پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,٥٥٧)

بازدید
٣٩,٣٧٠
تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته پیمان ؛ استعاره مشهور است. ( آنندراج ) . که پیمان شکسته باشد : همچون دل خود شکسته پیمان با یار ز کار خود پشیمان. ؟ ( از آنندراج ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته شدن ؛ از بین رفتن. زایل شدن. کم شدن. ( یادداشت مؤلف ) . زایل گشتن. از میان رفتن. فرونشستن. کاستن : پس بضرورت دارویی که به یک درجه سرد کند به آ ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته نامی ؛ بدنامی. رسوایی : در اهل هنر شکسته کامی به زآنک بود شکسته نامی. نظامی.

پیشنهاد
٠

قیمت چیزی شکسته شدن ؛ ارزان و کم ارزش شدن آن. از قدر و اعتبار افتادن آن : قیمت و عزت کافور شکسته نشده ست گر ز کافور به آمد بسوی موش پنیر. ناصرخسرو.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

کار شکسته ؛ کار بی رونق و خراب. ( از آنندراج ) : آشفتگی کار دل افکنده ز پایم کز پای شکسته ست بتر کار شکسته. مؤمن استرآبادی ( از آنندراج ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بخت شکسته ؛ بخت نامساعد : مهرش ز مشرق دل من میکند طلوع زین سان که راست طالع و بخت شکسته ای. ملا بنایی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته نام ؛ بدنام. رسوا : قلب سخن شکسته نامان بر ما نتوان بدین بپیوست. خاقانی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته گشتن ؛ کنایه از دردمند و پریشان و ناتوان گشتن : شکسته چنان گشته ام بلکه خرد که آبادیم راهمه باد برد. نظامی.

پیشنهاد
٠

پیر و شکسته شدن ؛ فرتوت و ناتوان و ضعیف گشتن. ( یادداشت بخط مؤلف ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بازار شکسته ؛ بازار بیرونق و کاسد : به سودای غمت سودی ندیدم چو بازرگان بازار شکسته. باقر کاشی ( از آنندراج ) .

پیشنهاد
٠

شکسته شدن دل کسی ؛ آزرده و رنجور شدن. مصاب و رنجیده خاطر گشتن او : گر او با تهمتن نبرد آورد سر خویشتن زیر گرد آورد بود زین سخن نیز با شاه ننگ شکسته ش ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته کردن ؛ آزرده و ناکام و شکست خورده ساختن : دشمن مرا شکسته کند دوست دارمش حاشا که من شکست به دشمن درآورم. خاقانی. مکن به لون سیه دیگ را شکسته ب ...

پیشنهاد
٠

شکسته شدن دل کسی ؛ آزرده و رنجور شدن. مصاب و رنجیده خاطر گشتن او : گر او با تهمتن نبرد آورد سر خویشتن زیر گرد آورد بود زین سخن نیز با شاه ننگ شکسته ش ...

پیشنهاد
٠

شکسته خاطر شدن ؛ دل آزرده شدن. رنجیده خاطر گشتن : چون این خبر به من رسید قوی شکسته خاطر شدم. ( انیس الطالبین ص 227 ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته قامت ؛ که قدش دوتا شده باشد : سرکوفته و جگردریده موی از بن گوشها بریده قامت زده و شکسته قامت انگیخته از جهان قیامت. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته گونه ؛ پریشان حال. پریشان گونه : نخست گفت که جانا ترا چه شد که چنین شکسته گونه ای و کار بر تو گشته عبر. فرخی. و رجوع به ماده دل شکسته شود.

پیشنهاد
٠

مثل لشکر شکسته ؛ لشکر پراکنده و متفرق. بسبب مغلوب شدن از خصم مثل لشکر شکسته آمدن ؛ متفرق و پراکنده و تک تک آمدن. ( از یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته کسی ؛ ارادتمند و فروتن و متواضع نسبت به او : اگر خطی بنویسی خط شکسته نویس شکستگان تو خط شکسته خوش دارند. ؟

پیشنهاد
٠

پشت و دل شکسته ؛ کنایه از حالت انکسار و آزردگی و ناکامی : با پشت و دل شکسته آمد در خدمت تو درست پیمان.

پیشنهاد
٠

شکسته گردیدن سپاه ؛ مغلوب شدن سپاه : به یک مرد گردد شکسته سپاه همیدونْش یک مرد دارد نگاه. اسدی. و رجوع به ترکیب شکسته شدن شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- لشکر شکسته ؛ سپاه شکست خورده و مغلوب. جیش منهزم. ( یادداشت مؤلف ) : رویت به زلف پرچین تسخیر ملک دل کرد فتحی چنین که کرده ست با لشکر شکسته ؟ صائب ( ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- شکسته سپه ؛ سپاه شکسته. لشکر مغلوب : راست گفتی که شکسته سپه خانندی پیش محمود شه ایران در دشت کتر. فرخی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته شدن ؛ مغلوب شدن. شکست یافتن. هزیمت یافتن : هر دو سپاه با یکدیگر برآویختند و حربی کردند سخت و ترکان شکسته شدند و مسلمانان غنیمت بسیار یافتند. ( ...

