : ریاضتی که ملک در طریق فضل کشید چو آفتابش مشهور هفت کشور کرد. اسماعیل ( از آنندراج ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

اهل ریاضت ؛ پرهیزگار و پارسا و زاهد. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریاضت پذیر ؛ پذیرنده ریاضت. تن دردهنده به رنجها برای تزکیه نفس : چونکه ندیدم ز ریاضت گزیر گشتم از آن خواجه ریاضت پذیر. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریاضت کش ؛ آنکه برای تزکیه نفس ، تن به رنجهای سخت دهد : لاجرم خلق جهانند مرید سخنم که ریاضت کش محراب دو ابروی توام. سعدی. آنانکه ریاضت کش و سجاده ن ...

پیشنهاد
٠

ریاضت نایافته ؛ رام نکرده. تعلیم و تربیت ناشده. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریاضت یافته ؛ تربیت شده. تعلیم یافته. رام شده. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریاضت کردن ؛ ورزش کردن. ( یادداشت مؤلف ) : بدان روزگار جوانی و کودکی خویشتن ریاضتها کردی چون زور آزمودن و سنگهای گران برداشتن. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریاضتگری ؛ پرداختن به ریاضت. ریاضت پذیری. تربیت یافتگی مرکب و اسب : من آن توسنم کز ریاضتگری رسیدم ز تندی به فرمانبری. نظامی. - || تحمل به شداید و ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریاضت دادن ؛ فرهختن. ( یادداشت مؤلف ) . تربیت و تأدیب کردن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریاستمدار ؛ که مدار ریاست ازوست. که همواره پایگاه ریاست دارد. || داوری و حکم. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریاضت پرور ؛ ریاضت پرورده. تربیت داده شده. مرکب تعلیم یافته برای سواری : لگام پهلوانی بر سرش کن به زیر خود ریاضت پرورش کن. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریاست جوی ؛ که در جستجو و اندیشه رسیدن به ریاست و سروری است. ریاست طلب : از این مشت ریاست جوی رعنا هیچ نگشاید مسلمانی ز سلمان جوی داد دین ز بودردا. ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریاست کردن ؛ سرداری کردن. ( از آنندراج ) : رئیسی که دشمن سیاست نکرد هم از دست دشمن ریاست نکرد. سعدی ( بوستان ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ریاحین بخش ؛ بخشنده ریاحین : ریاحین بخش باغ صبحگاهی کلید مخزن گنج الهی. نظامی. || مجازاً موی سر وزلف را گویند : درلشکر زمانه بسی گشتم پرگرد از آن ش ...