پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
ملحوظ گردانیدن ؛ ملحوظ داشتن. مورد التفات و توجه قرار دادن : اگر شهزاده. . . او را به نظر عنایة و اعزاز ملحوظ و مقبول گرداند و از زمره بندگان خود شما ...
بی ملحمه ؛ بدون جنگ. بی جدل و ستیزه : شد سیه روز سیم روی همه حکم صالح راست شد بی ملحمه. مولوی. نک درافتادیم در خندق همه خسته و کشته بلا بی ملحمه. ...
ادویه ملحمة ؛ داروها که گوشت رویاند. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : فی الادویة الملحمة للجراحات. ( قانون ابوعلی سینا از یادداشت ایضاً ) . و رجوع به ...
نبی الملحمة ؛ پیغمبر قتال یا پیمبر صلاح و تألیف مردم. ( منتهی الارب ) . نبی القتال او نبی الاصلاح و تألیف الناس کانه یؤلف امر الامة. ( ناظم الاطبا ...
ملحه علی رکبتیه ؛ یعنی او بیوفاست یا فربه یا تندخشم. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) .
نبت ملح ؛ شور گیاه که حمض نامند.
ملح هندی ؛ نمکی است شفاف وسرخ مایل به سیاهی و قطعات او بزرگ. ( تحفه حکیم مؤمن ) . در داروهای چشم به کار است. ( ذخیره خوازمشاهی ) . نمک کوهی یا معدنی ...
بینهما ملح ؛ بین آن دو حرمت و سوگند است. ( از اقرب الموارد ) .
ملحه علی ذیله ؛ او ناسپاس است. ( ازدزی ج 2 ص 610 ) .
ملح نفطی ؛ از جمله معدنی و سیاه و بدبوی و با نفطیه است و از آتش ، نفطیه او زایل می شود و سفید می گردد. ( تحفه حکیم مؤمن ) . نمک سیاه. ( الفاظ الادوی ...
ملح وسخ ؛ که از نفس زمین بدست آید. ( از مفردات ابن البیطار جزء رابع ص 166 ) .
ملح مختوم ؛ ملح هندی است. ( تحفه حکیم مؤمن ) ( از مخزن الادویه ) .
ملح مطیب ؛ نمک خوش. ( مهذب الاسماء ) ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
ملح نبطی ؛ نمک فسیل . ( دزی ) .
ملح الزجاجین ، ملح الصباغین ؛قلی. و نیز ملح قلی. ( از دزی ج 2 ص 610 ) . و رجوع به ملح القلی شود.
ملح سنجی ؛ نمک سیاه. ( الفاظ الادویه ) . شوره است. ( تحفه حکیم مؤمن ) ( مخزن الادویه ) . ملح العجین. ( ابن البیطار جزو رابع ص 166 ) .
ملح صینی ؛ بارود. ( تذکره داود ضریر انطاکی ) . باروت. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
ملح چینی ؛ به لغت مصر ابقر است. ( تحفه حکیم مؤمن ) ( مخزن الادویه ) .
ملح الدباغین ؛ قسم سیاه ملح العجین است. ( تحفه حکیم مؤمن ) ( مخزن الادویه ) . شورج. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا )
ملح بوتیه ؛ نوشادر. ( الفاظ الادویه ) . نشادر. عقاب طائر. نسر. نوشادر. مشاطه. ( همه نام هایی است که کیمیاگران به نشادر دهند ) . ( یادداشت به خط مرحوم ...
ملح بول ؛ سپیدی چون نمک که در بول خشک شده پدید آید. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . و رجوع به ملح شود.
ملح توتیه ؛ آمونیاک. همچنین است ملح النشادر. ( از دزی ج 2 ص 610 ) . و رجوع به ترکیب ملح بوتیه شود.
ملح النار ؛ نوشادر است. ( تحفه حکیم مؤمن ) .
ملح اندرانی ؛ به فارسی نمک سنگ بلوری نامند و او بهترین اقسام است. ( از تحفه حکیم مؤمن ) . نمک سفید. ( الفاظ الادویه ) . و رجوع به ترکیب نمک اندرانی ...
ملح بحری ؛ از اقسام ملح مائی است و تا آب به آن رسد حل می شود و اکثر آن سیاه و در افعال قریب به ملح اسود است. ( از تحفه حکیم مؤمن ) ( از مخزن الادویه ...
