پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٦٤٢)
رای نو ؛ عقیده تازه. نظر جدید. عقیده نو : ز فرزانه بشنید شاه این سخن دگرباره رای نو افکند بن. فردوسی
رای راد؛ فرزانه. عاقل. ( ولف ) : بدانست بینادل رای راد که دورند خاقان و خاتون ز داد. فردوسی ( شاهنامه چ بروخیم ج 8 ص 2436 ) .
رای قطعی ؛ عقیده قطعی. نظر قاطع. نظر قطعی.
رای افتادن ؛ نظر افکندن بکسی یا جایی. نظر و عقیده پیدا کردن در باره امری. عقیده یافتن. معتقد شدن : ما را رای افتاده است تا از جانب خان دو وصلت باشد ی ...
رای بد زدن ؛ اندیشه بد کردن. نظر بد دادن : دل من در حق من رای بد زد بدست خود تبر بر پای خود زد. نظامی.
رای را بد کردن ؛ گردانیدن اعتقاد نیکو به اعتقاد بد. به بدی تغییر عقیده دادن. بد کردن عقیده و نظر. ببدی اراده کردن. آهنگ بدی کردن : نکورای چون رای را ...
اخذ رای ؛ رای گیری ( برای انتخابات ) . ( فرهنگ غفاری ) . اظهارنظر خواستن. عقیده و نظر طلبیدن.
مترددرای ؛ که رایی نااستوار دارد. غیر جازم در اراده و نظر. دودل در اخذ تصمیم. که تصمیم قاطع نمیتواند بگیرد. مرددرای : و شاهزاده غازان در این حال از ک ...
- مردّدرای ؛ که فکر ثابت و برجا ندارد. غیرمصمم. دودل. مترددرای. رجوع به مترددرای شود. || عقیده. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ نظام ) ( فرهنگ غفاری ) . عق ...
ضعیف رای ؛ سست رای. که اراده سست و ضعیف دارد. که دارای اراده و نظر ثابت و پابرجا نیست : در کارخانه ای که ره علم و عقل نیست فهم ضعیف رای ، فضولی چرا ک ...
سستی رای ؛ ضعف اراده. سستی عزم. ضعف رأی : و کار دل برداشتن [ مسعود ] از ولایت و سستی رای بدان منزلت رسید که یکروز خلوتی کرد با بوسهل. . . ( تاریخ بی ...
ضعف رای ؛ سستی اراده. ضعف عزم : گفت [ دمنه ] ای برادر ضعف رای و عجز من بنگر. ( کلیله و دمنه ) . و رجوع به سستی رای درذیل همین ماده شود.
سست رای ؛ سست اراده. سست عقیده. که نظر و عقیده ثابت و پابرجا ندارد. که عزم و اراده ضعیف دارد : نه بس داوری باشد آن سست رای که سختی رساند به خلق خدای. ...
رای و پیمان ؛ نظر و پیمان. فکر و سنجش و میل پیمان : بدو گفت خاقان که فرمان تراست بدین آرزو رای و پیمان تراست. فردوسی. همه کهترانیم و فرمان تراست بد ...
رای یزدان ؛اراده یزدان. خواست خدای. مشیت خداوند. خواست ایزد: بگویش مکن رای یزدان تبا مده دیو را بر دل خویش جا. فردوسی. بدین کرده خویش بایدگریست ببی ...
رای عالی ؛ رای رفیع. اراده پادشاهانه. میل مبارک. خواست خاطر خطیر. اندیشه بلند. فکر عالی. و بیشتر در خطاب مر پادشاهان را بکار برند : چو رای عالی چونان ...
رای قوی ؛ اراده قوی. تصمیم قاطع. اراده راسخ. عزم استوار. - امثال : رای قوی از شمشیر برنده کاری تر است . ( امثال و حکم دهخدا ج 2 ص 862 ) .
رای نیکو ؛ تدبیر نیک. رای خوب. عزم درست. قصد نیکو. عقیده درست : و حیلتها ساختند تا رای نیکوی او را در باب ما بگردانیدند و وی نیز آن را که ساختند خرید ...
رای آن کردن ؛ عزیمت آن کردن. صریمه آن کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
رای جهان آفرین ؛ اراده خداوند. خواست ایزدی. خواست خداوندی. مشیت الهی : چنین بود رای جهان آفرین که او جان سپارد بتوران زمین. فردوسی.
رای رفیع ؛ نظر و عقیده بلند و عالی : کس را زهره نباشد که به رای رفیع خداوند اعتراض کند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 372 ) .
ثبات رای ؛ پایداری اراده. استواری عزم. استحکام فکر و اراده : با آنچه ملک عادل انوشیروان کسری بن قباد را سعادت ذات. . . و ثبات رای. . . حاصل است می بی ...
جوینده رای ؛ که رای جوید. که صلاح و مصلحت و صواب خواهد : دل زن همان دیو را هست جای ز گفتار باشند جوینده رای. فردوسی.
از رای کسی گذشتن ؛ از میل و اراده کسی چشم پوشیدن. خلاف خواست کسی رفتار کردن. مخالف میل و اراده ٔکسی کار کردن : مده بخود رضای آن ، که بد کنی بجای آن ک ...
استطلاع رای ؛ آگاهی خواستن از قصد و اراده و میل : بونصر پیغام داد که من دستوری یافتم برفتن سوی خوارزم و استطلاع رای دیگر تا بروم نخواهم کرد. ( تاریخ ...
