پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
سپهر پوشیده ؛ کنایه از فلک است. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به سپهر اعظم شود
سپهر آخشیجان ؛ فلک ماه که بعربی سماء الدنیا گویند. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) .
سپهر اعظم ؛ فلک الافلاک. ( ناظم الاطباء ) : چتر میمون ِ همت اعلات سایه دار سپهر اعظم باد. ؟ ( از سندبادنامه ص 11 ) .
سپهر برین ؛ آسمان نهم است که بالاتر از همه است. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) . فلک الافلاک : سپهر برین گر کشد زین تو سرانجام خشت است بالین تو. فردوسی ( ...
سپندان سپید ؛ حرف بابلی. ( ذخیره خوارزمشاهی ) .
سپندان گرد ؛ تخم آن خردل است. ( از ذخیره خوارزمشاهی ) . || ( اِ مرکب ) مجمر. و این مخفف سپنددان است. ( غیاث ) : در سپندان بر سپندانی بود پیکان تو دو ...
تخم سپندان ؛ حرف است. ( ذخیره خوارزمشاهی ) : تخم سپندان چند نوع است ، بعضی خرد است آن را حرف گویند واندر خوردنیهای گرم بکار دارند و بعضی سپید است و گ ...
سپر در ( بر ) آب افکندن ؛ کنایه از عاجز کردن. ( از آنندراج ) . || مجازاً به معنی حائل. مانع. رادع : بدو گفت خسرو که ای پرهنر همیشه تویی پیش هر بد سپ ...
سپر در ( بر ) آب افکندن ؛ کنایه از عاجز کردن. ( از آنندراج ) . || مجازاً به معنی حائل. مانع. رادع : بدو گفت خسرو که ای پرهنر همیشه تویی پیش هر بد سپ ...
سپر بر کتف دوختن ؛ کنایه از سپر استوار کردن بر کتف. ( آنندراج ) : فرنجه چو دید آن چنان دست و زور سپر بر کتف دوخت چون پرّ مور. نظامی ( ازآنندراج ) .
سپر بستن ؛ مقاومت کردن. آماده شدن برای جنگ. پایداری کردن در جنگ : گر عاشقی و لذت پیکانت آرزوست در جلوه گاه سخت کمانان سپر مبند. شانی تکلو ( از آنندر ...
سپر بر سپر بافتن ؛ دوشادوش یکدیگر رفتن. سپرها پیش رو گرفتن و رو بدشمن نهادن : سواران دشمن چو دریافتیم پیاده سپر بر سپر بافتیم. سعدی ( بوستان ) .
سبیل گنده ؛ آنکه بروتی کلان دارد : تو زینب خواهر حسینی ای نره خر سبیل گنده. ایرج میرزا.
سبیل کلفت ؛ آنکه سبیلی انبوه دارد.
سبیل چخماقی ؛آنکه بروت دنباله برگشته بسوی بالا دارد. ( مؤلف ) .
سبیل فرستادن ؛ بصورت وقفه فرستادن : و مادر جلال الدین. . . بحج شده و جلال الدین با او سبیل فرستاد. ( جهانگشای جوینی ) . جلال الدین حسن چون تقلد اسلام ...
سنگ بر سبو زدن ؛ به احتمال ضرر و خطری آزمون کردن : که من چون سپه روی آرد بروی زنم یکسره سنگ را بر سبوی. فردوسی. چو خواهی که پیدا کنی گفتگوی بباید ز ...
سنگ و سبو، سبو و سنگ ؛ دو ضد جمع نشدنی ، نظیر:آتش و پنبه ، پشه و باد، آتش و اسپند، سنگ و آبگینه. ( امثال و حکم ) : سقّای سرای امل خصم ترا دید فریاد ه ...
سبک شدن عنان ؛ مقابل عنان بازکشیدن : سبک شدعنان و گران شد رکیب سر سرکشان خیره گشت از نهیب. فردوسی. سبک شد عنان و گران شد رکیب بلندی که دانست باز از ...
گوش سبک ؛ مقابل گوش سنگین : نزد او آن جوان چابک رفت از غم ره گران و گوش سبک. منطقی.
جوش ِ سبک ؛ جوش کم ، ملایم : جمله را اندر سه من آب جوشی سبک بدهند پس در شیشه فراخ سر کنند. ( ذخیره خوارزمشاهی ) .
سبک سبک ؛ آرام آرام : لعل کو دیرزاد و دیربقاست لاله کآمد سبک سبک برخاست. نظامی ( هفت پیکر ص 45 ) .
سبک مایه ؛ کم مایه : اَیا آنکه مهراب از این پایه نیست بزرگست و گرد و سبک مایه نیست. فردوسی.
سبک بر زبان آوردن ؛ خفیف کردن. خوار شمردن : پسران خواجه احمد حسن را سخنی چند سرد گفت و اندر آن پدر ایشان چنان محتشم را سبک بر زبان آورد. ( تاریخ بیهق ...
