پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٢٩)
سخن خشک ؛ سخنی خالی از محبت و مهر. سخن بدون لطف و محبت.
خشکش زدن ؛ سخت متحیر شدن از گفتاری یا رفتاری یا واقعه ای : فلانی از حرف او خشکش زد، یعنی سخت مبهوت و حیران شد. || ور چروکیده شده ، چروک خورده ؛ از ط ...
معده خشک ؛ معده ای که یُبس شده است. معتقل.
می خشک ؛ می بدون نقل و مزه ، بی آواز و ساز. ( یادداشت بخط مؤلف ) : سختم عجب آید که چگونه بردش خواب آنرا که بکاخ اندر یک شیشه شراب است وین نیز عجب تر ...
سرفه خشک ؛ سرفه ای که خلطی ترشح نکند. قحاب. ( یادداشت بخط مؤلف ) : آن را که ارنب بحری داده باشند. . . سرفه خشک آید. ( ذخیره خوارزمشاهی ) .
لب خشک ؛ لبی که بر اثر تشنگی خشک و ترکیده شده باشد : چو هاروت و ماروت لب خشک از آنست ابر شط و دجله بر آن بدنشان را. ناصرخسرو. لب خشک مظلوم گو خوش ب ...
بخشک زدن ؛ بخشک برزدن ، خشکه گرفتن. ( یادداشت بخط مؤلف ) : از آنکه بر نتوان خاست از ره مرسوم بخشک برزدم این عید با تو ای مخدوم بدانکه از تر و از خشک ...
خشک استخوان ؛ استخوان بدون نانخورش دیگر، کنایه از غذای ناچیز و بی اهمیت : نه من خوی سگ دارم ای شیر مردا که خوشنود گردم بخشک استخوانی. فرخی.
آهن خشک ؛ فولاد. ذکر. ( یادداشت بخط مؤلف ) .
چوب خشک ؛ چوبی که هیچگونه آب نداشته باشد : که یزدان چرا خواند آن کشته را هم این چوب خشک تبه گشته را. فردوسی.
خشک به خشک نمی چسبد ، نظیر؛ چاقو دسته خود را نمی برد.
روده بزرگه روده کوچکه راخوردن ؛ سخت گرسنه بودن.
- روده بر شدن ازخنده ؛ سخت و بسیار طویل خندیدن.
به شمشیر دست بردن ؛ شمشیر کشیدن برای جنگ و حمله : کنون کردنی کرد جادوپرست مرا برد باید به شمشیر دست. فردوسی.
علف خرس نیست ، نظیر: پول علف خرس نیست. ( امثال و حکم دهخدا ) .
علف به دهان بزی شیرین می آید ، نظیر: آب دهن هر کس به دهن خودش مزه میدهد. ( امثال و حکم دهخدا ) .
بام ببام رفتن ؛ یا بام ببام گریختن مرغ ، گریختن وی بیدرنگ و بیم زده.
بام بام رفتن و بام ببام رفتن ؛ کنایه از پیوستگی شهرها و خانه ها بهم در نتیجه آبادی و عدالت : آباد گشت گیتی از خلق او چنان کز شرق تا به غرب توان رفت ب ...
در موج ضلالت افکندن ؛ گمراه ساختن. سخت گمراه نمودن : در جمله نزدیک آمد که این هراس فکرت و ضجرت بر من مستولی گردد و به یک پس پای در موج ضلالت افکند. ( ...
موج سوهان ؛ ناهمواریهای روی سوهان. آژ سوهان : سیاهان دکن چون موج سوهان فتاده درگذرها خشک و عریان. کلیم ( از آنندراج )
موج حصیر ؛ موج بوریا. کنایه از خطوط و نقوشی که در بوریا بافند. ( آنندراج ) : بر تخت خسروی ننهد پا غرور فقر آب گهر تراست ز موج حصیر ما. میرزا معز فطر ...
موج خارا ( یا موج حله خارا ) ؛ کنایه از خطوط و نقوشی که در خارا ( نوعی پارچه ) باشد. ( از آنندراج ) : دامن تر کرده طوفانی که در معنی یکی است موجه دری ...
موج بوریا ؛ موج حصیر. کنایه از خطوط و نقوشی که در بوریا بافند. ( آنندراج ) . و رجوع به ترکیب موج حصیر شود.
موج : ( اصطلاح نقاشی ) ناهمواریها و برجستگیها و فرورفتگیهای ملایم بر در و پیکر ماشین یا در و دیوار منزل پس از اندوده شدن به رنگ. ( از یادداشت مؤلف ) ...
موج گهرفروش ؛ مراد از سخن دانایان. ( آنندراج ) .
موج ریگ ؛ توده عظیمی از ریگ که با وزش باد حرکت کند و یا روی هم انباشته شود : گرفتار محبت روی آزادی نمی بیند که موج ریگ زنجیر است بر دیوانه صحرا. صائ ...