یکرای شدن ؛ متفق شدن. همداستان شدن. بیک خیال بودن. ( ناظم الاطباء ) . همرای شدن. همرای گشتن. همفکر شدن. رجوع به یک شود. - امثال : رای العلیل علیل ، ...
هارون رای ؛ دارای تدبیر و نظری چون هارون وزیر و برادر موسی. که فکر و اندیشه بلند دارد. که تدبیر و اندیشه ای چون هارون دارد : فلک به پیش رکاب وزیر هار ...
کینه رای ؛ کینه توز. که کینه ورزی اندیشد. که در اندیشه بکار بردن کینه و دشمنی است. رجوع به کینه شود.
متانت رای ؛ استواری تدبیر. متانت اندیشه : و ما را فتنه ایشان [ سلجوقیان ] منقطع شودبتدبیر صائب و متانت رای. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 587 ) . که ما را ب ...
فرخنده رای ؛ مبارک رای. فرخ اندیش. نیک اندیش. نیکورای. نیک رای. که دارای عقیده و نظر نیکو باشد : چو پرسیدی از ما به فرخنده رای بگوییم چون بخت شد رهنم ...
رای یک شدن ؛ متفق شدن. بیک خیال بودن. ( ناظم الاطباء ) . همفکر گشتن. هم عقیده گردیدن.
روی و رای چیزی یا کاری ؛ صورت و تدبیر آن : اغیار حیله ساز و دغل باز ناگهان در ما فروشدند و دگر گشت روی و رای. ملک الشعراء بهار
رای نکو ؛ تدبیر نیک. فکر خوب. اندیشه نیکو. رأی صواب : نه تدبیر محمود و رای نکوست که دشمن نداند شهنشه ز دوست. ( بوستان ) .
رای نادرست ؛ اندیشه ناصواب. فکر نادرست. تدبیر ناصواب. مقابل رای درست : و مرا گفت مقصود آن بود که از خویشتن بیگناهی من از این خلوت و رایهای نادرست باز ...
رای روشن ؛ اندیشه روشن. فکر روشن. نظر و عقیده روشن. اندیشه درخشان. مقابل رای تاریک : میخواستیم وی را با خویشتن ببلخ بریم. . . در مهمات ملکی که در پیش ...
رای شاهی ؛ اندیشه پادشاهی. عقیده و نظر و تدبیر سلطنت : کنون بشنو ای نامور کیقباد سخن گویم از رای شاهی و داد. فردوسی.
رای راست ؛ رای درست. رای صواب : هر که درگاه ملوک لازم گیرد. . . و بنای کار بر کوتاه دستی و رای راست نهد. . . هر آینه مراد خویش. . . اورا استقبال واجب ...
رای خوب ؛ فکر خوب. اندیشه نیکو. تدبیر نیک : دارد از رای خوب خویش وزیر دارد از خوی نیک خویش ندیم. بوحنیفه اسکافی ( از تاریخ بیهقی ) .
رای درست ( درست و راست ) ؛ رای صواب. رای راست. فکر درست. اندیشه صحیح : گفت ای خواجه رای درست وراست این است که تو دیده ای و بگفتی. ( تاریخ بیهقی چ فیا ...
رای تاریک ؛ فکر تاریک. اندیشه تیره. اندیشه ای که روشن نباشد. فکر پریشان و درآمیخته به اضطراب و نگرانی : بدین کس فرستم بنزدیک اوی درخشان کنم رای تاریک ...
رای جهان آرا ؛ رای روشن کننده جهان. اندیشه روشن و تابناک کننده عالم : سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت. سعدی.
رای خردمند ؛ اندیشه خردمند. فکر آدم عاقل. تدبیر بخرد : عاجز شده ست رای خردمند از دو چیز تدبیر کار کردن زن ، حکم کودکان زن پای نگسلد ز رکاب هوای نفس ک ...
رای پیر ؛ فکر پیر. اندیشه پخته. فکر مجرب : باشد جهان پیر جوان تا او با رای پیر و بخت جوان باشد. مسعودسعد. تا جهان پیر جوان سیماست باد اندر جهان رای ...
رای پیش آوردن ؛ رأی نیکو زدن. تدبیر نیکو عرضه داشتن. اظهار رأی صائب و درست. نظر درست دادن : چنان دان که شاهی مر او را سزاست که دور فلک را ببخشید را ...
- رای برگشتگی ؛ ناصواب بودن اندیشه و نظر : در آنشب که از رای برگشتگی درآمد به اندیشه سرگشتگی. نظامی.
رای آمدن ؛ اراده کردن. مصمم شدن بر کاری. نظر پیدا کردن به امری. بر سر آن شدن. اعتقاد یافتن. تصمیم به کاری گرفتن. اراده کاری کردن : بجنبیدمر سام را دل ...
خجسته رای ؛ فرخنده رای. رجوع به فرخنده رای در ذیل همین ماده شود. - || صفت و موصوف مقلوب :رای خجسته : وگر چو تاج فریدون شد از شکوفه درخت خجسته رای ت ...
جافی رای ؛ که فکر جفا و جور دارد. که در اندیشه ظلم و ستم باشد. که در جفا و جور اندیشد. که قصد جفا و جور دارد. که درشت خوست : خاص کردش وزیر جافی رای ب ...
تیزرای ؛ تیزهوش. دارای اندیشه و رای سریع.
تاریک رای ؛ تیره رای. ناصواب اندیش. بداندیش. که اندیشه تیره و تاریک دارد. مقابل روشن رای : تا روز روشن شد آن تاریک رای مبلغی راه رفته بود. ( گلستان ) ...