- سبک نشستن ؛ تند. عصبانی. خشمگین : جفا مکن که بزرگان بخرده ای ز رهی چنین سبک ننشینند و سرگران ایدوست. سعدی ( بدایع ) .
سبک نگریستن کسی را ؛ خوار و بیمقدار بکسی نگاه کردن : اگرْت گویم مشک و گلی شوی به گله گران کنی دل و گویی بمن سبک نگری. سوزنی.
سخن سبک گفتن ؛ روشن و صریح و فصیح سخن گفتن : سخنها سبک گوی و بسته مگوی مکن خام گفتار باریک اوی. فردوسی.
سبک اسلحه ؛ نظامیان که اسلحه سبک دارند. مقابل سنگین اسلحه.
سبک اندام ؛آنکه اندامی سبک دارد. امرط. ( منتهی الارب ) : هوالس ؛ مرد سبک اندام. || خوشخوار. گوارا. سریعالهضم : نهادش نکو تازه و پرنوا زمین خرم آبش س ...
وزن سبعة ؛ هفت مثقال. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) : اخذت منه مائة درهم وزن سبعة؛ مقصود این است که هر ده درهم آن هفت مثقال است. ( از اقرب الموارد ...
سبق خدمت ؛ سابقه خدمت. خدمتگذاری : بسبق خدمت و فرمانپذیری بی چرا و چون ملک را در وزارت چون نبی را یار در غارم. سوزنی.
اقالیم سبعه ؛ هفت کشور. ( دهخدا ) .
حکمای سبعه ؛ از آن جمله اند: بیاس ، پیتاکوس ، کله اوبول ، میزون ، خیلن ، سلن . رجوع به سیر حکمت در اروپا ص 3 شود.
هفت سبع ؛ کنایه از سبع المثانی است : اگر خود هفت سبع از بر بخوانی چو آشفتی الف از با ندانی. سعدی.
- حمی السبع ؛ در نزد اطباء تبی است که هفت روز یک مرتبه آید بعلت کمی ِ خلطی که موجب آن است. ( از اقرب الموارد ) .
مطر سبط ؛ باران ریزان. ( منتهی الارب ) .
احدی من سبع ؛ یعنی کار سخت و دشوار، تشبیهاً باحدی اللیالی السبعة التی ارسل فیها الربح عاد او یسبعسنی یوسف شدة. ( منتهی الارب ) . به امر عظیم شدید گوی ...
سبطالعظام ؛ در گفته امروءالقیس : فجائت به سبطالعظام کانما، بمعنی معتدل قامت و مستوی قوام است. ( از اقرب الموارد ) .
غلام سبطالجسم ؛ بمعنی نیکوقامت لطیف. ( از اقرب الموارد ) . سبطالجسم ؛ نیکوقامت. ( منتهی الارب ) .
سبزه تون ؛ سبزه که کنار گلخن یا میان پلیدهای تون حمام روید و آغشه بپلیدی و کثافت بود : لفظ کآید بی دل و جان بر زبان همچو سبزه تون بود ای دوستان هم ز ...
سبز تشت ؛ کنایه از آسمان. ( آنندراج ) : زاده خاطر بیار کز دل شب زاد صبح کرد درین سبزتشت خانه زرین غراب. خاقانی.
سبز جای ؛ جای سبز : بسان بهشتی یکی سبز جای ندید اندرو مردم و چارپای. فردوسی. یکی باغ خوش بودش اندر سرای چو آن اندر آمد بدان سبز جای. فردوسی.
سبز دریا ؛ دریای سبز، و متقدمان رنگ آب دریا و آسمان را که آبی بود سبز میشمردند : در آن سبز دریا چو گشتند باز بیابان گرفتند و راه دراز. فردوسی.
سبزان ؛ معشوقان سبزرنگ. ( غیاث ) ( آنندراج ) .
سبزان چمن ؛ کنایه از درختان. ( غیاث ) ( آنندراج ) .
سبز بودن : از مهر او ندارم بی خنده کام و لب تا سرو سبز باشد و بار آورد پُده. رودکی.
سبزبوم ؛ آنچه متن آن سبز باشد : هر درختی پرنیان چینی اندر سر کشید پرنیان خردنقش سبزبوم لعل کار. فرخی.
خط سبز ؛ سبزه نورسته بر گرد صورت. موی تازه رسته بر چهره. ریشی که تازه بر آمده باشد : سعدی خط سبز دوست دارد پیرامن خد ارغوانی. سعدی ( طیبات ) . ای ن ...
سر کسی سبز بودن ؛ کنایه ازسلامت و شاد بودن : بدان تا تو پیروزباشی و شاد سرت سبز بادا دلت پر ز داد. فردوسی. سرت سبز باد و دلت شادمان تن پاک دور از ب ...
سرسبزی ؛ شادابی و تر و تازه بودن : جهان سبز دید از بسی کشت و رود بسرسبزی آمد بدانجا فرود. خاقانی.