پیشنهاد
٠

شکسته گشتن آرزو ؛ انجاز. برآورده شدن. برآمدن. ( یادداشت مؤلف ) : شد کعبه زوار درش زآنکه برآن در گشت آرزوی سینه زوار شکسته. سوزنی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

نماز شکسته ؛ نماز قصر. صلوة قصر. نماز کاروانی. نماز سفر. نماز مسافر. مقابل تمام. ( یادداشت دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

شکسته داشتن نَفَس در کام ؛ شکستن نَفَس در دهان. حبس نفس در سینه : زآن بیم که از نفس بمیرد در کام نفس شکسته دارم. خاقانی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته و بسته ؛ شکسته بسته. پریشان : غلامان سرایی نیز دررسیدند شکسته و بسته. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 497 ) . و رجوع به ماده شکسته بسته شود.

پیشنهاد
٠

زبان شکسته و بسته ؛ زبان که قادر به ادای صحیح کلمات و مقاصد نباشد. زبان نارسا. بیان نامفهوم : من خود اندیشه ناک پیوسته زین زبان شکسته و بسته. نظامی. ...

پیشنهاد
٠

شکسته در قطار انداختن ؛ مراد اشتر پای شکسته را داخل قطار اشتران کردن است. ( یادداشت مؤلف ) . - || با ایجاد ضعفی در امری مانع سرعت پیشرفت آن شدن. ( ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

پشت شکسته ؛ پشت خردشده. پشت کسی انکسار پیدا کرده. - || کنایه از حالت پریشان و آشفته : از پشت شکسته وفا به بازوی زمان کمان ندیده ست. خاقانی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکار شکسته ؛ فریسه. ( زمخشری ) .

پیشنهاد
٠

آیه 92 سوره کهف. ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا ترجمه : ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا [ذوالقرنین] دوباره از اسباب و امکانات و ابزار کاری که ( در اختیارش گذاشته بودی ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته سر ؛مأموم. آنکه سر شکسته دارد. مشجوج. ( یادداشت مؤلف ) . اشج. ( تاج المصادر بیهقی ) : اسلاع ؛ شکسته سر گردیدن. ( منتهی الارب ) : قلم بخت من ش ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته پشت ؛ آنکه پشت وی شکسته باشد. - || کنایه از خوار و مخزول. ( از یادداشت مؤلف ) . مخزول. اخزل. ( منتهی الارب ) . پریشان حال و آشفته. بریخ. ( ی ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته دندان ؛ افرم. ( یادداشت مؤلف ) : افرم ؛ مرد شکسته دندان. اهتم ؛مرد شکسته دندان پیشین. ( منتهی الارب ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته اندام ؛ که عضوی از اعضای وی شکسته باشد: ناقة کسیر؛ ناقه شکسته اندام. ( منتهی الارب )

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته بستن ؛ تجبیر. جبر. اجتبار. ( منتهی الارب ) . استخوان شکستگی یافته را با چوب و جز آن بستن جبر را. ( یادداشت مؤلف ) : جبر؛ شکسته را دربستن. ( تا ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته بینی ؛ رتیم. ( یادداشت دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

شکسته استخوان ؛ استخوان شکسته. استخوان که از جایش دررفته و یا آسیب دیده باشد.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته کمان ؛ که کمان وی شکسته باشد : به تو هرکه یازد به تیر و کمان شکسته کمان باد و تیره روان. فردوسی

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته گردیدن ؛ شکسته شدن. انکسار. تکسر. ( یادداشت مؤلف ) : تجزع ، شکسته گردیدن عصا. تیهور؛ آنچه شکسته گردد از ریگ توده. ( منتهی الارب ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

کشتی شکسته ؛ آنکه کشتی اش شکسته باشد. کنایه از درمانده و نومید به سبب از دست رفتن وسیله نجات : کاروان زده و کشتی شکسته و مرد زیان رسیده را تفقدی نمای ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته جامی ؛ جام شکسته داشتن : سعدی چو ترک هستی گفتی ز خلق رستی از سنگ غم نباشد بعد از شکسته جامی. سعدی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته بیخ ؛ که بیخ و بن وی شکسته باشد : من شاخ وفاو مردمی را کی چون تو شکسته بیخ و نردم. خاقانی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکسته جام ؛ که جام وی شکسته باشد. که جام خود را شکسته باشد. کنایه از کسی که به قصد توبه جام می بشکند : محتسب گویی به ماه روزه جام می شکست کآن شکسته ج ...

پیشنهاد
٠

ورشکستگی به تقصیر ؛ ورشکستگی که از روی عدم سوء نیت از قبیل زیاده روی در خرج باشد. ( از فرهنگ حقوقی ) .

پیشنهاد
٠

ورشکستگی به تقلب ؛ ورشکستگی که مقرون به سوء نیت و کلاهبرداری باشد. مقابل ورشکستگی به تقصیر. ( فرهنگ حقوقی ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

دل شکستگی ؛ حزن و اندوه. ( از ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بادلشکستگی ؛ با آزردگی. با ناامیدی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکستن پرده ؛ ( اصطلاح موسیقی ) تغییر پرده موسیقی برای تحویل زمینه ای به زمینه دیگر. ( فرهنگ فارسی معین ) .