موج کشتی شکاف ؛ موج تند که کشتی را خرد کند : موج کشتی شکاف بیند مرد تکیه بر بادبان دهد ندهد. خاقانی.
موج سراب ؛ موجی دروغین که از دور در بیابان گرم چون موج آب به چشم آید : صائب از فرد روان باش که چون موج سراب رو به دریای عدم می برد این قالبها. صائب ...
موج شرر ؛ آه سوزان و آه آتشین : ز آب آتش زده کز دیده رود سوی دهان تنگنای نفس از موج شرر بربندیم. خاقانی.
موج طوفان ؛ موجی که بر اثر طوفان پدید آید. خیزابی که از طوفان برخیزد : قمع آن را که کند کوه پناه موج طوفان کنم ان شأاﷲ. خاقانی. خواجه گر نوح راست ...
موج خون ؛ خیزابی که از جریان خون پدید آید. کنایه است از خون بسیار : دلا رازت برون نتوان نهادن قدم در موج خون نتوان نهادن. خاقانی. - || کنایه است ا ...
موج خون از چشم کسی انگیختن ؛ جاری کردن اشک خونین از دیده آن کس. روان ساختن اشک غم از دیده کسی : موجها دیدی که چون خیزد ز دریا هر زمان موج خون از چشم ...
موج ساغر ؛ حرکت شراب در جام و توسعاً خود شراب هنگام نوشیده شدن ازساغر : اثیر است و اخضر به بزم تو امشب یکی تف منقل دگر موج ساغر. خاقانی.
موج برانگیختن باد از دریا ؛ پدید آمدن خیزاب و برآمدگی در سطح دریابر اثر وزش باد : حکیم این جهان را چو دریا نهاد برانگیخته موج از او تند باد. فردوسی.
موج خاستن ؛ موج برخاستن. بلند شدن موج. پیدا شدن خیزاب. پدید آمدن کوهه آب دریا. تموج. ( از یادداشت مؤلف ) : ز خون بر در دژ همی موج خاست که دانست دست ...
دریای با موج ؛ دریای مواج. دریای متلاطم. دریای پر از امواج : دگر گفت کان سرکشیده دو سرو ز دریای با موج بر سان غرو.
موج آوردن ؛ تموج. موج زدن. متموج شدن. پدید آوردن خیزابه : چون بحر او موج آورد جان پرورد دین گسترد.
موج از آب ( یا ازدریا ) برخاستن ؛ متموج شدن آب. تموج. هیجان. پدید آمدن خیزابه ها در آب یا در دریا. ظاهر شدن خیزابه ها در دریا و رودخانه و جز آن : سپا ...
ظلال البحر؛ موج های دریا. ( یادداشت مؤلف ) . غطماط؛ موج پی درپی آینده. ( منتهی الارب ) . موج متلاطس ؛ موج تپانچه زن پی درپی. ( منتهی الارب ، ماده ل ...
آشیانه گریز: صفت. [ زیست شناسی] دارای ویژگی ترک لانه پس از بیرون آمدن از تخم ( در مورد پرندگان تکامل یافته ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهن ...
آشیانه دوست: صفت. [ زیست شناسی] دارای ویژگی اقامت در لانه پس از بیرون آمدن از تخم تا هنگام پرواز ( در مورد پرندگان تکامل نیافته. ) ( صدری افشار، غل ...
آشیانه کسی را بر هم زدن:[ مجازی] باعث از هم پاشیدگی خانواده او شدن. ( شوهرش را اخراج کردند و آشیانه اش را بر هم زدند. ) ( صدری افشار، غلامحسین و هم ...
آش و لا ش: صفت، [گفتاری] پاره پاره، از هم دریده، متلاشی ( صورت جوان بیچاره آش و لاش بود ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
آشفته کار: صفت، ( ادبی ) بی نظم و انضباط. ( خیلی آشفته کار و سهل انگار است ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
آشتی جویانه: صفت. دارای گرایش به آشتی کردن ( لحن آشتی جویانه، رفتار آشتی جویانه. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر )
آشتی پذیر: دارای آمادگی برای آشتی کردن یا پذیرفتن پیشنهاد آشتی ( خوی آشتی پذیری دارد و اصولاً خوش خلق است. ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهن ...
آشتی کردن: از قهر یا دشمنی دست کشیدن ( زن و شوهر آشتی کردند. با پدرم آشتی کردم ) ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر
آش ابو دردا:[فرهنگ مردم ] آشی که نیت شفای بیمار می پزند و میان مردم قسمت می کنند. ( صدری افشار، غلامحسین و همکاران، فرهنگ فارسی معاصر
آشپزخانه اُپِن: آشپزخانه ای که فاقد در و فضای محصور جداگانه است. معمولاً در گوشه سرسرا یا اتاق مسکونی قرار دارد. آشپزخانه باز [فرهنگستان] ( صدری اف ...
لطیف جان ؛ پاکیزه جان. خوش قلب : لطیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلی نظیف جامه و جسمی بدیعصورت و خوئی. سعدی ( ایضاً ص 659 ) .