ملح الغرب ؛ بوره ای است که از درخت غرب به عمل آرند و در افعال قوی تر از بوره ارمنی است. ( تحفه حکیم مؤمن ) . نمک درخت غرب. ( الفاظ الادویه ) . ملحی ...
ملح القلی ؛ نمکی است که قلی را در آب حل کرده صاف او را به آتش منعقدکنند. ( تحفه حکیم مؤمن ) .
ملح المر ؛ نمک تلخ است مابین سیاهی و سفیدی و مایل به زردی. ( تحفه حکیم مؤمن ) .
ملح الطرطیر ؛ درد شوری که از شراب در چلیک ماند . ( دزی ) .
ملح العاده ، ملح العامه ؛ نمک معمولی . ( از دزی ج 2 ص 610 ) .
ملح العجین ؛ نمک طعام است و الوان مختلفه می باشد و اکثر او سفید و بعضی مایل به سرخی و بعضی مایل به سیاهی و بعضی مایل به زردی و بهترین او سفید صاف است ...
ملح الصین ؛ ثلج الصین. زهره اسیوس. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . و رجوع به اسیوس شود.
ملح الطبرزد ؛ نمک معدنی جبلی است و بهترین او سفید مسمی به اندرانی. ( تحفه حکیم مؤمن ) . نمک سنگ. ( الفاظ الادویه ) . نمکی سخت و ناصاف. ( یادداشت به ...
ملح الصاغة؛ گویند �تنکار� است. ( مفردات ابن البیطار جزء رابع ص 166 ) . و رجوع به ترکیب بعد شود.
ملح الصناعة، ملح الصاغة ؛ تنکار است. ( تحفه حکیم مؤمن ) ( الفاظالادویه ) . رجوع به تنکار شود.
ملح اسود ؛ از اقسام ملح العجین است و او سیاه بی نفطیه است و در افعال مانند ملح نفطی. ( از تحفه حکیم مؤمن ) .
ملجم گردانیدن ؛ لگام زدن. افسار زدن. مقید کردن : در موارد و مصادر به لجام خرد ملجم گرداند. ( جهانگشای جوینی ) .
ملجای نوح ؛ کنایه از کوه جودی است که کشتی نوح علیه السلام آنجا فرود آمد. ( برهان ) ( آنندراج ) . کوه جودی. ( ناظم الاطباء ) .
ملجای خواقین ؛ پشت و پناه پادشاهان. ( ناظم الاطباء ) .
ادویه ٔملتهبه ؛ داروهایی که التهاب و تورم و تهیج در اعضا پدید آورد. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
تونو در زبان فرانسه یعنی بشکه
مفهوم آیه : [ذوالقرنین دوباره از اسباب و امکانات و ابزار کاری که در اختیارش گذاشته بودیم بهره برد و با پشتکار و جدیت به طرف شمال تغییر مسیر داد و حرک ...
- شکایت پیشه ؛ شکایت گستر. شکایت مند. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . گله مند. شاکی : آسمان را دل نسوزد بر شکایت پیشگان دایه بیزار است از طفلی که پستا ...
شکایت آلود ؛ شاکی. گله مند : بگذشت پدر شکایت آلود من نیز گذشته گیر هم زود. نظامی.
شکایت آوردن پیش کسی ؛ درددل کردن پیش او. اظهار گله و شکوه کردن بدو : شکایت روزگار مخالف پیش من آورد. ( گلستان ) .
باشکه ؛ باشکوه. باهیبت. بامهابت. بااحتشام. ( یادداشت مؤلف ) : پادشاهی که باشکه باشد حزم او چون بلند که باشد. عنصری.
سیب شکی ؛ سیب که در ولایت شکی بدست می آمد : ساده زنخی چو سیب شکی سوزانتر از آنکه ریگ مکی. نظامی.
شکوه نوشتن ؛ شکایت نوشتن. تظلم کردن : شنیدم که در حبس چندی بماند نه شکوه نوشت و نه فریاد خواند. سعدی ( بوستان ) .
شکوه زدن ؛ ناله زدن. نالیدن. شکایت کردن : قصه گوید راست بر گوشَت ْ سرایم این نوا شکوه از کج خلقی دوران زنم از بی زری. فوقی یزدی ( از آنندراج ) .
شکوه آشوب ؛ گله آمیز. شکوه مند. ( آنندراج ) : مطلبی جز شکر غمهای وفادار تو نیست خوانده باشی نامه های شکوه آشوب مرا. میرزا معز فطرت ( از آنندراج ) .